سلام.من دختری ۱۵ ساله ام و داعما سر هرگونه موضوع کوچک و بزرگی با پدرو مادرم بحثم میشه و گاهی اوقات انقدر این بحث سر میگیره که کار به دعوای فیزیکی میکشه.بیشتر اوقات هم دلیل بالا گرفتن بحث بی احترامی هاییه که مادرم به من میکند و من جوابشو میدم.اونا اعتقاد دارند که هرگونه بی احترامی از طرف والدین اشکالی نداره ولی عقیده من این است که برای هر دو طرف اشتباهه نه من باید بی احترامی کنم نه اونا. من از مادرم توقع حمایت و همدردی بیشتر دارم ولی او باور دارد که توقعات من بیجاست. مادرم با من طوری رفتار میکند و حرف میزند انگار که همیشه درحال گفتن”تو نمیتوانی”و”تقصیر تو است” میباشد. برای مثال هروقت که من با پسر خاله ام دعوا میکنم هیچ وقت از من حمایت نمیکند وهمیشه حق را به او میدهد.من برای یه مدت خواسته های خودم رو بیخیال شدم و از اونجایی که نمیتونستم با اینکه مادرم اونقدری که من میخواهم حامی من نیست کنار بیایم سعی کردم تا حد امکان از او فاصله بگیرم و وابستگی و ارتباطم با او را کاهش بدم. برای مثال تمام وقت خود را در اتاقم میگذراندم و در اتاقم را میبستم و سعی میکردم تا حد امکان از حرف زدن با او خودداری کنم تا شاید اینطوری به حمایت و پشتیبانی احساسی او احتیاج نداشته باشم و درک نکردن او من را اذیت نکند اما بعد از مدتی دوباره دعوامون شدو اونا در اتاقمو قفل کردن و تمام وسایلی که منو سرگرم میکرد مثل گوشیم رو از من گرفتن و من مجبور شدم که شب ها در پذیرایی و روی مبل بخوابم.من از این وضعیت بسیار ناراضی بودم و تصمیم گرفتم باری دیگر تلاش کنم و با حرف زدن با مادرم به او خواسته ها و توقعاتم رو انتقال بدم تا شاید رابطه یه ما درست شود و من دیگر مجبور به فاصله انداختن بینمون نباشم اما باز هم فایده نداشت جواب مادر من این بود که او به اندازه کافی حامی من هست و من توقع بیجا دارم. خب بله او در خیلی از موارد به عنوان یک مادر از من حمایت کرده و من بابت این سپاسگزارم اما توقع من از او این است که دخترش اولویت او باشد و در مواردی مثل دعوای من با پسر خاله ام حامی من باشد همانطور که خاله ام حامی پسرش است و وقتی که من بیشتر از هر موقعی به حمایت او نیاز دارم من را تک نندازد و با کنایه ها و بی احترامی هایش دل من را نشکند. اگر او نمیتواند این خواسته های من را براورده کند هیچ اشکالی ندارد من فقط میخوام که به من اجازه فاصله گرفتن بده و من رو مجبور به تحمل این موارد نکنه.او باور دارد که تا زمانی که من در زیر یک سقف با او زندگی میکنم این فاصله گرفتن بی معنیه من حق اینکارو ندارم
اما من نه به دنبال استقلالم نه چیز دیگری من فقط میخوام تا حد امکان در ارامش زندگیم را سپری کنم و اون وابستگی که به مادرم دارم را از بین ببرم تا رفتار هایش برام اهمیتی نداشته باشه و بتوانم با او همانطور که هست کنار بیایم