تعهدو احساس امنیت در روابط زن و شوهر
با سلام
توی رابطه با همسرم تعارضها و اختلاف نظرهای زیادی داشتیم. توی چندسالی که از ازدواجمون میگذره بعضیاشو پذیرفتیم یا حل کردیم ولی یه تعدادش حل نشده. خب حتما اولویتهامون متفاوت بوده
ولی چیزی که منو ناراحت میکنه اینه که وقتی روی یه نتیجهای توافق کردیم (مواردی که همسرم بر خلاف میل باطنیش تعهدی رو داده) من انتظار داشتم به هر شکلی پای تعهدش بمونه ولی بارها اتفاق افتاده که اون مشکل بروز کرده
از یه طرف حق خودم میدونم که همسرم با اراده و آگاهی اون عهد رو بسته پای حرفش بمونه از یه طرفم میدونم خیلی سخته و احتمالا بارها و بارها دوباره انفاق می افته و شاید تا آخر عمرمون تکرار بشه
ولی این تکرار مکررات خیلی منو ناامن کرده، به حرفهاش اعتماد ندارم، قولاش برام جدی نیست. هربار که یه فرصت دیگه به رابطه میدم بعدش ناکام میشم احساس حماقت میکنم و خودمو سرزنش میکنم که اگه جسارت داشتی و یه بار تمومش میکردی هربار از یه نقطه ضربه نمیخوردی(هرچند میدونم نباید خودمو انقدر بیرحمانه قضاوت کنم)
از یه طرفم فکر میکنم اگه این زندگیو نمیخواست چرا باید خودشو تو منگنه بزاره و بخواد همچین قولایی بده که بخواد سختی بکشه
باز دوباره میگم شاید اونم از جدایی میترسه
شایدم مهم نباشه که موندن توی یه زندگی از عشقه یا از ترسه، از وابستگیه یا منفعت طلبی
اگه ممکنه این چند تا زمینه رو برام توضیح بدید و کمک کنید فکرمو منسجم کنم
ممنونم














سلام به شما دوست عزیز
در این مورد اطلاعات بیشتری در اخیتار ما قرار بدهید تا باهم بیشتر صحبت کنیم .
۱٫ هریک از شما چند سال دارید؟
۲٫ بر روی چه مواردی توافق کرده اید که همسرتان به آن پایبند نبوده اند؟
۳٫ در مورد این موضوعات با همسرتان صحبت کرده اید ایشان دلیل متعهد نبودن خود را چه مواردی عنوان کرده اند؟
۴٫ از نظر شما دلایل ایشان قابل پذیرش می باشد؟
۵٫ دلیل شما برای ادامه زندگیتان چه مواردی می باشد ؟
با سلام خدمت شما دوست عزیز
احساس ناامنی و اضطراب و نگرانی شما کاملا قابل درک است.
به طور کلی وقتی رابطه ای به این مرحله می رسد که افراد خودشان را در موقعیتی می یابند که باید بین ماندن و ادامه دادن و یا جدا شدن یکی را انتخاب کنند، اینگونه افکار و احساسات کاملا طبیعی به نظر می رسد.
درباره تغییر که اشاره کردید، مهم است که معیار درستی از این ارزیابی و خواسته خودتان مبنی بر تغییر یا تعهد داشته باشید.
چه بسا آنچه در ذهن شما در این زمینه وجود دارد اصلا غیر واقع بینانه و دست نیافتنی باشد و ادراک شما کاملا متفاوت باشد که در این زمینه بهتر است با استانداردها و با کمک یک متخصص ارزیابی تان را انجام دهید تا به نتیجه درستتری برسید.
به عنوان مثال درمان یک اختلال در نظر بسیاری از عموم این است که نشانه های آن اختلال به کلی نابود شود و دیگر هم بازنگردد، درحالیکه درمان و بهبود از دیدگاه یک متخصص کاملا معنای متفاوتی دارد وممکن است به معنای مدیریت این مشکل به شیوه ای باشد که مانع داشتن یک زندگی معمول و کاهش و افت شدید و مختل شدن کارکردهای فرد نشود.
در مورد ترس از جدایی بهتر است در نظر داشته باشید که حتما جدا شدن یک گزینه اضطراب آور است چرا که شیوه ای جدید است که ما هنوز آن را درست نشناخته ایم و در خیلی از موارد گزینه جایگزینی برای سبک معمولمان نداریم، برخی از قسمتهای آن مبهم و دشوار است و کل زندگی مار تحت تاثیر قرار می دهد.
از آنجا که هر تغییر کوچکی سطحی از اضطراب را به همراه خواهد داشت و کاملا هم طبیعی است، این سطح از تغییر که کل زندگی و سبک زندگی فرد را قرار است دگرگون کند، قطعا سطح بالایی از اضطراب را به دنبال خواهد داشت.
اما مسئله ای که وجود دارد این است که بهتر است با خودمان مهربان باشیم و اجازه مضطرب شدن و ترسیدن را بدهیم و فقط از آن آگاه باشیم و نخواهیم حتما آن را تفسیر کنیم که همین میل به تفسیر و تعیین تکلیف سریع هم خودش به نوعی اجتناب است.
اگرچه گاهی همین تفسیر و تعبیر، که در شرایط نامطلوب بیشتر حالت قضاوت گونه و سرزنش گرانه دارد، خودش اضطراب و احساس ناخوشایند بیشتری را به دنبال خواهد داشت اما انگار چون وضعیت را تحت عنوان یک برچسب کلی برای ما عنوان می کند، همینکه تکلیفش را مشخص کردیم شاید به ما حس بهتری نسبت به بلاتکلیفی درباره ان فکر یا احساس بدهد.
در صحبتهایتان خیلی خوب احساسات و افکارتان رابیان کردید و نشان می دهد از آنها آگاهی دارید و این خیلی خوب است، اما آگاه باشید که بخشی از تفسیر و جمع بندی شما هم باز همان افکار قضاوتگر بودند.
توصیفاتی مانند وابسته، منفعت طلب، ترسو، بدون جسارت با بی عرضه و … همگی قضاوت و برچسبی هستند در برابر احساساتتان، که حق دارید داشته باشید و ترسیدن از یک امر نا معلوم یا نگرانی از جدا شدن و از دست دادن تعلقات الزاما به معنای وابسته بودن نیست!
ما وقتی عزیزی را از دست می دهیم تمام وجودمان سرشار از غم و اندوه و اضطراب و ناامنی و خشم احساسات متناقض می شود، در این صورت پس حتما ناتوان و خیلی وابسته و ضعیف بوده ایم؟ نه اینها خاصیت انسان بودن و بخش اجتناب ناپذیر این فرایند است و کاملا هم طبیعی است.
حالا شما فرض کنید کسی که عزیزی را ازط دست داده این غم ناشی از فقدان به یک طرف، اگر بخواهد مدام درباره احساساتش خودش را قضاوت هم بکند، چه رنج عظیمی را بر خودش تحمیل خواهد کرد؟
در صورتی که فقط باید نظاره گر و مشاهده گر اینگونه احساساتمان باشیم و البته افکار قضاوتگر و برچسب زننده و سرزنشگرمان را هم باید مشاهده کنیم و آنها را در حد فکر ببینیم نه واقعیت اثبات شده.
شما الان در این شرایط قرار دارید و اگر بخواهید بابت آن خودتان را سرزنش و قضاوت کنید، نه تنها کمکی به حل مشکلات شما نخواهد کرد، بلکه ممکن است اگر آگاه نباشید تصمیمتان را هم تحت تاثیرر همین قضاوتها و سرزنش ها اتخاذ کنید که این یعنی همان اجتناب از تجربیات درونی ناخوشایند و اقدام بر اساس این اجتناب و صرفا برای رهایی از آنها دور شدن از ارزشها که در بلند مدت حال شما را بهتر نخواهد کرد.
پیشنهاد می شود برای انسجام فکرتان ابتدا به آنها نظم دهید، با استفاده از تکنیک های ذهن آگاهی که برخی شامل نوشتن افکار می شوند می توانید با دیدن آنها ببینید این هم خودش یک فکر بوده است.
و برای جمع بندی و تعیین تکلیف عجله نکنید.