سلام وقت بخیر
من ۲۲سالمه و یکسال با آقایی ۳۶ ساله درارتباطم. همکار هستیم.
البته دوسال و چندماه همکار هستیم و ایشون بعد از پنج ماه با رفتارهاشون بهم میفهموندن که بهم علاقه دارن ولی من بخاطر شرایط بد روحی که قرار داشتم نمیتونستم ایشونو وارد زندگیم کنم و توجه چندانی بهشون نشون نمیدادم. ( من اعتیاد به شیشه داشتم چندسال پیش و خیلی سخت تونستم ترک کنم) هنوزم بعد چهارسال احساس خلا میکنم و به شدت افسردم.
درمورد این موضوع بهشون حرفی نزذم چون گفتم یه دوستی ساده س و ممکنه زود تموم بشه ولی چون همکار هستیم خوب نیست کسی متوجه شرایطی که داشتم، بشه.
اما ایشون به قصد اشنایی برای ازدواج بهم پیشنهاد دوستی دادن و برخلاف تصورم از همون ابتدا همه چی جدی شروع شد و دوستی ساده نبود. و همین افسردگیم و ترسم رو بیشتر کرد و زمانی که ازم خواستن خانواده ها باهم اشنا بشن بدتر هم شدم، دائما حس میکنم اگه من تو زندگی ایشون نباشم اون خوشبختر میشه و خیلی فکرای جورواجور میکنم.
یا دخترای تو اینستاش رومیبینم و دائم میگم خب اینا بهترن چرا من! خیلی اعتماد بنفسم کمه و خیلی درونگرا و گوشه گیر هستم.
بخاطر قرص هایی که برای افسردگی مصرف میکنم تقریبا میل جنسیم خیلی کمه شاید یکبار تو ماه ولی اگه حتی رابطه ایی نداشته باشیم اونقدر اذیت نمیشم.
ولی ایشون متوجه کم میلیم نشدن و به این ربط میدن که کم خواستنم بخاطر ترس بارداری و درد دخول و این مسائله.
خانواده هامون قرار و مدار عقد رو گذاشتن برای شهریور اما من نمیدونم چمه خیلی ازش فاصله گرفتم تا کمی فکر کنیم، باهاش صحبت کردم گفتم حداقل یکسال دیگه صبر کنیم چون من اماده نیستم ولی میگن بی معنیه و اصلادرست نیست وقتی همه میدونن و قرارها گذاشته شده. من میدونم ایشون دوستم داره ولی من خیلی استرس دارم که نتونم همسر خوبی براش باشم و هرقدم که ایشون برا نزدیک شدن بیشتر بهم برمیدارن من بیشتر ازش دور میشم.