سلام من یک دختر مجرد 26 ساله هستم که همراه خواهر 18 ساله ام با پدرو وادرم زندگی میکنیم.. البته پدرو مادری که فقط از مفهومش فقط اسمشو دارن و گرنه بقیه هیچی.. رابطه بین پدر و مادر ما دقیقا ازدواج سفید و هیچکدوم مسئولیت مارو قبول نمیکنن بعد این همه سال درسته که عقد کرده ان اما در واقعیت دقیقا ازدواج سفید، پدرم اصلا مشکل روانی داره به ما میرسه نمیخواد قبول کنه دختر داره باید خرج کنه فقط پسر میخواست و کارگری کنه براش و دو روز دیگه ازدواج کنیم حتی یک قلم هم جهیزیه نگرفته.. تنها دغدغش رسیدن به پدر و خواهرا و برادراشه از صبح تا نصف شب اونجاست.. حتی نمیزاره بخوابیم، مادرم یک ادم ترسو ومثل پدرم خودخواه نه از ما دفاع میکنخ نه کاری.. از هر دو طرف هم کسی نیست از ما حمایت کنه موندیم بین این دو تا بچه که اسم پدر و مادر رو دارن، زنذگیمون از دست پدرم اصلا نظم نداره هیچ پولی نمیده.. زندگی رو یجور کرده ما فقط خونه ایم با هیچکس رفت و امد نیست و نه پول و امکاناتی.. من و خواهرم هر دو اهداف بزرگ و کاملا روشنفکر و باهوش هستیم طوری که همه از ما حسودی میکنن ولی بخاطر اینکه اینا همش مانعن نتونستم تا حالا قدمی یردارم.. راه حل چیه؟ چطوری بخاطر ایندمون لز این خونه بریم و مستقل بشیم و از نظر احساسی که و خانواده تنهاییم و خلع هست افسرده نشم و به عقب برنگردیم؟ شوهر هم راهش نیست جون پسر هم فراری میشه و نمیخوامم.. لطفا راهنمایی کنید ما این وسط له شدیم از فشار ازار های این دو نفر کسی هم نداریم لطفا کمک کنید