سلام خسته نباشید . من ۲۱ و همسرم ۲۷ سالشه ما دوسال که ازدواج کریدم و یه پسر ۵ ماهه داریم مشکل من اینه که همسرم به شدت به خانوادش مخصوصا پدرش وابستس و اصلا جرات حرف زدن به پدرشو نداره .مثلا الان که شرایط کروناست پدر شوهرم هی دست و لب و… بچرو میبوسه بهش گفتم که به پدرت بگو که این کارو نکنه هنوز که هنوزه بعد ۵ ماه نتونسته این حرفو بزنه به پدرش . مشکل دیگم اینه که تحت هر شرایطی میگه حق با خانواده منه و تو آدم بدی هستی اونا خوبن و خیر زندگی مارو میخوان و توقع دیگه ای که پدرشوهرم داره اینه که هروز بیاین خونه ما و همش خوابیدنی اینجا بمونین و تو خیلی از مسائل ما دخالت میکنه و شوهرم پیشش درد دل میکنه و مشکلاتمون و حرفامونو به اون میگه تو همه چیز ازش نظر میخواد و شوهرم توقع داره من اونارو مثل خانواده خودم بمونم حالا که خونم نزدیکشون هرروز برم خونشون و….. وخب شوهرم بخاطر پدرش همش میگه زیاد بریم خونشون و اونجا بمونین من دیگه خسته شدم نمیدونم با این شوهر و پدر چطور برخورد کنم