سلام من 22 سالمه دوساله ازدواج کردم من یه دختر خیلی جذاب وزیبا وباهوش بودم اما خیلی خیلی ساده و احساساتی طوری ک هر کسی راحت میتونه احساساتمو تو دست بگیره
تو خانواده سنتی هم بزرگ شدم وتقریبا دوست پسر نداشتم همین موضوعم باعث شده. به هر پسری ک ابراز علاقه کرد بهم برام مهم باشه وفکرو ذهنم بشدت درگیر بشه
من بخاطر این ضعفم باپیسری بدون اینکه یذره بشناسم ازدواج کردم تا به خیال خودم خودم از این درگیری های احساسی نجات بدم
اما بعد ازدواج فهمیدم شوهرم خیلی از من دوره خیلی خود تو ذوقم
بگذریم الان بااین قضیه کنار اومدم مشکلم اینه ک بخاطر جذاب بودنم خیلی از پسرای اطرافم باتوجه به این ک نسبت به زمانی مجرد بودم باجامعه بیشتر در ارتباطم توجه زیاد وابراز علاقه میکنن و من حس پشیمونی شدیدی میگیرم
وهمین زندگیمو خراب کرد
باعث شد بایکی از پسر های فامیل ک خیلی عاشقم بود مدتی رابطه داشته باشم اما پشیمون شدم وبرای اآروم کردن خودم از این اشتباه به شوهرم موضوع رو گفتم اون هم منو بخشید
و به سختی رابطه روقطع کردم
بعد مدتی تو دانشگا ی پسر باشخصیت جنتلمن ک دختر. آرزوشو داشتن بدجور شیفتم شد برام هر کاری میکرد حتی خانوادشو در جریان گذاشته بود وناراحت از اینکه چرا قبول کردن من براشون سخته اگر طلاق بگیرم وبااون باشم
با اون رابطم نزدیکتر از نفر قبل بود بخاطراینکه منو میپرستید وبرام میمرد انقدر ک اگر کارهشو توضیح بدم باورنمکنید من اشتباه بزرگی کردم وباهاش موندم
باز بخطر این عذاب این خیانت. زجر کشیدم ودوباره بهشوهرم گفتم ک باپسری رابطه دارم
اینبار هم خواهش کردم ک ببخشم وتکرار نمیشه
مدتی از این جریانات میگذره باوجودی ک تفاهم نداریم همه سعیمو میکنم زندگی کنم
من کوچکترین کارم.رو نمیتونم ازش پنهون کنم هر چی بشه ناخواسته بهش میگم شاید اینم ی عیب من باشه
الان مشکلم اینه عذاب کارایی که کردم آرومم نمیزاره
واینکه به شوهرم گفتم میترسم دیگه حتی اگر جونمم برای زندگی بدم باورم نکنه
یا اینکه بازهم قدرت مقبله با این احساساتو نداشته باشم و دوباره اشتباه کنم
این عذاب های روحی داغون وافسرده واز زندگی بد ناامیدم کرده دلم میخواد بمیرم چیکار کنم