من 22 سالمه و همسرم 32 سالشه و الان یک سال و نیمه که ازدواج کردم و با عشق و علاقه هم ازدواج کردیم اما الان دچار یکسری مشکلات شدیم مورد اصلی هم اینکه اون قلقی که هر مردی داره رو من نمیتونم توی شوهرم پیدا کنم خودش همیشه از حرف های منفی زدن بدش میاد و وقتی بگم توجه و اینات کمه عصبی میشه من نمیتونم اون قلق رو پیدا کنم تا توجه ش رو نسبت به خودم بیشتر کنم و هم ناز کنم نازمو بکشه و هم محبت هامو بی جواب نزاره من واقعا دارم خسته میشم درسته ما الان نامزدیم و میگه راه حل همه ی این مشکلات اینکه بریم خونه خودمون ولی واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم روز ما با یک پیامک صب بخیر شروع میشه و بهم خبر میدیم کجاییم و تا اینکه شب میشه و میگیم شب بخیر میخوابیم یعنی به صورت یکجا باهم جمع بزنیم روزی نیم ساعت در پیام ما باهم حرف میزنیم درسته هردوتامون هم کار میکنیم و این هروتاموئن کار کردن هم نتیجه های خوبی داشته الان خداروشکر داریم به اون رفاه معمول میرسیم ولی از لحاظ توجه من روز به روز دارم سرد میشم واقعا اینکه هیچ وقت وقت اضافه باز نمیکنه بیاد منو ببینه حتی ماهی یبار باشه که مثلا سورپزاریز شم کل دیدار من فقط هفته ای یکباری هست که من میرم خونشون که اونم چون همیشه سرش تو کاره من بیشتر پیش خواهرش و مامانشم یعنی به جایی که رسیده که همه میگن عشقش کامپیوترشه منم هی میگم وقتی تو اتاقه نرم پیشش ولی نمیتونم اما اون میتونه ساعت ها اونجا باشه و با من کلا حرف نزنه بخدا اینا برام خیلی سخته

وقتی قهر میکنیم انگار نه انگار اصلا نه پیامی نه زنگی هیچی دیگه از ترسم باهاش قهر نمیکنم که مبدا حرف نزنیم درسته ها بعد از آشتی کردن میگه دلم برات تنگ شده بود

یا همیشه میگه تو تنها دلخوشیه منی تو زندگیم

آدم بد دهنی هم که اصلا نیست احترامش و اخلاقش کاملا خوب و سر جاشه ولی خیلی افراطی مغرور

من راه زیادی امتحان کردم

غرق محبتش کردم تا توجهش بیشتر شه نشد

ازش قیافه میگیرم و سعی میکنم تو هیچ چیز پیش قدم نشم بازم نشد.

هرجوری که هست همونجوریه

و این حرف هارم وقتی خیلی رک بهش میگم و میخوام باهاش حرف بزنم میگه تو ذهنت مسمومه

کلا اینایی که من میگم رو مشکل نمیدونه

حتی بهش که میگم ممکنه این رفتارات باعث بشه ازت سرد بشم یه جوری رفتار میکنه که انگار براش مهم نیست و من سرد شم اون سردتر میشه

اون مثلا به من ابراز نظری بکنه راجب رفتارم من حتما سعی میکنم خودمو اصلاح کنم و بخاطر سن کمم همیشه همه ی مشکلات رو من درس میکنم

و یه مشکل بزرگی که هست راجب برون گرا بودن من و ابراز همه چی به دوستام یا خواهرام که واقعا بدش میاد از این حرکت

ولی خب وقتی خودش با من حرف نمیزنه من چیکار کنم باید به یکی بگم خالی بشم یا نه؟

تازگیا هم سر یه همین موضوع من یه اشتباهی کرده ام که دیگه واویلا شده

احساس میکنم اشتباه میکنم خطاهامو قبول میکنم و میخوام تغییرشون بدم باید مثل خودش دست پیش بگیرم و قبول نکنم

اون وقتی رفتاری بکنه که من ناراحت بشم بخدا قسم اینقد زود با یه عذر خواهی یا توضیح میبخشم ولی اون نه آدمو به التماس میندازه غرورش رو نگه میداره و عمرا و ابدا آشتی نمیکنه

من از سرد شدن خودم میترسم چون میدونم سرد بشم دیگه برام مهم نمیشه باور کنین اینجوریم تلاشمو میکنم تا حفظ کنم اما هی که بی مهری میبینم سرد میشم

و خیلی راحت قرار هفتگی که با خانواده من داره بهم میزنه وقتی از من نارحته

در حالی که من باهم دعوا هم بکنیم هیچ وقت از ارتباطم با خانواده اش کم نمیکنم

بنظرتون مشکل من چیه؟

چجوری میتونم حلش کنم؟

واقعا یک راهکار چی میتونه باشه…