با سلام.
واقعا نمیدونم چکاری باید انجام بدم.کسی رو ندارم راهنماییم کنه.شدیدا میترسم راه اشتباه برم چون خیلی فشار دارم تحمل میکنم.
من چندساله از بهترین روزهای زندگیم توی دادگاه و اعصاب خوردی نابود شد و داره میشه.یه ماه پیش تونستم خودمو به سختی با همت خودم پیدا کنم.و با توجه به مخالفت شدید خانواده که اولویتشون اون مشکلم بود و مدام در موردش حرف میزدن.مخصوصا مادرم.
بگم که تا کی غصه?
بدون هیچ پولی.حتی گوشیه اندرویدم خرابه.شکسته برای استفاده باید توی شارژ باشه..یه گوشی برای ابلاغ دارم که گوشیه قدیمی بابامه.
به پدرم گفتم سرمایه بده میخوام.یه کاسبی راه بندازم.
چون از ازمون استخدامی نتیجه ایی نگرفته بودم.
پدرم بعد کلی شرط و شروط حدود دومیلیون در اختیارم گذاشت مواد اولیه خریدم.
از اونجاییکه پول نداشتم برم کلاس خیاطی.مجبور بودم از مادرم یاد بگیرم.چندماه با کشمکش های بسیار.اذیت های مادرم.زمان تعیین کردن هاش.وسط کار یاد مشکلم افتادن.یا گرو گذاشتم یاد دادن کار در ازای اینکه اول برم سراغ اون مشکلم که اونجور که ایشون میگن انجام بدم.بعدش یادم بدن.گذشت.چون مجبور بودم

الان تو کارگاهم.مواد اولیه جلو چشممه.
ولی هیچ کاری پیش نمیره.چون خانوادم هرکدوم یه تز میدن.بدون درخواست از مادرم خودش گفت میاد کمک.
منم گفتم خدا خیرش بده.
میاد یه بحثی راه میندازه قهر میکنه میره.
مدام مسخره میکنه.تو بلد نیستی.هی با کلمه هه.مسخرم میکنه.
از کارم ایراد میگیره.کاری که بگه رو انجام میدم ولی بعدش میگه نه من کی گفتم?
شدیدا بی پولم شدیدا.
پول وکیل ندارم بدم.چون هرچی از دادگاه میگیرم میره تو جیب بابام چون خرجم با پدرمه.هرچی طلا داشتم دادم.که گندی که تو زندگیم زدم هزینش نیفته گردن پدرم.
دلم میخواد کلاس زبانو ادامه بدم چون واقعا میخوام ادامه تحصیل بدم و احتیاج دارم به دونستن زبان.هم حالمو خیلی بهتر کرده.اولش خواهرم نصفشو داد اونم با شرط که باید یادم بدی.که یادش دادم.ولی الان.چون با گوشیه خواهرم کار میکنم.هی قهر میکنه.هی تحقیرم میکنه.سرم مدام بابت هرکاری داد میزنه و من چون مشتاق یادگیری هستم.
مجبورم به تحمل.
وضعیت حقارت باری دارم از هر طرف انگار مثل یه حیوون بی اختیار کشیده میشم.
هرجور بخوان باهام رفتار میکنن.
مدام تحقیرم میکنن.
تو دادگاه مدام تحقیر میشم.توهین میشنوم.
این حجم از فشار واقعا از توانم خارجه.
حالم از خودم بهم میخوره که دارم همچین شرلیطی رو تحمل میکنم.
هر راهی میرم بن بسته.هر راهی میرم یه مانع هست.هیچ اختیاری از خودم ندارم.
مگه من چند سالمه?
خیلی تلاش کردم از خونه برم.حتی یه هفته رو خونه یکی از فامیل گذروندم.ولی با تهدید و دعوا مجبورم کردن برگردم خونه.
خیلی سعی کردم کلر ازاد پیدا کنم.ولی میشستم تو تاکسی برم مصاحبه.مادرم دست از زنگ زدن برنمیدلشت تا منو بکشونه خونه.پدرمو در میاورد که نه نرو.برگرد.
پدرمم همراه مادرم که من حمایت بکن نیستمااا.تمام کارها هم سفته میخواستم یا اشنا که من حمایتی نداشتم.
سر هرچیزی مخصوصا مادرم مشکلمو پیش میکشه میگه حقته .پس بگو چرا خدا جوابتو نمیده.کمکت نمیکنه.
اینجوری ساکتم میکنه.
تنها کاری که میتونم بکنم سر نماز گریه کنم.و هی به خودم امید واهی بدم که حل میشه.مشکلات نمیمونن.
نمیدونم چیکار کنم.
واقعا نمیدونم.
قلبم از شدت غصه درد میکنه.
به نظر شما من چیکار کنم?