روح من مُرده
من دختری بودم که به شدت اجتماعی بودم ، عاشق وقت گذروندن با بقیه و حرف زدن با هاشون و حتی آشنا شدن با کلی آدم جدید .. همیشه برای دوست هام کسی بودم که باهام درد و دل میکردن و هر وقت ناامید میشدن کسی بودم که امیدوارشون میکردم ،درواقع عاشق اینکار بودم و همیشه سعی میکردم به آدمای اطرافم عشق و امیدواری بدم و همه باور داشتن من هیچ وقت ناامید نمیشم و همیشه یه دلیل برای ادامه دادن پیدا میکنم
البته که خودمم همینجوری فکر میکردم ، از چهارده سالگیم با کیپاپ آشنا شدم و از اون زمان تحت تاثیر کیپاپ شروع کردم به خودشناسی ، دوست داشتن خودم ، درک کردن خودم ، داشتن هدف ، امیدوار بودن و تلاش کردن ، توی دوران کرونا و قرنطینه وبلاگ زدم و همچنان با افراد زیادی درارتباط بودم و همه چی عالی بود ،من سختی های خودم رو داشتم ولی به خاطر روحیه ی بالایی که داشتم همچنان خوشحال و امیدوار بودم تلاش میکردم و احساس مفید و ارزشمند بودن میکردم
ولی … همه چی از سال کنکور شروع شد ..
خب من اونقدرا هم بچه ی درسخونی نبودم و نمره هام اکثرا روی ۱۸ بود و همینطور معدلم چون هیچ وقت واسه نمره نخوندم و همیشه به عشق یادگیری توی کلاس یادمیگرفتم و حتی تکالیفم رو هم همون روز بعد توی مدرسه میخوندم و جواب میدادم ولی خودم با معلومات خودم .. درکل جوری نبود از درس خوندن بدم بیاد ولی .. سال کنکور همه چی عوض شد ، من توی یه مدرسه ی نمونه دولتی بودم که حالا مجازی شده بود و کیفیت آموزشش به طرز فجیحی اومده بود پایین ولی کادر آموزشی مدرسه و خانواده م همچنان توقع داشتن همون سطح نمره ای رو بیارم که وقتی حضوری مدرسه میرفتم بیارم و نتونستم و نمره هام به شدت افت کرد ، میخواستم درس بخونم ولی نمیتونستم و نمیدونستم چیکار کنم ، مشاور گرفتن واسم و فرستادنم آزمون ، من نمیتونستم بخونم و هر روز چک میشدم و کارم به جایی رسید که به مشاورم دروغ میگفتم ، اونقدر فشار بهم آوردن از همه طرف که دیگه درس نخوندم ، از درس خوندن متنفر شدم و روز به روز بیشتر از قبل از خانواده م حرف و زخم زبون شنیدم آزمونام رو قبلا درست میدادم دیگه آزمونا رو هم سوال رو نخونده جواب میدادم و … اوضاعم داغون بود و حتی روزی که میرفتم کنکور بدم و حتی تا روزی که نتایج کنکور اومد از خانواده م بازم حرف شنیدم ، ازشون متنفر شده بودم ..ولی هنوز همون دختر امیدوار یه کوچولو درونم مونده بود و با اعتماد به نفسی که داشتم و چیزایی که از سال قبل کنکور خونده بودم رتبه م خیلی هم بد نشد
بماند سر انتخاب رشته و … چه دردسرایی کشیدم و چقدر داغون شدم اما درنهایت من رشته ی علوم سیاسی یه دانشگاه ملی قبول شدم و حتی با وجود اینکه خانواده م ازم خواستن انصراف بدم و برم یه رشته ی دیگه من هنوزم اعتماد به نفس داشتم و امیدوار بودم و لج کردم که میخوام برم همین رشته و به اون رشته ها علاقه نداشتم ، در اصل رشته ای که از اول دبیرستان دوست داشتم قبول شم روانشناسی بود که .. به خاطر جا زدن خودم و فشار بقیه که باعث شد از خوندن متنفر شم نتونستم بهش برسم
رفتم دانشگاه و خانواده م بعد از اینکه چند وقتی رشته م رو مسخره کردن بیخیالم شدن و گفتن اگه دوست داری بخونیش بخون ولی قرار نیست با این رشته به جایی برسی
هنوزم امیدوار بودم و گفتم میتونم ولی … من با سیستم دانشگاه آشنایی نداشتم و به خاطر آموزش مجازی .. مشروط شدم و پدرم گفت اگه ترم بعد هم مشروط شی دیگه باید ازدواج کنی و بری سر زندگیت چون تو هیچ وقت قرار نیست درس بخونی ولی من هیچ وقت به جز سال کنکور که فشار روم بود از درس خوندن بدم نمیومد بلکه عاشق یادگیری بودم
از اون روز به بعد یه چیزی درون من مرد .. انگار روحم دیگه از امیدواری الکی خسته شد ، الان مثل گمشده ها دور خودم میگردم ، دیگه نمیدونم چی دوست دارم ، دیگه هیچ تلاشی نمیکنم ، هیچ هدفی ندارم ، حس بی ارزشی میکنم ، نمیخوام تلاش بکنم و نمیدونم چرا باید تلاش بکنم ، اعتماد به نفسی برای ادامه ندارم و الان که ترم دومم هیچ تلاشی نمیکنم و مطمئنم حتی اگه تلاش بکنم هم قرار نیست تغیری کنم و مشروط میشم ، اصلا دیگه از تلاش برای هیچی خسته شدم ، چرا باید تلاش کنم و همیشه به خودم الکی امیدواری بدم وقتی هیچ وقت نتیجه ی خوبی نمیگیرم و هیچ کس نیست که بهم درحد یه جمله بگه که تو داری خوب پیش میری فقط یه جمله که حس کنم یکی داره تاییدم میکنه ، یکی داره حمایتم میکنه
قبلا اگه اینجوری میشدم مثل افسرده ها میوفتادم یه گوشه ولی الان خیلی راحت با خانواده م وقت میگذرونم میخندم ولی هیچ حس خوشحالی ای بهم منتقل نمیشه ، دیگه حتی نه دلم میخواد گریه کنم و نه توانایی گریه دارم ، انگار بدنم فراموش کرده چطور باید ناراحت شه و بروزش بده ، چطور باید خوشحال باشه و ..
روح من مُرده ، دارم عادی زندگی میکنم و هیچ کس حتی باورش هم نمیشه درون این ظاهر عادی یکی هست که تسلیم زتدگی و همه چیزش شده و فقط داره ادامه میده و نفس میکشه چون زنده ست
حالا دیگه شجاعت هیچ کاری رو ندارم ،واسه گفتن هر حرفی و انجام هرکاری تردید دارم و میترسم و درآخر پاپس میکشم ، به همه ی اطرافیانم مشکوک شدم و حس میکنم ازم متنفرن و حتی با وجود وابستگیم وبلاگم رو حذف کردم و ازش فاصله گرفتم
باید با این زندگی و منِ ناامید و بی روح چیکار کنم ؟..
حتی دیگه نمیخوام با آرزو ها و برنامه ریزی های بزرگ و تلاش کردنای سخت به خودم سختی بدم ، فقط دلم میخواد مثل قبل امیدوار و خوشحال باشم ، حتی اگه درد میکشیدم هم بخندم و بگم حل میشه ، حلش میکنم …














سلام به شما دوست عزیز
قابل درک هست که این شرایط برای شما با فشر روحی زیادی همراه شده است اما در هرصورت شما در کنار احترام به علایق دیگرتان جز درس خواندن نیاز است که به زندگی های هدفمند خود و اولویت های زندگیتان توجه کنید چون اگر بخواهید با نادیده گرفتن این موارد پیش بروید و زمان زیادی را صرف روابط و یا بودن در فضای مجازی و… کنید خب احتمال دچار مشکل شدن در مسیر درسی زیاد می باشد.
در کنار این موارد نیاز است که شما دلایل افت تحصیلی خودتان را بررسی کنید زمانی که بدانید دلیل این افت تحصیلی چیست می توانید برای رفع آن بهتر گام بردارید.
این افت تحصیلی و افکار و احساساتی که دارید نشان از شرایط روحی شما نیز دارد چون در این شرایط روحی احتمال افت عملکرد درسی قابل پیش بینی می باشد.
بهتر است به کمک روانشناس بررسی کنید که دلیل این شرایط روحی و افت عملکرد چیست تا بتوانید در کنار بهبود شرایط روحی خود در مورد ادامه زندگیتان نیز تصمیم گیری بهتری داشته باشید.