بخاطر فشارای خانوادگی ۱۶ سالگی ازدواج کردم ب مشکل خوردم شوهرم
همش توهین تحقیر فحش خیانت خرجیم نمیداد کلا بدرد زندگی نمیخورد ولی
خانوادش هردو حقوق بگیربودن خرجمون میدادن من دیگ نتونستم کتکارو تحمل کنم
بی مهری حتی رابطه جنسیم نداشتیم.. بعد ک اومدم خونه پدرم واسه طلاق فهمیدم دخترم مبتلا ب اوتیسم و هزینشم زیاده خانوادم فقیرن و مریض ن پول درمانشو دارن ن توانایی نگهداریشو ک من برم سرکار از طرفی دچار افسردگی شدیدم و بی خابی شدید دگتر بم قرص کلردیازپوکساید داده بود شبی یکی من ۵ تاخوردم ولی بازم خوابم نکرد مادرم میگ تاکی خونه نشینی کنی هم خودت ازبین میری هم دخترت مداوا نمیشه دوری دخترم برام مثل مرگه ولی مادرم میگه خودخاهی نکن اونجا بهش میرسن مرکز درمان توشهر شوهرم هست و خودشم جدیدا حقوق میگیره میگه اون میتونه مداواش کنه توخودت نیاز ب درمان و توجه داری نمیتونی ازاون مراقبت کنی دخترم مثل ی نوزاد من باید حدس بزنم گشنس یا تشنه هیچ حرفی نمیزنی بعد دوسالو خورده ای نمیدونم باید چیکارکنم هم دوریش حالمو بدترمیکنه همش ب مرگ فکر میکنم چندبارم خاستم انجام بدم پارسال ک ۳ روزبستری بودم نباشه حالم بده باشه درحق دخترم بدی کردم میخام بزارم بره ولی بادلم چیکارکنم لطفا کمکم کنید چیکارکنم