سلام
سعی میکنم حرفامو خلاصه کنم.
از وقتی بدنیا اومدم پدرم بیماری اعصاب(دو قطبی)داشت.
گاهی وقتا که حالش بد میشد باهمه خشونت آمیز برخورد میکرد یا میزد.اون منو دوست داشت از بچگی تا الان منو نزده ولی هروقت موقع بیماریش نزدیکم میشد گریه میکردم،وقتی دوسه سالم بود دوس داشتم بمیرم راحت بشم ازین زندگی که فقط توش غم و غصه بود.بزرگتر که شدم بخاطر اسم نویسی پدرم برای خانه کله حقوقشو قسط میداد و مامانم کار خونگی میکرد تا بتونه خوردو خوراکمونو بده.
داداشم ۱۰سالش بود فوت شد از من همش ۴سال کوچیکتر بود من تصمیم گرفتم دیگه از خانواده دوری کنم توی اتاقم میموندم فقط برای غذا خوردن منو میدیدن.فوت برادرپ خیلی روی درسام تاثیر گزاشت و دیگه هیچی تو مغزم نمیرفت جز فکر کردن به مردن برادرم.وقتی که پیش دانشگاهی میخوندم انگیزه ای برای درس خواندن نداشتم میخاستم زودتر ازدواج کنم تا شاید از خانه ی پدری نجات پیدا کنم.چون پدرم هر۶ماه حالش بد میشد یا سالی یبار.
ازدواجم کورکورانه بود .من دختری ۱۷ساله بودم که خودم جواب بله دادم اونم با پسرخاله ای که هیچکاری نداشت ،سربازی نرفته بود،هیچ عاطفه ای نداشت.از ۱بح تا شب با رفیقاش میگذروند هیچ توجهی به من نمیکرد.من شبا با گریه میخابیدم.توی نامزدیم هرکار کردم جدابشم مادرم نزاشت گفت خودت خواستی حالاهم نمیتونی جدا بشی‌.حتی از عموم خواستم ولی کمکی نکرد.
عروسی کردم بعد از سه سال نامزدی بدون هیچ جهاز و خونه ای رفتم خونه مادرشوهرم کنارشون زندگی کردم.چون دوتا خواهر بزرگترم بچه نداشتن.مامانمم تشویقم میکرد اگه بچه بیاری شوهرتم کار میکنه خوب میشه زندگیت.
منم حامله شدم.خرج دوران حاملگی روی دوش پدرم بود چون ن شوهرم چیزی داشت ن خانواده شوهرم .
توی دوران بارداری فهمیدم شوهرم توی فضای مجازی بهم خیانت میکنه.از بس گریه کردم و فکر کردم باعث شد مبتلا به فشار خون بشم .بچمم تو شکمم خفه شده بود سزارین کردن.بهم گفتن بچت زنده نمیمونه.بچم زیر دستگاه اکسیژن بود عمل کرده بودن با لوله ریه هاشو خالی میکردن.من بعد زایمان رفتم خونه پدرم.خواهرامم پیشم بودن.مامانم سرزنشم میکرد منم سرشون جیغ میکشیدم گریه میکردم از خدا بچمو میخاستم.جوری که دیگه گفتم خدایا من انتخابم اشتباه بود برای ازدواج اینهمه شختی کشیدم دیگه بچمو نگیر.بعد ۷روز زنگز زدن بیایید بچه بهوش اومده.
بچم بهوش اومده بود ولی هنوز زیر دستگاه بود.تا ۲۱ روزگی بچه تو بیمارستان بودم .افسرده شده بودم دیگه بچه برام اهمیت نداشت.بچه که حالش خوب شد رفتم خونه پدرم تا هفتماهگی خونه پدر بودم.مادرم به بچه میرسیدم شیرم ۳ماهگیش خشک شد.
۴۰گرم پدرم داده دود همونو به شوهرم دادم تا یه چهاردیواری بالای خونه مادرشوهرم بسازن.وقتی ساختن حتی یشب نزاشتن من برم خونه خودم بخابم.مادرشوهرم میگفت میخایی پسرمو جدا کنی.میگفتم تا جدانشیم پشرت کار نمیکنه.بزور جدا کردیم خرجمونو.۱۰روز جدا بودیم که مادرشوهرم فوت شد.بعد فوت مادرشوهرم ،شوهرم گفت باید پیش بابام باشیم تا احساس دلتنگی نکنه…
من خیلی وقته بیخیال زندگی شدم و هر لحظه فکر میکنم میمیرم.بعضی وقتا اینقدر حالم بد میشه حتی به فکر خودکشی میفتم.ولی بعدش میگم دخترم بعد من چیکار میکنه.
ببخشید سعی کردم خلاصش کنم.
ممنون میشم راهنماییم کنید