سردر گمم…
باسلام
دختری هستم 25 ساله که بارها پیش مشاور های گوناگون رفتم اما کسی نمی تونه مشکل منو حل کنه.وقتی 10 سالم بود پدرو مادرم از هم جدا شدن…کودکی و نوجوانی خوبی نداشتم چون همیشه توی خونمون جنگ بود بعد طلاق پدرو مادرم هم من پیش پدرم بزرگ شدم برادرم که 5 سال از من بزرگتره پیش مادرم… از اون به بعدم باز هم هیچی عادی نبود پدرم سن زیادی نداشت و اهل خوش گذرانیو دختر بازی بود هر روز دختری به خانه ما میومد وآخر هفته ها همیشه خونه ی ما مهمونی بود خوب این اصلا برای یه بچه 9.10 ساله جای درستی نبود .خونه ی مادرم هم بدتر اون بعد طلاق گرفتن سریع با معشوقه اش ازدواج کرد و من از بچگی کسی نبودم که بخوام برم زیر سقف شوهر مامانم زندگی کنم یه جورایی دچار تنهایی شده بودم تا 18 سالگی که وارد دانشگاه شدم با پسرای زیادی دوست شده بودم می خواستم تلافی این سال هارو در بیارم ..خوش بختانه پدرم با این موضوع مشکلی نداشت تا اینکه یه مدت با یه پسری اشنا شدم که کم کم به او علاقه مند شدم…او هم به من ابراز علاقه می کرد 6.7 ماهی با هم بودیم .وضع مالی خوبی داشتیم برای همین پدرمبرام با خواست خودم خونه مجردی گرفته بود …اون پسر اکثر اوقات خونه من بود با هم ارتباط داشتیم مسافرت های خارجه می رفتیم هر کاری برام می کرد یعنی اینو خودش می گفت 4 سال با هم بودیم قصد ازدواج داشتیم ولی من عقیده داشتم که زوده تا اینکه کم کم حس می کردم داره رابطمون سرد میشه به پسرای دور و برم گیرای الکی می داد همش گوشیمو چک می کرد سر زده میومد خونم که مچمو بگیره یا وقتی جواب تلفنشو نمی دادم غوغا به پا میکرد حسابی کلافم کرده بود یه روز سره یکی از همکارای بابام که باهام تماس گرفت تا سراغ بابامو ازم بگیرهدعوامون شد می گفت که چرا به تو زنگ زده و تموم کردیم …حال خوبی نداشتم واسه تعطیلات همراه با 3 تا از دوستای نزدیکم رفتیم دبی وقتی برگشتم دیگه طاقت نیاوردم و برای اولین بار خواستم من پیش قدم بشم گل و کادو گرفتم و رفتم خونش کلید داشتم ساعت کاریش نبود و خونه نبود اولش نخواستم برم تو گفتم شاید ناراحت بشه وشاید دوسنداشته باشه من وقتی نیس برم اونجا تا سوپرایزش کنم خلاصه اخرم گفتم بی خیال از دلش در میارم اما وقتی رفتم تو توی خونش لباسای زنونه پیدا کردم حسابی غافل گیر شده بودم که کم کم ساعت 6 شدو وقتی توی اتاق بودم اومد خونه خواستم برم از اتاق بیرون که صدای زنونه شنیدم با گریه هر چی از دهنم درومد بش گفتمو ازون جا رفتم یه سال پیش داداشم تو ترکیه بودم میخواستم این رابطرو فراموش کنم اما نتونستمو برگشتم کم کم افسرده شدم از جمع دوستام دوری می کنم با خانواده و فامیل که کلا کات کردم فقط تو خونه می شینمو گریه می کنم همش اضطراب دارم تا اینکه یه ماه پیش دوباره برگشت گفت خیلی پشیمونه ازون به بعد دیگه با کسی نبوده و گفت که می تونم از دوستای مشترکمون بپرسم…بهش گفتم نه و گفتم می تونیم دوسته معمولی باشیم تا اینکه هفته پیش بهم پیش نهاده ازدواج داد به نظرتون من چه کنم؟خواهشا کمکم کنید قبول کنم یا نه؟














عزیزم داستان زندگی شما چقدر اروپایی بود. به نظر من باهاش ازدواج کنید فوقش اینه دچار مشکل بشید خدای نا کرده جدا بشید
آخه مشکل اینجاست که من نمی خوام سرنوشتم مثل زندگیه پدرو مادرم بشه و جدا شیم