من اوایل عاشق مامانم بودم هر دعوایی که بین بابام و مامانم بود از هیچ کدومشون بدم نمیومد اما تازگیا دعوا که میکنن مامانم که میدونه دیگه خستم از دعواهاشون دوست دارم برم وقتی میبینه باهاشون سر سنگینم کلی نفرین به بابام میکنه که صدای من دربیاد در صورتی که میدونم بابام با حرفاش عصبانیش میکنه واقعا اما من نمیتونم بگم تقصیر بابامه اگه این بگم بابام از خونه میندازه بیرون یه بار که برادرم یه کار بدون اجازه بابام انجام داد بابام ازش جواب خواست و عصبانی شد مامانم اینقدر طرف دادشم گرفت و به بابام جلوی ما فحش داد که در گیر شدن و برادرم بابام رو کتک زد من نمیگم تقصیر بابام نیست اما این حرکت نباید میشد بعدها داداشمم به مامانم گفت تو تحریکم کردی نمی دونم چی راسته چی دروغه مامانم میگه دروغ میگه وقتی به مامانم میگم تقصیر جفتتونه میگه خدا جای حق نشسته یه بخت اینجوری گیرت میاد بعد میفهمی من چی میگم بازم دوباره دو شب پیش دعوا کردن که من موقع جریان اصلی نبودم ولی میدونم بابام حرف بد به مامانم زده مامانم داشت بابام میزد بابامم واسه این که حرص مامانم خالی بشه کاری نمیکرد با دیدن این صحنه ها دارم دیوونه میشم مامانم دم به دقیقه میاد اتاقم که نشون بده بی گناه منم میگم هرچی که بابام مقصر باشه تو هم کم تقصیر نداری به خاطر حرف مردم دارید آرامش من رو میگیرید الان یه هفتس هیچ کاری نمی کنم از صبح پای لب تاپم تا شب همه روزام مثل هم هستش برادرم دیگه با ما زندگی نمیکنه مامانم خیلی راحت وضعیت برادرم رو درک میکنه با تمام وجودش اما من رو نمی تونه درک کنه فقط تا حرف میزنم میگه خودت بزار جای من اگه بگی نه بخت اینجوری گیرت میاد دیگه هیچ حسی بهش ندارم اصلا هم بهش احترام نمیزارم چون اینقدر بهم پیله میکنه که عصبی میشم امیدم به این بود شاید ازدواج کردم با یه ادم خوب اما اینقدر من رو قاضی می کنه بعدم میگه خدا میبینه و یه بخت اینجوری گیرت میاد به ایندمم دیگه امیدی ندارم خستم از این زندگی که نه مامادرم من رو میفهمه نه پدرم میخواد بفهمه که باید چکار کنه دیگه همه ی حسا تو وجودم مردن از بس سرش داد زدم خجالت میکشم نمازم رو امروز بخونم همش میاد میگه من چیزی تو مادری کم نزاشتم راست میگه میوه واسم میکس می کنه!!! از لحاظ شربتای ویتامینی من انواعش رو دارم !!!!از لحاظ خوراک عالی وقتی باهام خوبه شوخی می کنیم اما از لحاظ درک صفـــــــــــــــــر دیگه نمی تونم دوسش داشته باشم راحت من رو از اینده ی بد میترسونه میکنه اما اصلا نسبت به برادرم اینجوری چون برادرمم نسبت به بابام حس خوبی نداره ،به خاطر دعوای برادرم و بابام به خاطر اینکه راحت داداشم رو درک میکنه اما من رو نه همش میگه تو چته مگه ما با تو دعوا می کنیم تو رو خدا حوصله افسردگی و مریضی تورو دیگه ندارم همش از این حرفا میگه اما تا اسم داداشم میاد فقط درکش میکنه و باورش داره با تمام وجود میگه چون رفتارش مثل خودمه.