سلام من وشوهرم سه ساله باوجود مخالفت خانواده باهم ازدواج کردیم اوایل شوهرم کمی قسط وبدهی داشت میگفت صرفه جویی کن هیچی برام نمیگرفت مثلا نامزد بودیم هدیه سر رسیدی که شرکت داد بود بم میداد من اصلا درجریان میزان درآمدش نیستم هرچه لازم دارم نمیگیره برام به مادر میگم اون برام میخره ازلباس وخوردوخوراک دریغ میکنه چند بار گوشتمون تموم شده بود گفتم بگیر بامشاجره که چرا تموم شده وبحث وگریه بلاخره راضی شد دوباره بخره براپول میمیره دوسال پیش بارداربودم بم رسیدگی نمکرد دکتر برام داروی تقویتی نوشت چون شامل بیمه نمیشد برام نگرفت بدهی هاتموم شد خداروشکر آخر سال ازم خواست طلاهامو بش بدم با پرایدمون بفروشه تاخانه ای نقلی بخره نخرید ورفت نزدیک خونه پدرش اینا مغازه خرید الان برادرشوهرم توش کار میکنه آخه براخریدش از پدر ش هم پول قرض کرد روش گذاشت تمام اینکارا روبدون درجریان گذاشتن من انجام داد امسال تونسته حتی پولی جمع کنه وماشین به ارزشه تقریبا30ملیون بگیره (هنوز نگرفته)چون سپرده بود به خانوادش براش پیداکنن اونام پیدا کردن ولی من حالم بد بود گفتم نمیام اونم بام دعوا کرد وحرف زشت زد وبرای اولین بار دست روم بلند کرد چرا نمیای مردنفهم نمیبنه مریضم نمیتونم تواتوبوس بشینم از بابچه کوچک. نمیدونم باخسیسیش بسازم بدهنی وبدخلقی ودست بزنش چکار کنم؟؟