سلام.
من از نظر عاطفی هیچ مشکلی با خانوادم ندارم.تقریبا هر مشکلی برای من پیش بیاد همه حمایتم میکنن اما…
من حق میدم به پدر و مادر ها که امروز توی این دوره ای که ما زندگی میکنیم و خیلی خطرات توی جامعه هست،روی بچه هاشون حساسیت خرج بدن اما واقعا زیاد از حدش حس استقلال و اعتماد به نفسو از آدم میگیره.من بیست سالم هست و توی تمام عمرم یاد ندارم که یه کاری رو با علاقه ی خودم انجام داده باشم.رشته ی تحصیلیم،رشته ی دانشگاهیم،کلاس های تابستونم،همه و همه انتخاب خانوادم بوده و من هرگز حق مخالفت نداشتم.الان که بهشون میگم من واقعا احساس پوچی میکنم درک نمیکنن و حتی یه بار اتفاقی شنیدم پدرم و مادرم در مورد دکتر بردن من حرف میزنن!
این حرف هنوزم منو خورد میکنه
من واقعا توی بیان ضعیفم.اصلا نمیتونم از علایقم دفاع کنم.همیشه درمورد حق انتخاب هام اولویت این نبوده که من آیا خوشحالم با این مسئله یا نه؟همیشه حاشیه ها تصمیمو خراب میکرده.مثلا من نباید به یک کلاس برم چون از خونمون دوره و رفت و آمد من با مشکل روبرو میشه.مسخره ترین دلیل ممکن!
من بیست سالمه و از ارتباط با مردم وحشت دارم چون هرگز بهم اجازه داده نشد که تنهایی توی جامعم حضور داشته باشم.در واقع ما سنگ رو میبندیم و سگ رو رها میکنیم.من نباید استقلال داشته باشم،آزادی نسبی داشته باشم،چون محیط اطراف پر از درنده اس!
این تعبیر خانواده منه.
الان به جایی رسیدم که با هر اتفاقی گریه میکنم.اعتماد به نفس ندارم.دوستامو به خاطر سخت گیری های زیاد از دست میدم.احساس تنهایی وحشتناکی میکنم و بدتر از اون از مشاوره رفتن و گرفتن میترسم.
من شدیدا نیاز به درک شدن دارم و اصلا منو جدی نمیگیرن.
تموم سعیم توی این بود با نظراتشون کنار بیام و هرگز هم اهل دعوا کردن با خانوادم نبودم چون همش دنبال راهی بودم واسه قانع کردنشون.
الان دیگه نمیدونم چیکار باید کنم…