رفتارخانواده همسر
با سلام و خسته نباشيد
من ٥ ساله ازدواج كردم و خونواده شوهرم طوري هستن كه كل فاميل هميشه در كنار هم هستند، يعني مادرشوهرم اينا ٤ خواهرن و هميشه و هر لحظه خواهرها و بچه ها كنار همند، حتي روزهاي جمعه ( بلا استثنا هر جمعه)همه شب رو جمع ميشن در خانه مادرشوهرم و نزديك ٤٠ نفر ميشن
متاسفانه بچه ها و خواهرها بسيار در مورد همه نظر ميدن و شديدا تو فاز غيبت هستن
و اينم بگم اين خانواده بسيار مذهبي هستن و هميشه در مورد من و حجابم قضاوت ميكنن با اينكه قبل ازدواج من رو ميشناختن و خواستگارم بودن يعني من با همسرم آشنايي قبلي نداشتم البته بگم من خيلي خيلي رعايت ميكنم اما شوهرم هميشه ميگه حجابت كاملا ايده آله و بيشتر از اين نياز نيست
قضاوت اين ها به حدي بود كه يك بار مستقيم زن عموي شوهرم برگشت تو روم گفت بي حجابي( يك كلمه بسيار ركيك كه نميشه مطرح كرد) و اونو نسبت داد به خانواده ام كه بسيار ناراحتم كرد
وقتي خانوادم اينو فهميدن شديدا واكنش نشون دادن
بعد اين جريانات رفتارهاي اين خانواده بدتر هم شده و مرتب در قضاوت و غيبت در مورد من هستن
واقعا بودن با اونها همه وجودم رو پر از انرژي هاي منفي ميكنه چيكار بايد بكنم خيلي تو فشار رواني هستم
در ضمن هفته بعد كنكور دارم و اصلا نميتونم تمركز كنم
توروخدا يه راهي نشونم بدين من بايد كنكور رو قبول شم














در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲
با سلام خدمت شما
از نوشته های شما مشخص است تحت استرس زیاد برای کنکور خود هستید و این مسئله می تواند ذهن شما را حساس تر کرده و باعث شود تفکر منطقی تحت تاثیر قرار گیرد تا زمان امتحان کنکور سعی کنید ساعات بسیار کم به مهمانی یاد شده بروید و یا موقتا به دلیل درس به این مهمانی نروید تا ذهنتان دگیر نشود، اما آنچه مشخص است با اتمام کنکور هم مسئله شما با فامیل همسرتان ادامه می یابد و برای غلبه بر این مسئله باید از فنون نادیده گرفتن استفاده کنید اگر نمی توانید از چنین فنونی کمک بگیرید پس چیزی در ما است که توسط ایشان تحریک می شود می بایستی تست شخصیت بدهید و توسط روانشناس ارزیابی شوید تا دلیل ناراحتی خود از گفته های بی پایه و اساس ایشان را پیدا و بر آن غلبه کنید روانشناسان کانون مشاوران ایران در این زمینه می توانند یاریتان کنند ۲۲۳۵۴۲۸۲
واقعا ممنون از پاسخگوييتون🙏
سلام من ۲ سال ازدواج کردم و زندگی خوبی دارم شوهرم تک فرزند هست و در امریکا زندگی کرده و به ایران برگشته. شوهرم در ایران درس آنلاین میخونه رشته روانشناسی و مخارج زندگی ما از طریق خانواده اش تامین میشه. مادرش خیلی حساس هست و ریزترین رفتار آدم رو محک میزنه و مثلا بارها به شوهر من گفته چرا من در پاسخ جواب هاش بله نگفتم و گفتم اره.(در صورتی که من سعی کردم کمترین رفتار بی ادبانه ای نداشته باشم) هر چند که شاید خیلی صمیمی نبودم و اینکه همیشه از این هم شکایت داشته که چرا به من زنگ نمیزنه من معمولا توی جمع کم حرف هستم و درونگرا ولی در برابر افرادی که خودشان اصلا حرفی نمیزنند و صمیمیتی نشان نمیدهند نمیتوانم نقش بازی کنم و صمیمی باشم. مادر همسرم یک بار به خونه ما که در اصفهان هست زنگ زد همسرم حمام بود به همسرم گفتم گوشی رو بردارم گفت نه و مادرش از این رفتار ناراحت شد و همه رو تقصیر من گداشت که چرا به عنوان خانوم خونه جواب تلفن رو ندادم و من داشتم اون موقع همزمان با اسکایپ با خانواده حرف میزدم ولی با اصرار زیاد همسرم گوشی رو برنداشتم و طوری که بعدا اختلاف پیش اومد بین ما به همسرم گفت که من اصلا این شکلی هستم و در دوران نامزکه شوهرم خارج از ایران بود من هیچ وقت جواب تلفنش رو ندادم حتی زمانی که به موبایلم زنگ زده در صورتی که من هیچ وقت این کار رو نکردم و این اولین حرفی بود که مثل خوره بر دلم نشست. مادر همسرم وقتی از تهران به خونه ما که در اصفهان هست امد با من رفتارها و کم محلی هایی داشت که من رو اذیت میکرد تا اینکه من میخواستم به حمام برم و گفت حمام نرو چون میخواستیم از اصفهان به تهران بیایم سرما میخوری اولش این طوری گفت و بعد گفت اصلا چقدر شما حمام میرید که احساس کردم این حرفش برای زن و شوهری که هر لحطه نیاز به حمام داشته باشن معقول و منطقی نیست و از دستش ناراحت شدم و بهش گفتم من از دست شما ناراحت شدم وقتی این رو گفتم انفجار بمبی بود بر سرم که تمام چیزهایی رو که مدت ها در دلش از من جمع کرده بود به من گفت.من رو مقایسه کرد با زن پسر خواهرش که اون باهوش تر از توست و خیلی حرف های دیگه که بر مذاق هر انسان دیگه ای خوش نمیاد هر چند که اون لحظه با پادرمیانی شوهر و پدرشوهرم بارها ازش معذرت خواهی کردم ولی بسیار به من بی ادبی کرد. من بعد از اون موضوع یه هفته بعد به خانه مادرشوهرم رفتم برای معذرت خواهی اونجا هم گفتم ببخشید معذرت میخوام ولی باز هرچی خواست به من گفت حرف هایی که مثل خوره در دلم مونده و بعد از ۸ ماه از دلم بیرون نمیره.( مثل اینکه من به تو سر عقد پول دادم یا ادم چیزی که براش بادآوردست باید تشکر کنه از خدا و خیلی حرف هایی که احساس کردم شخصین انسانی خورد شد و هیچ حرفی نزدم غیر از اینکه ببخشید دستم خودم نبود و حتی خودم رو این طور نشون دادم که من مدتیه حساس شدم از حرفتون نارات شدم ببخشید ولی باز هرچی خواست گفت.) میخواستم بگم من چی کار کنم این ناراحتی از دلم بیاد بیرون چون داره به رابطه من و شوهرم صدمه میزنه قشنگ متوجه میشم چون شوهرم هم خیلی به خانواده اش وابسته است. دوست دارم تمام اون حرف ها و اتفاقات رو فراموش کنم ولی باز یک دفعه به من حمله میکنه و مثل انباری بر سر شوهرم میریزم تو رو خدا کمکم کنید من شوهرم و زندگیم رو دوست دارم.ممنون
پاسخ
لطفا جواب من رو هم بدهید ممنون
با سلام
من و شوهرم سه سال پیش ازدواج کردیم و این مدت پیش خانواده شوهرم زندگی کردیم که در واقع خاله ام هست. اکنون باردارم و قرار است در طبقه دوم خانه پدرشوهرم زندگی کنیم و مستقل شویم.خداروشکر این سه سال هیچ مشکلی با خانواده شوهرم نداشتم. اما سوال من اینجاست که بعداز مستقل شدن، باید چگونه رفتاری با خانواده شوهرم داشته باشم تا مشکلی پیش نیاید؟شوهرم خیلی به خانواده اش وابسته است، چکار کنم تا بعداز مستقل شدن مشکلی پیش نیاید؟
درضمن شغل شوهرم با پدرش مشترک است و در یک مغازه کار میکنند، از نظر خرج خانه همه چیز مشترک است.اما شوهرم حاضر نیست حقوقی از مغازه برای پس انداز خودمان برداریم. معتقد به این است که هرچی میخوایم راحت میتونیم بگیریم و پدرشوهر هم حرفی ندارد. برای مخارج خانه چه روندی را پیش بگیرم تا مشکلی پیش نیاید؟
بهترین راه حل داشتن ارتباط بسیار خوب با مادر ایشونه که خاله شما هم هست و در این مورد مشکلی ندارید و حتی میتونید از این طریق خواسته های خودتون رو به شوهرتون برسونید تا به ارامی این جدا شدن بتونه به روال عادی برگرده هر چند شما دور نشدید و فقط به طبقه بالای خونه مادرشوهرتون رفتید
پس قبل از اینکه خانمهای محترم آهی از ته دل بکشند و بگویند: هیچ چارهای جز سوختن و ساختن نیست! و آقایان محترم هم خم به ابرو بیاورند که: بازهم شروع شد، اینجا هم از دعوای مادر شوهر و عروس در امان نیستیم، میخواهم بگویم که عینکهای پیشداوریتان را کنار بگذارید و یکبار برای همیشه این موضوع را خارج از نقشی که در آن دارید، نگاه کنید.
قرار نیست در این این یادداشت راهکاری به خانمها ارایه کنیم که شوهرشان را از مادر خود دور کنند، بلکه میخواهیم به یک رفتار متعادل برسیم. لطفاً مرا محکوم به این نکنید که یکطرفه به قاضی میروم و چرا برای مادرشوهرها هیچ پیشنهادی جهت تغییر رفتار و نگرش ندارم.
در مطلبی جداگانه به چموخمهای یک مادر شوهر نمونه میپردازیم، اما چیزی که واضح است، حضور بیشتر شما عروسخانمها در اینترنت و خواندن مقالات است. علاوه بر این تغییر نگرش در سن بالاتر، سختتر بوده و شاید نتوان کسی را که شصت سال از عمر او میگذرد، تغییر داد، اما میشود با کمی متفاوتنگریستن و بهگونهای دیگر رفتارکردن، همان شخص شصت ساله را با خود همراه کرد.
فرهنگ ما و وابستگی به مادر
بهتر است فیلمهای خارجی را فراموش کنید و نگویید: هیچ کجای دنیا اینطوری نیست که پسر اینقدر به مادرش وابسته باشد. بله! این یک واقعیت فرهنگی است. خیلی مواقع هم ما وابستگی را با دلبستگی اشتباه میگیریم؛ یعنی پسری وابسته نیست و به توانایی تصمیمگیری رسیده است، اما نسبت به مادرش دلبستگی زیادی دارد و ما بهعنوان عروس خانواده این موضوع را نمیتوانیم تحمل کنیم و میگوییم او وابسته است. اگر میگویید چه فرقی دارد، بهتراست با هم کمی مفهوم وابستگی و دلبستگی را بررسی کنیم.
وابستگی یعنی کسی را میخواهی به خاطر اینکه از او منفعتی به تو برسد، بدون او نمیتوانی زندگی عادی خود را داشته باشی و نوعی مکانیسم مرضی است. احساس تملک ایجاد میکند و آزادی را از فرد میگیرد. نوعی دوست داشتن مشروط است و در آن خودخواهی به چشم میخورد. دلبستگی یعنی کسی را بخواهی با تمام خوبیها و بدیهایش. به دنبال کسب منفعت از این رابطه نباشی و در تصمیمگیری و زندگیات خلل ایجاد نکند.
همسر شما اگر به بلوغ عاطفی رسیده باشد، میتواند در عین حال که یک پسر خوب و مهربان است و به مادرش توجه میکند، برای شما هم چیزی کم نگذارد و احساس منفی در شما ایجاد نکند. البته اگر زیادهخواه نباشید و بپذیرید که توجه او به مادرش منافاتی با علاقهاش به شما ندارد
چیزی که باید برای داشتن یک زندگی زناشویی سالم به دست بیاوریم، این است که دختر و پسر نسبت به خانواده خود وابستگی نداشته باشند، اما دلبستگی نه تنها ایرادی ندارد، بلکه نشانه سلامت عاطفی آن خانواده است. پس زمانیکه میخواهید در رفتارهای شوهرتان اعتدال را ایجاد کنید، حواستان باشد که حسادت زنانه باعث نشود که شما نسبت به محبت و دلبستگی مادر و فرزندی هم حساس شده و بخواهید کمرنگ شود.
وابستگی به مادر,عروس و مادر شوهر
مادر همسرتان را دوست بدارید و ارتباط خوبی با او برقرار کنید
ما فرض میکنیم که همسرتان به بلوغ عاطفی لازم برای تشکیل زندگی نرسیده و آنقدر به مادرش وابسته است که بدون او نمیتواند آب بخورد، حال باید چهکار کنید؟
در قدم اول سعی نکنید با دعوا و ناراحتی و خشونت او را وادار کنید که بین شما و مادرش یکی را انتخاب کند؛ زیرا بهتر است بدانید که در این بازی از قبل باختهاید. این روش فقط تنش و اختلاف را در خانهتان ایجاد میکند و نتیجهای هم نمیدهد.
اگر بخواهید با محبت و روشهای زنانه هم همسرتان را به سمت خود بکشید و به اصطلاح از مادرش دور کنید، بازهم موفق نمیشوید و در ضمن ابراز علاقههایتان مصنوعی بوده و نمیتواند تأثیر مثبت خود را در زندگی بگذارد.
شما باید اول علت را بررسی کنید. همسر شما اگر به بلوغ عاطفی رسیده باشد، میتواند در عین حال که یک پسر خوب و مهربان است و به مادرش توجه میکند، برای شما هم چیزی کم نگذارد و احساس منفی در شما ایجاد نکند. (البته اگر زیادهخواه نباشید و بپذیرید که توجه او به مادرش منافاتی با علاقهاش به شما ندارد.)
پس شما باید به همسرتان کمک کنید تا به بلوغ عاطفی رسیده و بتواند بین علایقاش در زندگی توازن ایجاد کند. این کار در یک ماه و دو ماه انجام نخواهد شد. اگر وابستگی بیش از حد است و روال زندگی فردی شوهرتان و همچنین خانوادگی شما را تحتتأثیر قرار میدهد، میتوانید از یک مشاور به صورت حضوری کمک بگیرید. البته صورتمسئله رفتن به نزد مشاور، وابستگی او به مادرش نباشد؛ چون در این صورت ممکن است اصلاً همراه شما نیاید. بهتر است بهانهای چون اختلافات روزمره و نارضایتیهای پنهان را پیدا کنید و بگویید برای بهترشدن رابطهتان دوست دارید مشاوری به شما کمک کند. در این مدت هم اصلاً شمشیرتان را از رو نبندید و نگذارید همسرتان متوجه حساسیت شما بر روی مادرش بشود.
برای آنکه آرامش داشته باشید و حس نکنید وسط یک میدان مبارزه قرار گرفتهاید، بهتر است مادر همسرتان را دوست بدارید و ارتباط خوبی با او برقرار کنید. بعد از ازدواج مادرشوهرتان، چون مادر خودتان است؛ نه از جهت عمق دوست داشتن که شاید یک شعار اشتباه باشد، بلکه از جهت نوعدوست داشتن و جنس رابطه.
اینکه شوهر شما بیش از حد به مادرش وابسته است، دلیل بر بد بودن مادرشوهرتان نیست. فرهنگ ما بهگونهای است که زنان بعد از مادرشدن تمام روابط عاطفیشان را در فرزندشان خلاصه میکنند و به همین جهت گاهی بعد از ازدواج فرزندشان، هم دختر و هم پسر تحمل دوری از آنها را نداشته و گاهی توقع سرزدن و دیدار آنها را بیش از حد متعارف دارند. شرایط روحی«مادرها» را درک کنید و بگذارید فرزندشان را یک دل سیر ببینند؛ هرچند وقتی خودتان مادر شوید، متوجه خواهید شد که دل سیر وجود ندارد و یک مادر همیشه بیتاب دیدار فرزندش است.
سعی کنید شما هم با مادر همسرتان ارتباط خوبی داشته باشید و بهجای آنکه نسبت به رابطه شوهرتان با او حساس بوده و حسادت کنید، در کنار همسرتان قرار بگیرید. محبت قلب مادران را جذب میکند. امتحانش ضرری ندارد. البته اگر وابستگی بیش از حدی وجود داشت، میتوانید بهمرور زمان کاری کنید که تبدیل به یک دلبستگی بالنده شود، اما فراموش نکنید او به زن دیگری علاقهمند نیست؛ مادر او مادر هر دوی شماست، نه یک زن غریبه که هووی عشق شما در قلب همسرتان باشد.
در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
۰۲۱-۸۸۴۲۲۴۹۵
:
سلام
من دختری ۲۲ ساله هستم و ۳ ساله عقد کردم همسرم ۲۶ سالشونه و دیپلم دارند. ۱ ماه دیگه جشن میگیریم و میریم خونه خودمون.
اول از اینجا براتون بگم که اصلا نمیدونم چی شد که ازدواج کردم اصلا قصدش رو نداشتم و انگار در جریان ازدواجم یکی به زور من رو مجبور کرد و خیلی یهویی شد در حالی که کسی واقعا مجبورم نکرد. این رو هم بگم که در کنار خانواده خودم همه امکاناتی داشتم فقط یه کم تنها بودم و زیاد توانایی درد دل کردن با کسی رو نداشتم . من یه خواهر دارم که کوچکتره. اوایل ازدواج واقعا مثل یک ادم منگ بودم ولی بعد کم کم اوضاع برام عادی تر شد ولی الان که به موقعیت های دوستام نگاه میکنم که دیرتر ازدواج کردند و عاقل تر شده بودند واقعا از ازدواجم پشیمون میشم و حداقل دلم میخاد همسرم دانشگاه بره. همسرم ادم خوبیه ولی چون تک فرزند هست و در بچگی پدرش کمتر پیشش بوده به علت کار . الان خیلی به پدر مادرش وابسته است. تا حدی که اگه قرار باشه جایی بریم و اونها بگن با ما جایی بیاین کلا برنامه خودمون بهم میریزه. موقع خواستگاری پدر مادرش و خودش قول دادن برامون خونه بخرن و من هم به همسرم تاکید کردم اما الان پدر مادرش میگن پولمون جور نشده و .. به هر حال الان خونه با بدبختی خونه ای کوچک رهن کردیم که کرایه ندیم و اونها فقط یک سوم پول رو دادن و بقیه اش رو باید از کادو های جشنمون بدیم. همسرم توی مجردیش تمام پولش رو به پدر مادرش داده و برای همین الان پول نداره و فقط حقوق ناچیزش مونده. و برای اینکه مادرش پول خرید ها رو بده من مجبور میشدم تمام خرید های بازار و .. با اون برم. همسرم ادم مهربون و خوبیه ولی این عیب رو داره که یه دفعه ای عصبانی میشه و کلا دیگه حرفم رو نمیشنوه و همه روزهای خوبمون رو هم زیر سوال میبره. همسرم تک فرزنده. . این رو بگم که من همیشه احتامشون رو نگه داشتم. مادر شوهرم تیکه زیاد بهم میندازه و اذیت میکنه و تیکه هاش رو همیشه یه جوری با مهربونی و دلسوزی میگه . و جلو همسرم و پدرش همیشه وانمود میکنه که خیلی منو دوست داره. ولی من اصلا بلد نیستم تظاهر کنم . تا یه ذره محبت هم بهم میکنه سریع بدیهاش یادم میره.
الان در حال چیدن جهیزیه هستیم. و من و مادرم بهش گفتیم بیاد تا اون هم دلش میخاد باشه. ولی ۳ روزه که اومده هر روز میشینه با خواهراش پچ پچ میکنه پشت سرم حرف میزنه یه روز تنها پیشش بودم خواهرش هم اومد و هر چی خواستن حرفاشون رو در قالب دوستی و تو دخترمی بهم زدن حتی تو خصوصی ترین مسئله زندگیم دخالت کردن به همسرم گفتم قبول کرد برای اولین بار طرفم رو گرفت و گفت بهشون میگه اما بعد باباش گفته بود یه بار نزدیک عروسیت حرفی پیش اومد نری کسی رو ناراحت کنه اونم بهم گفت کسی هم حرفت زد لبخند بزن حق نداری حرف بزنی. کلا هر وقت با مامانش حرف میزنه عوض میشه اخلاقش باهام اما قبول نداره.
در ضمن در بچگی خیلی الکی تو سرش زدن برای همین درس نخونده و کلا پدر مادرش همیشه از بدبختی هاشون براش گفتن و با وجود یه بچه بودنش براش کم گذاشتنن برای همین شاید الان کلا زیاد قدرت تصمیم گیری نداره.
این رو هم بگم که خانواده من از همه نظر بالاتر از خانواده ی همسرم هستن اما مادر همسرم خودش رو بیخودی بالاتر میدونه و همیشه یه چیز های بیخودی رو تو سر من میزنه که از همون نظر هم از اونها بالاتر هستم. و همیشه باعث میشه اعتماد به نفسم پایین بیاد.
الان که نزدیک عروسیمه خیلی اعصابم بهم ریخته با وجود اینکه همسرم پول نداره دارن مجبورش میکنن زیر قرض بره من میگم کلا چیزی نمیخوام. اما اون به حرف من گوش نمیده یعنی اصلا بلد نیستم طوری حرف بزنم که گوش کنه . خانواده ام خیلی جهیزیه خوبی بهم دادن حدود ۷۰ میلیون شده اما کسی قدر نمی دونه و الکی پشت سرم حرف میزنن. خانواده ام میگن تو چیزی نگو بلکه بالاخره خونه رو برات بخرن.
الان از همه چیز و همه کس خسته شدم انگاری دیگه همسرم رو دوست ندارم البته هر وقت اذیتم میکنه این حس رو بهش دارم.
لطفا راهنماییم کنین . حالم خیلی گرفته و بده و روز به روز بدتر میشم. نمیخوام کسی مشکلم رو بدونه. مادر پدرم خیلی منو دوست دارن و هیچی برام کم نمیذارن اما دیگه گناه دارن نمیخوام به خاطر من غصه بخورن . در ضمن همسرم پولی نداره که مشاوره بریم. ممنون میشم جوابم رو با ایمیل و خصوصی بدین.
ببخشین خیلی طولانی شد . دل خیلی پری دارم.
در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
۰۲۱-۲۲۳۵۴۲۸۲