سلام،من بدلیل شرایژ بد شغلی مدت زیادی رو بیکار بودم،و بار زندگی رو دوش همسرم بود،الان یکماهی هست که همسرم میگه میخواد بره و ازم زده شده!یه پسر ۹ ساله ام دارم،خیلی باهاش صحبت کردم،گریه کردم حتی،تو این یکماه همسرم دو هفته ای رو به خونه خواهرش و دوست صمیمیش رفت،و من کابوس داشتم،خیلی بهش وابسته هستم،حالا بعداز کلی صحبت و پادرمیونی بهم دوماه فرصت داده ،ولی بدلیل خوردن قرص آرامبخش رفتارش ضدو نقیضه،یه بار خوشحاله و قبول میکنه که بمونه،یه وقتایی بهم میریزه و میگه تمی مونه!از وقتی برگشته خونه تلفنش که پیام میاد یا زنگ میخوره حالت شک میوفته به جونم!با اینکه تا حالا بنده خدا همه چیزش رو بود و چیز پنهانی نداشت ولی فکررو خیالای مسخره میاد سراغم و آزارم میده،همش میگم نکنه بهتراز من بیاد تو زندگیش!حتی تو اون دو هفته هم میگفت پسرمونو نگه نمیداره،من دنبال اینم که اطمینان ازش بگیرم که میمونه تا تمام تلاشمو بکنم،هروقت حرف زدیم گفت ازت زده شدم…
لطفا کمک کنید من باید چکار کنم،متاسفانه حرف دوستاش خیلی روش تاثیر داره،عملکرد من باید چی باشه!؟خودمم خیای ترس دارم از دنیای بیرون ،ترس عدم موفقیت داغونم کرده،فکر میکنم بی ارضه هستم…لطفا این متن رو منتشر نکنید برای عموم ممنونم دوست خوب…تشکر