با عرض سلام و خسته نباشید
دختری هستم 25 ساله و متاهل
حدود یک سال و 7 ماهه ازدواج کردم و در حال حاضر توی عقدیم
با همسرم در دانشگاه آشنا شدم – با هم همکلاسی بودیم
حدود سه سال با هم دوست بودیم و قصدمون از ابتدا ازدواج نبود
خانواده ها موافق نبودن برای ازدواج و فقط مادرهامون سنگ مینداختن
دلیلش هم فقط این بود که همسرم سربازی نرفتع و کار نداره
با پا در میونی و کلی برو و بیا خانوادم یعنی مادرم راضی شد به این و صلت و ما ازدواج کردیم. و خدا رو شکر با انگیزه و اراده ای که داشت خودش رو از همون اول کشید بالا و خانوادم عاشقشن.
با همدیگه مشکلی نداریم! فقط من با خودم خیلی مشکل دارم
نمیدونم بهش میگن وسواس فکری و یا هر چیزی…
کل گذشته ی همدیگه برای جفتمون رو شده
نه اینکه برای هم تعریف کنیم، توی دوستیمون برای هم رو شد. و ازون جایی که من اصلا فکرش رو نمیکردم ازدواج کنیم، ساده لوحانه تعریف میکردم.
الان اثری از اون گذشته و یاد و خاطرات نیس
اما دیدگاه به همسرم منفیه
نمیدونم چرا همش فکر میکنم بهم خیانت میکنه
یا یه روزری ترکم میکنه
یا توی خاطرات گذشتشه
یا……
نه خطایی کرده ، نه کار مشکوکی کرده ، نه حرف بی ربط، هیچی!
مخفیانه تلگرامش رو چک میکنم ، زنگ هایی که میخوره و بدون اسمه ، همه رو حفظم یا توی گوشی خودم سیو میکنم ببینم توی تلگرام طرف کیه !
اون با همه چیز کنار اومده بود و منو با همین شرایطم قبول کرد!
من هم قبول کردم ، اما الان آزارم میده!
انقدر واسه خودم کابوس می بافم که کاملا ازش دور شدم
رفتارم بد شده و دیگه مثل سابق با عشق کنارش نیستم
همین فکرها روی رابطم با خانوادش هم تاثیر گذاشته
دیگه دلم نمی خواد پیششون باشم
یه زمانی اولین نفر برای کمک کردن توی هر مسایلی بودم ، اما الان کاملا کناره گرفتم
انقدر کارام تابلوست که ناراحتی رو توی چهره مادرشوهرم میدیدم
انقدر بد شدم که با خودم میگم چقدر پررو ، خوبی کردنم شده وظیفه، یه روز محل ندم ناراحت میشن، پس کلا محل ندم که پر توقع نشن.
شرایط روحی خوبی ندارم
مشاوره هم نمیتونم برم، چون باید به همسر نوضیح بدم که چرا میرم و دردم چیه.
اون روحشم حتی خبرنداره توی فکرم چیه
اما اینو میدونم که به ستوه اومده از کارا و رفتارهام
یه روز میگم بیخیال بابا، همسرم همونیه که به خاطرم با همه جنگید و گفت منو می خوتد
باز فرداش میگم نکنه دیگه منو نخواد یا جذب کس دیگه بشه!!!!

**مرسی که هستین**