سلام
من در دوره کارشناسی یه استاد مشاور دارم از ترم یک باهاشون در ارتباط بودم و همیشه مراجعات درسی و پیگیری وضعیت درسی باهاشون داشتم. ایشون استاد راهنمای پایان نامه کارشناسی من هم شدن جدیدا و این ترم برای اولین بار یه واحد درسی هم ارائه دادن که من باهاشون برداشتم
ایشون مذهبی و بسیار با شخصیت هستن و ۱۶سال از من بزرگترن البته منم مذهبی و دارای عقاید قوی هستم
توی این همه مدت یعنی ۳سال و اندی، اصلا متوجه نشدم که ایشون مجرد هستن از بس با شخصیت بودن و هرگز رفتار غیرعادی با دخترا نداشتن البته حلقه نداشتن توی دانشگاه ما غیرعادی نیست و بسیاری از اساتید زن و مرد متاهل، حلقه ندارن
اخیرا احساس میکنم به من علاقه مند شدن چون طور دیگه ای رفتار میکنن حتی از ترم های اول صمیمی تر شدن و من هم چون استاد مشاورم بودن و مشکلات زندگی بر تحصیلم اثر میگذاشت، باهاشون خیلی درد و دل میکردم چون فکر میکردم ایشون متاهل هستن و گرنه هرگز اون حرفهای خصوصی رو نمی زدم
یکبار که باهاشون قرار داشتم برای مراجعه، توی یه سالنی که توی دانشگاه جدیدا تاسیس شده پیداشون کردم که هیچکس اونجا نبود و حس بدی بهم دست داد که فقط منو ایشون تنها هستیم اما بیشتر از اینکه اون سالن برای مراجعات راهنمایی تحصیلی نبود، بهشون گفتم اشکالی نداره اینجا صحبت کنیم؟ ایشون انگار فکر کردن این حرف من یعنی اینکه چرا تنها هستیم و منظور من اینه که ایشون به عمد اونجا تنها هستن، خیلی ناراحت شدن و با تعجب گفتن چه اشکالی؟؟؟… و برخلاف همیشه که توی دفتر خودشون خیلی عادی بودن ولی اون روز اونجا یه کم با استرس صحبت می کردن و کمی بدن و دستان خودشون رو جمع میکردن منم خیلی استرس داشتم و عرق کرده بودم از اینکه تنها بودیم ناراحت بودم و فکر میکنم ایشون فهمیدن البته تاکید میکنم هنوز اون موقع نمیدونستم مجرد هستن
توی تمام این سال ها ایشون خیلی با احترام برخورد داشتن و طی یکسال اخیر احساس میکردم که ایشون به من علاقه دارن ولی با این دیدگاه که متاهل هستن، افکارم رو پاک میکردم و البته به خودم تلقین می کردم که بخاطر متانت من، این فقط یه حس احترامه و نه بیشتر چرا که اکنون متعهد به فرد دیگه ای هستن و همین باعث آرامشم میشد چون هرگز رفتار زننده و خارج موازین نداشتن
توی این کلاسی که باهاشون دارم، ازشون خجالت میکشم و نمیتونم بهشون نگاه کنم چون ایشون همیشه میان سمت ردیفی که من نشستم و رو به روی صندلی کناری من می ایستن و احساس میکنم همیشه میخوان نزدیک من باشن
با اینکه مذهبی هستن چندین بار چهره به چهره باهاشون صحبت کردم ایشون ناخودآگاه فاصلشون رو کم کردن و کنار من ایستادن و به من خیره شدن و من خیلی خجالت کشیدم سعی میکردم نگاهم رو خیره نکنم اون موقع هم نمیدونستم مجرد هستن و این موضوع رو جدیدا متوجه شدم بیشتر ازشون خجالت میکشم چون توی تمام این مدت با این تفکر که متاهل هستن، پیش ایشون راحت بودم اما حالا باید مراقب همه رفتارهام باشم
من نمیخوام ایشون به من علاقه داشته باشن نه اینکه ایراد شرعی داشته باشه چون فاصله سنی ما خیلی زیاده و من هیچ حسی نسبت بهشون ندارم و نمیخوام داشته باشم؛ نمیخوام که ایشون به من فکر کنن و نمیدونم چطور متوجهشون کنم اما در ابتدا میخوام از حس علاقه شون مطمئن بشم
لطفا بگین آیا ایشون واقعا به من علاقه دارن؟ یا فقط یه حس احترامه بخاطر متانت من؟ من چطوری از احساس علاقه ایشون مطمئن بشم؟