سلام خیلی کوتاه و خلاصه میگم پدر خیلی سخت گیری دارم و از بچگی هر بچگی که کردم تاوان های خیلی شدید دادم مثلا اول نوجوانی که همه تازه شروع به قرار گزاشتن با پسر میکنن یبار اینکارو کردم و بابام تا میتونست منو زد. البته الان هم که ۱۸ سالمه باید ۸ خونه باشم و همش مجبورم دروغ بگم… این ازین بریم سر اصل مطلب همش شکست میخورم تو عشق بعد ازینکه کسی که خیلی دوسش داشتم بهم خیانت کرد واقعا وزن کم کردم و افسرده بودم و به مامانم گفتم به مشاوره نیاز دارم اما گفت مشاور فقط پول میگیره و کاری نمیکنه من خودم میشم مشاورت ، ولی وقتی مامان بابام فکر میکنن روششون درسته هیچجوره نمیشه تغییرشون داد، از یک طرف دیگه تا مدت ها از همه بدم میومد تا یکیو دیدم و احساس ارامش کردم و باهاش دوست شدم و تولد یکی از دوستاش قرار بود تو پارک مشروب بخوریم که گرفتنمون و به جرم حمل شرب بدبختمون کردن کلی دادستان و کلانتری و اینور اونور و بهمون دسبند زدن انگار دزدیم!! مامان بابام اومدن و هرچی دلشون خواست گفتن ، خراب کثافط اینا چین باهاشون رفتی ، همه تورو یه دمه دستی هرزه میبینن!! کلی حرف دیگه… زمانی که میتونستن کمکم کنن و پیشم باشن فقط سرزنش کردن و فکر ابرو بودن؛ حتی اگه بخوام خودکشی کنم براشون مهم نیست فقط میگن خودتو پرت نکن که ابرو ما نره یجور دیکه بمیر مثلا برو زیر ماشین فقط جلو خونه نباشه!! چند روز دیگه هم تولدمه و اصلا بدون اون پسر بهم خوش نمیگذره ، اون بیگناه بود، اما مامان بابام مثل هنیشه گفتن گولت زده !! اخه چه گولی ؟! همسن و سال من همش مهمونی و دورهمی خونه اینو اونن و هیچیم نمیشه حالا من بد کردم نرفتم خونه کسی؟! من فقط بدشانسم ، همیشه برای کارایی که اصلا عادیه کلی تحقیر و سرزنش و …. میگن از چشمشون افتادم ، این خونه برام مثل زندان شده و هیچکس منو دوست نداره … نمیدونم چیکار منم واقعا امیدوارم حداقل شما بخونین دارم با کریه تایپ میکنم. چرا هروقت فکر میکنم خوب شده تو دردسر میفتم ، پس دل من چی میشه تا کی کوچکترین کار باعث محدود تر شدن بشه. تاکی؟؟ تاکی هیچکس و نداشته باشم خر ثانیه از بیرون رفتم پر استرس باشه و احساس گناه کنم! چطوری هم تنها نباشم و هم اینا راضی باشن چرا هیچوقت نمیتونم با خیال راحت دوست پسر داشته باشم:)