سلام
عرض احترام و خسته نباشید خدمت شما دوست گرامی
من مدت 3 سال با خانمم دوست بودم و بهش قول داده بودم که با هم ازدواج میکنیم و خیلی هم همسرم و دوست دارم و واقعا از ته قلبم عاشقشم و ما با هم ازدواج کردیم البته 3 ماه که عقد کردیم و آخرای دوران دوستیمون بود که خانمم سردشد و من هم به خاطر عشق و علاقه ای که بهش داشتم هرچه سریع تر تو بد ترین شرایط مالی باهاش عقد کردو و از او نروز به اینور خانمم همچنان سرده و وقتی هم بهش میگم چرا اینجوری شدی تو جواب به من میگه من خیلی دوست داشتم و عاشقت بودم ولی تو اینو متوجه نشدی و الان منم دارم اون دورانی رو که بهم بی توجه بودی رو اینجوری جبران میکنم که منم از این شرایط واقعا خسته شدم و هر جور که به ذهنم میرسه و فکر میکنم میتونم خوشحالش کنم براش انجام میدم ولی همچنان اون به راه خودش ادامه میده هر باری که بهش میگم باهم بریم بیرون و با هم باشیم میگه بابان نمیذاره و با کلی بهونه و اخم و تخم راضیش میکنم که بریم بیرون ولی هیچ فایده ای نداره همچنان سرده و علاقه ای نشون نمیده و هرچی بهش میگم میگه که باید اینجوری باشه تا من خودم حالم خوب بشه یا بهش عادت کنم البه اینم بگم که پدرش خیلی اذیت میکنه وقتی میرم بهش سر بزنم یه جورایی ناراخت میشه یا وقتی باهم بیرون میریم پدرش میگه باید شب قبل از 12 خونه باشه و اجازه نمیده خونه ما بمونه برای رفتن و اومدن به خونشون با این رفتار پدرش خیلی اذیت میشم خود منم ادم احساسی هستم خیلی ام احساسی همیشه دوست دارم به همه کمک کنم و کاری که از دستم بر بیاد براشئن انجام میدم چه خانواده باشه چه دوستام که حتی به خاطر خانمم از روزی که عقد کردیم با دوستام قطع رابطه کردم و رفت و آمد ندارم فقط در حد سلام علیک شده و خانمم میگه تو به همه توجه میکنی غیر از من حالا با این شرایط موندم چجوری رفتار کنم حتی کار به جایی رسید که برای بهبودی حالش بهش پیش هاد دادم یه مدتی با هم اصلا ارتباط نداشته باشیم تا وقتی که حال خانمم خوب بشه و بتونه با شرایطی که برای خودش به وجود آورده کنار بیاد در ضمن من و خانمم 10 سال اختلاف سنی داریم تو دوران دوستی خیلی باهم خوب و خوش بودیم وکلی نقطه مشترک داشتیم ولی الان واقعا نگران رابطمونم نمیدونم چیکار باید کنم طلفا کمک کنید، در ضمن برای محبت کردن به خانمم از هیچ کاری دریغ نمی کنم براش هدیه میخرم، گردش و تفریح میبرمش هر چیزی که لازم داشته باشه براش محیا می کنم و تا جایی که امکان داره و از دستم برمیاد بهش خدمت میکنم ولی بازم با این شرایط نمیدونم چیکار کنم، وقتی با همیم همیشه ساکته و هیچ حرفی نمی زنه تا من سر حرف و باز میکنم و به زور از زیر زبونش حرف میکشم اگه با خودش باشه لام تا کام حرف نمی زنه حس میکنم از این ازدواج پشیمونه و دیگه نمیخواد با هم باشیم و این منو واقعا اذیت میکنه به حدی شده که بعضی وقتا دوست دارم خود زنی کنم کلا اخلاقم عوض شده دیگه تمرکز حواس ندارم سریع به همه چیز واکنش نشون میدم و پرخاشگر شدم لطفا کمکم کنید یه راهی جلوی پام بزارین که موثر باشه و بتونیم به روزای خوبمون برگردیم و روزای خوبی داشته باشیم و کنار هم بتونیم زندگی کنیم عاشقانه همسرم و دوست دارم ممنونم
نمایش نظرها (1)
ممنونم از سایت خوبتون واقعا عالیه خیلی یا هستن نمیتونن پیش مشاور برن و مشکلاتشون رو در میون بزارن کمک شما باعث میشه خیلی از زندگی ها سر پا باشه و ممنونم از لطف و زحمتاتون :yes: