با سلام خدمت مشاورین عزیز و گرامی
پسری هستم 29 ساله که یک سال و نیم پیش ازدواج کردم که حدود سه ماه می باشد با همسر و خانواده همسرم اختلاف داریم. از خانواده همسرم بگم که پدر و مادرش وقتی همسرم کوچیک بوده از هم جدا شده و هر کدوم به سراغ زندگی خود رفته اند و ازدواج مجدد کرده اند و همسرم نیز نزد پدر و نامادری خود زندگی می کند که تنها فرزند این خانواده نیز می باشد. زمانیکه به خواستگاری همسرم رفتم این موضوع را که فرزند طلاق می باشد را به من اعلام کرده و من هم چون همسرم را در این موضوع مقصر نمی دانستم مشکلی ندیده و در نهایت با هم ازدواج کردیم و هنوز در دوران عقد می باشیم. لازم بذکر است که نامادری همسرم حدود 12 سال به خاطر بیماری هایی که داشته (از جمله صرع، دیابت و …) بچه دار نمی شده تا اینکه حدود 6 ماه پیش بچه دار شده و تمام مشکلات من نیز از این زمان آغاز شده است. چون نامادری همسرم کل مال و اموال شوهرش را برای تنها پسرش می خواهد البته این برداشت شخصی من از اعمال و حرکاتی که در این مدت انجام داده می باشد. چند ماه پیش پدر همسرم با مادرزنش دعوا می کند و بعلت دعوا و حرفایی که بینشون رد و بدل میشه مادر زن را از خانه بیرون و می گوید دیگر حق اینکه به خانه من بیایی را نداری و بخاطر همین موضوع نیز نامادری همسرم نیز شوهرش را تهدید به تلفن زدن به منزل مادرشوهر دخترش یعنی منزل پدری من را می کند. زنگ می زند و هر چیزی که دهانش که در می آید در مورد پدر همسرم و خود همسرم می گه و می گوید که بیایید عروستونو ببرید و فکر نکنید باباش بهتون جهاز می ده و پسرتون دزده و …. و در این بین نیز مادرم به نامادری همسرم که بدگویی همسرم را می کرده می گوید چطور اون موقع که اومدیدم خواستگاری، گفتی دختر خیلی خوبی و تعریفشو می کردی، اگرم بد باشه دست پرورده شماست و اگر باباش بهش جهاز بوده به دختر خودش داده نه به ما. این جریانات می گذره تا اینکه من و همسرم نیز از این قضیه باخبر می شیم و نامادری همسرم نیز تمام حرفایی را که زده اصلاً قبول نداره و به همسرم گفته که مادر شوهر تو این حرفا رو زده و فقط من گفتم که کاراتون بکنید که این دو تا جوون برن سر خونه و زندگی خودشون. زیاد طولانیش نکنم: با پدر خانمم صحبت کردم و متوجه شده که همسرش اشتباه کرده و حرفایی که پدر زنم به من زده از این قرار است که دعوای بین خودش و مادر زنش رو برام تعریف کرده و اینکه همسرش تهدید به زنگ زدن کرده و در این بین نیز از خواستگارای قبلی دخترش برام گفته که اگه فلانی شوهر دخترم می شد فلان ماشین و خونه رو داشته و اینکه تو کارای منم به من کمک می کرد در صورتیکه من از همون اول هم به آن ها گفته بودم که تا حالا هیچ پولی پس انداز نداشتم و کار هم نکردم و حدود دو ماهه که سرکار می رم که حقوقم هم اگه همه تعطیلاتو برم و 120 ساعت نیز در ماه اضافه کاری بکنم تقریباً میشه 1.200.000 تومان و بعد به من میگه می دونی این دعواها سر چیه؟ سر پوله. تا اینکه سر این حرفا با همسرم نیز بحثم شد و همسرم نیز چون هر حرفی رو که زن باباش زده با اینکه هم خودش و هم پدرش می دونن که اشتباه از جانب اونا بوده ولی بازم نمی خوان قبول کنن که اشتباه کردن و هر چیزی که خواست به من و خانوادم گفت و گفته که فلانی دنبال زن بیوه می گرده که منم بش گفتم منتظر باش وقتی بیوه شدی برو زنش شو. البته اونها از من هیچ چیزی ندارن که بخوان بر علیه من استفاده کنن و تنها چیزی که دارن اینه که دخترخاله بنده یه روزی یه پس گردنی به شوخی به من زده که من هیچ عکس العملی نشون ندادم که اونا این بحث محرم و نامحرمی را پیش کشیدن و همه جا هم جار زدن که منم قبول کردم که دخترخاله بنده و خودم اشتباه کردیم و با دخترخالم نیز صحبت کردم که دیگه از این کارا نکنه. همین و بس
در پایان می خواستم بدونم که ادامه این زندگی با توجه به اینکه همسرم نیز گفته اگه من طلاقم بگیرم بابام عین خیالش نیست و اینکه کس دیگه ای رو (برادر ناتنی زن باباش) دوست داره به صلاح هست یا خیر؟ خواهشاً راهنماییم کنید.
با تشکر