باسلام’ سال ۸۹ یکی از اقوام یه خانمی رو به بنده معرفی کردن ، البته ما تهران بودیم و اونها شهرستان، خلاصه اشنا شدیم و ازدواج کردیم، ایشان دختر اول و بنده هم پسر اول بودیم، وضع مالی من و خانوادم متوسط بود و ایشان هم متوسط، امروز که ما عقد کردیم فرداش واسه خواهر خانمم خواستگار اومد، دقیقا یک روز بعد! و خواستگار ایشان واقعا ثروتمند بودن! منم خدایی زرنگ بودم’ تو رشته دانشگاهی خودم کار میکردم، و به جز اون بازم فعالیت داشتم’ و درامد بدی نداشتم، یه مدتی گذشت تا ایشان نیز عقد کردن، کم کم من داشتم احساس میکردم که شرایط داره یه جوری میشه، خانمم همش حرفش خواهرش و دامادشون بود، مناسفانه خانواده خانمم هم همین روال رو داشتن میرفتن، ساعت گرونقیمت ، سرویس های طلا، و خیلی موارد دزگه… گذشت ما عروسی گرفتیم اومدیم سر زندگیمون، دخالتهای عجیب و غریبی رخ میداد، خیلی تلاش میکردم ولی زورم نمیرسید، میگفت خواهرم فلان چیزو خریده ، تک هم باید بخری، من درامدم متوسط بود و روز به روز داشت بهتر میشد، اما خانمم و خانوادش اشک منو در اورده بودن، خداشاهده یه بار شمردم دیدم تو ۳۹ روز خانمم ۱۸ جفت کفش و کتونی خریده!!! یه بار دایی خانمم با خانوادش که انسانهای فهمیده ای بودن ، قرار شد شب بیان خونه ما، من خریدهامونو کردم ولی خانمم نه شام حاضر کرده بود نه میوه شسته بود و نه …
هر چی گفتم مهمان داریم ‘ چی شده !؟ خلاصه ساعت ۸ شب داییشینا اومدن ، من چایی حاضر کرده بودم و ریختم، ساعت ۸:۳۰ زنگ زدن دیدم پدرخانم، مادر خانم، ۲ تا خواهر خانم و شاه داماد از شهرستان اومدن! من نمیدونستم چه خبره! یه دفعه شروع کردن ماشین رو خالی کردن، شام اونشب، میوه، برنج، روغن، شوینده بهداشتی و خیلی زیاد، گفتم اینا چیه؟! باباش جلوی همه گفت : من هر ماه براش خرید میکنم ، گفت دیشب دخترم زنگ زده گفته شما میایین ما هم مجبور شدیم، من قفل کروه بودم، گفتم اینا چیه دارین میگین؟ سال ۹۲ بود اون موقع خانمم فقط ۲۹۰ گرم طلا داشت ، خلاصه مشکلات خیلی زیاد شد، من اصطلاحا بچه مثبت بودم، فعال بودم و.. اینقدر فشار زیاد شد اصلا نفهمیدم چی شد ، سال ۹۳ بود ، چشم باز کردم دیدم معتاد شدم، خودمم باورم نمیشد، هیچکس فکرشم نمیکرد، اما ته ته دلم انگار یکی میگفت این بره راحت میشم، البته اینم بگم خیلی دوسش داشتم و دارم، به خاطر آبروم از کارم اومدم بیرون، کار آزاد میکردم، اما تقریبا اکثر دوستان و اشنایان فهمیده بودن، خانواده خانمم هم میگفتن از اول معتاد بوده، داستان ادامه پیدا کرد و از من وکالت طلاق خواستن و منم دادم، ۲-۳ بارم ترک کردم ولی دوباره برگشتم، خانمم اومد وسایلهاشو برد، سال ۹۶ بود و من در اوج اعتیاد، یه نامه آوردن واسه من ، گفنم حتما بازم دادگاهه، بازش کردم دیدم نوشته طلاق شما در فلان دفترخانه ثبت شد، اینو که دزدم نشستم یه گوشه ، گریه کردم، مقدار زیادی هم مواد تهیه کرده بودم ، به خدا گفتم : تو شاهد بودی ولی با این حال منم مقصربودم. مواد رو انداختم رفت و دیگه نکشیدم، حدود ۳ سال مصرف کرده بودم، همه چیزم رفته بود، شرایط زندگیم هم که اون رود، ولی همیشه گفتم و میگم همسر من تقصیر نداشت، خانوادش راهنماهای خوبی نبودن، منم باید مدیریت بهتری میکردم.
الان ۳ سال از طلاق گذشته، خدا رو شکر تو این ۳ سال با توجه به شرایط بد اقتصادی ولی پیشرفت خوبی کردم، دقیقا ۳ سال پیش من منفی ۷۵ میلیون بودم، الان خداروشکر ۷ نفر پرسنل دارم و انشاا.. تا اوایل مهر به ۹ نفر میرسن، فعالیتهای اجتماعی، سیاسی و…هم دارم،
اگه خدا توفیق بده داریم یه موسسه کارافرینی تاسیس میکنیم، و …

گفتم که خانمم شهرستانه و من دورادور پیگیر احوالشم،
یه چند باری هم به من زنگ زده ، مثلا سوال در مورد یه موضوعی پرسیده و….
حالا راستش اولا دوسش دارم، دوما احساس میکنم اگه خوب مدیریت میکردم شاید اینطوری نمیشد ، الان هر دو خواهر ازدواج کردن و این بنده خدا تو خونه ، مثل من دقیقا، البته اگه اینبار برم خواستگاریش شرایطمو محکم میگم، طبق آماری که دارم مشتاق به این ازدواجه!!!
حالا من چه کار کنم؟؟؟

باتشکر