باسلام
دختر25 ساله ای هستم.از خانواده ای که خودم و اعضای خونوادم نماز و روزرو بجا میاریم و حلال و حروم سرمون میشه.به شخصه گاهی اوقات نمازام یک در میونه اما اعتقادم براینه که باید خونده بشه.تابستان خواستگاری داشتم که در همون جلسه اول ازشون راجب اعتقاداتشون پرسیدم و گفتن به نماز و روزه اعتقادی ندارن و با وجدان خودشون کار میکنن و همواره خدارو در هر کاری مدنظر دارن.گفتن قبلاها نماز و روزه بجا می آوردن اما انقدر انسانهایی رو دیدن که در قالب دین سواستفاده گر بودن از دین زده شدن و تصمیم گرفتن که یک انسان آزاده باشن و تمام سعیشون بر اینه که انسان خوبی باشن و انسانیت رو راه خودشون قرار دادن و تا جایی که بتونن میخان خیرشون به همه برسه.از مشروب پرسیدم و گفتن که در مهمانیها پیش بیاد میخورن در حد کم.و از صحبتهاشون فهمیدم که 4تا برادر دیگشون هم اهل مشروب هستن.حتی پدرشون هم در دردوران جوانی استفاده میکردن و الان که نزدیک70 سالشون هست خیلی کم،اگر بخان میخورن.حتی گفتن من خودم این مادرو درست میکنم برای خودم چون بازاریش برای بدن ضرر داره و باعث کوری و مشکلات زناشویی میشه.بهشون گفتم من با مشروب مشکل دارم گفتن جایی که شما دوست نداشته باشین نمیخورم.گفتم کلا دوسندارم همسرم اهل مشروب باشه گفتن من همیشه حداعتدالو رعایت کردم و ازین به بعد هم با اعتدال میخورم.گفتن اگر در زندگی آیندمون مشکل ایجاد کرد من میذارمش کنار چون زندگیم برام مهمتره.مدتی گذشت و چون اخلاق و رفتار خوبی داشتن خواستم بیشتر بشناسمشون.راستش من بهشون گفته بودم با مشاور صحبت میکنم و اگر گفت مشکلی نداره قبول میکنم.با مشاوران مختلفی صحبت کردم و گفتن در صورت اعتیاد زندگی به مشکل میخوره در غیراینصورت خودت باید بیینی میتونی تحمل کنی یا نه.و من هم قبول کرده بودم که در زندگی باهم حلش کنیم و اگر به مشکل خوردیم ازش بخوام که نخوره.اما یکی دوبار که در جمعهای دوستاش خورده بود و به من گفت که خورده حالم بد میشد و توی خودم میرفتم و ناراحت میشدم که مشروب خورده.حدود دوماه درارتباط بودیم و من ازشون خواسته بودم که به طور کامل نخورن و گفتن باید راجبش فکر کنم و بعد تصمیم بگیرم که نخورم یا نه.بعد از 2 ماه به من گفتن من تصمیم گرفتم نخورم و برام مسئله مهمی نیست و آرامش زندگیم برام مهمتره.(البته از روز اول میگفتن برام مهم نیست ولی خب قبول نمیکردن که نخورن)گفتن وقتی شما با خوردن مشروب اذیت میشین من نمیام آرامش زندگیمو بهم بزنم و توبه کردم که دیگه نخورم.من شمارو برای زندگیم انتخاب کردم و دلم نمیخاد مسئله به این کوچیکی سد راهمون بشه(البته این رو هم بهتون بگم اوایل میگفتن من مشکلی در زندگیهای دیگران ندیدم که مشروب میخورن.اگر در زندگی ما مشکل ایجاد کرد من میذارم کنار بارها و بارها بهش گفتم با مشروب مشکل دارم و نشست فکر کرد و گفت وقتی بهت قول میدم که واقعا تصمیم گرفته باشم بذارم کنار و بعد 2ماه تصمیمشو گرفت که نخوره.گفت فکر کردم و دیدم که آدمایی که مشروب میخورن زندگیای خوبی ندارن و من در زندگی دنبال آرامشم و ازین حرفها)الان مدت5 ماه است که باهم درارتباط هستیم.از نظر اخلاقی و رفتاری مرد ایده آلی هستن.آدم صلح طلب و آرومیه اهل دعوا و بحث نیست و از خیلی جهات شبیه هم هستیم.و همه افرادی که باهاشون دوست هستن و میشناسنشون ازشون تعریف میکنن و ازشون راضی هستن.تنها مسئله ای که باعث دو دل بودن من هست بحث اعتقادات و بیشتر مشروب هست.البته من بهش اعتماد دارم که دیگه نمیخوره اما ته دلم ترس هم دارم بخاطر حرف های خانوادم.پدرم مخالف هستن و میگن این آقا خرش از پل بگذره دوباره میره سمت مشروب و میگن کسی که مشروب بخوره هر کاری میکنه.مادرم میگه این آقا اعتقاد به چیزی نداره و کسی که مشروب بخوره 4ستون بدنش حرومه و حرومزادست.پدر شما یک لقمه حروم نداده بهتون که تو بخای با این مرد ازدواج کنی.
سوال من از شما اینه آیا ازدواج با این آدم اشتباه است؟؟با توجه به اینکه به این مسئله اعتیادی ندارن و تصمیم گرفتن که نخورن.
توروخدا زود جوابمو بدین باید تکلیفم روشن بشه و ازین وضعیت دربیام.
خدا خیرتون بده