ازدواج
سلام و عرض ادب
من یه دختر ۲۷ ساله هستم از یه طریقی با آقای ۳۴ ساله ای آشنا شدم. این آقا و خانوادش دو بار به خواستگاری من اومدند و حتی مهریه من رو تعیین کردند. و حتی ما با هم آزمایش هم دادیم. روز آزمایش من یه سری رفتارهایی ازیشون دیدم و از تیپ لباس پوشیدنشون تو اون روز مهم دیدم که احساس کردم نیاز به آشنایی بیشتر دارم و باید کمی صبر کنم و عجولانه تصمیم نگیرم درحالیکه ایشون و بخصوص خانوادشون اصرار زیاد داشتن که هر چه سریعتر عقد کنیم و به کسیم نگیم و خیلی شلوغ نکنیم و حتی گفتن از خانواده خودشون فقط به دو تا عمش میگیم که چشم نخورن و ازین حرفا. دو ماه ازون موقع گذشت و تو این دو ماه مسایلی پیش اومد که من مدام تردیدم بیشتر شد. مثلا این آقا اومد گفت من قبلا یه نامزدی سه روزه داشتم. یا گفت خونه ای که اول گفته بود برای خودشه برای پدرشه. یا اصلا رفتارایی دیدم که حاکی از بی عقلی و نادانی و بی منطقی و تاثیرپذیری بود و اینا منو خیلی ترسوند. هی میرفتم باهاش حرف میزدم و میومدم . تا اینکه پیش یه مشاور رفتم و گفت سطح فرهنگی و تحصیلاتی شما با هم نمیخونه و حتی تست شخصیت و تست کتل رو دادیم و مشاور گفت این آقا چیزی که توی تستاش نشون داده بهتر از جواب تستای شما هم دراومده و اگه واقعا این باشه من بهت میگم باهاش ازدواج کن ولیکن من به صداقت جوابهای ایشون شک دارم چون جواباشون متناقضه و متاسفانه بیشتر یک شخصیت نمایشی در این تستها میبینم. ولی حقیقتش مشکل اصلی من اینها نیست. مشکل اصلی من اتفاق دیگریه که تو این ماجرا افتاده. اونم این هست که من از یک ماه آخر رابطمون حسم بهم گفت که این آقا با کس دیه ای آشنا شده و مخصوصا تو سه هفته آخر هرچی به آخرا نزدیکتر میشدیم خیلی بهم دروغ میگفت و منو بخاطر اون خانوم میپیچوند. و من رو از نظر روحی فوق العاده اذیت کرد جوری که الان هروقت یادم میفت همش دستام میلرزه و چیز دیگه ای که بدتر ازین بود و من رو خیلی اذیت کرد این بود که این آقا تو این یک ماهی که با اون خانوم روهم ریخته بود به شدت به من پیشنهاد رابطه میداد و هروقت میخواست راضیم کنه کلی حرفای عاشقانه تحویلم میداد که من مگه به همین راحتی ازت دست میکشم و ازین حرفا. و وقتی به اواحر رابطه رسیده بودیم فقط حرف تمایلات جنسیش رو به من میزد و میگفت ما که حرفی نداریم دیگه الان باید فکر کنیم ببینیم بدرد هم میخوریم یا نه اگه قرار بر فکر کردنه چرا پس به من پیشنهاد رابطه مقعدی میداد و بهم میگفت بریم جاده چالوس من جاهای خلوت اونجا میشناسم برای این کارا … این درحالیه که قبلا کاملا قطعی بود روی من. حتی من بهش گفتم کسی با خواهرت اینکارو کرده میگفت من نمیدونم خبر ندارم … یعنی تو تمام این مدت فقط و فقط منو نگه داشته بود تا به خواسته های جنسیش برسه و منم داشته باشه که اگه اون خانوم نشد من باشم بالاخره چون هنوز با اون خانوم قطعی نشده بود و خانوادش رو ندیده بود چون دختره گفته بود پدرم و مادرم ایران نیستن … من حتی از طریقی فهمیدم که ایشون در طول رابطه هم همایش های ازدواج میرفته و دنبال موردای دیگه هم بوده. حالا بهرحال من بهشون جواب منفی دادم و بعد ازون چندین بار بهم پیام دادن که خوب فکر کن و من از خدامه با تو ازدواج کنم و با همه خوبی ها و بیدیهات دوستت دارم و من هیچوقت نمیتونم خانواده و کسی مثل تو و خانوادت پیدا کنم و این چیزا. منم جوابشو ندادم. چون این در حالیه که همین هفته پیش از یه جایی خبرم کردن با اون خانومم قرار خواستگاری گذاشته و شاید تا الانم رفته. این چجور خواستنیه. دو تا چیز بشدت داره عذابم میده و داره منو به جنون میرسونه اول اینکه کسی که دنبال ازدواج با من بود و نون و نمک پدر منو خورده بود به چشم یه دختر هرزه با من رفتار کرد و از احساس و اعتمادم سوء استفاده کرد دوم خیانت خیانت خیانت ….














سلام عزیزم
من از همون خط اول ک پست شما رو خوندم متوجه شدم ک این ازدواج اصلا ب صلاح نیست.از هر زاویه ای ک بهش نگاه کنی ی جای کار میلنگه.
شما بهترین کار رو انجام دادی ک جواب منفی دادی.بنظرم با همین قاطعیت روی حرفت پافشاری کن و فریب حرف های نامزد سابقت رو نخور.
در مورد مسائلی هم ک شما رو اذیت میکنه بهتره اصلا فکر نکنید.
بجای اینکه ب این مسائل عذاب آور فکر کنید ب این فکر کنید ک چقدر خوب شد ک شما متوجه همه این مسائل شدید و ب موقع بهترین تصمیم رو گرفتید.
خدا رو از این بابت شاکر باشید.