سلام من 38 سال دارم و مدت 13 سال به همسرم زندگي كردم و حاصل زندگي من يك دختر ناز و مهربون و پر احساس هست بنا به دلايل متعددي زندگي ما به بن بست خورد و هر چه تلاش كردم نتونستم از جدايي جلوگيري كنم والان سه ماه از جدايي ما ميگذره و من ذره ذره دارم اب ميشم خاطرات گذشتم خاطرات اين سالها و ياد اوري انها منو نابود كرده حتي موقع غذا خوردن هم نميتونم يه ياد زندگي كه از دست دادم نباشم باور كنيد كه ميدونم شايد غصه بيهوده خوردن جز نابودي چيزي برام نداره اما تحمل اين فاجعه برام سخته بعد از اين مدت من به سيگار پناه بردم و روز به روز احساس شديد غم و درد تمام وجودم رو گرفته ديگه نميتونم حتي خودم رو تحمل كنم برام زندگي جز يك داستان غمبار نيست به نگاه كردم به عكسهاي گذشته فقط اشك از چشمام سرازير ميشه و بس .. گاهي احساس ميكنم زندگي چيزي جز يك رويايي كه بعدش با يك كابوس تموم ميشه نيست و نبوده…. خواهش ميكنم كساني كه واقعا ميتونن منو راهنمايي كنن پيشنهاد بدهند….