افسردگی شدید
سلام.خسته نباشید.سه سال پیش بافوت پدرشوهرم چون شوهرم تک فرزندپسرانهابودومادرشوهرم تنهاشده بودبه اصرارمن قرارشدکه چون خانه مادوطبقه بوددرصورت تکمیل طبقه دوم مادرشوهرم بیایدوبامازندگی کند.دوسال طول کشیدتاطبقه دوم ماحاضرشدولی درطول این دوسال نظرمن کلاعوض شددرهمان ابتدادیگرمادرشوهرم درخانه اش ننشست ومدام درخانه مابود.شوهرم درطی این مدت کلااخلاقش عوض شدودائم جلوی مادرش بامن ودوفرزندم دعواومرافه داشت.قبلااگربین مادعوامیشدزوداشتی میکردولی دیگرجلوی مادرش دعواراکش می دادوقهرهای طولانی میکرد.مادرشوهرم هم تمام روابط بین ماراپیش دخترهاوفامیل تعریف میکرد.دیگرکاربه جایی رسیده بودکه مادرشوهرم شبهاکنارمن وشوهرم می خوابیدوبعدهمه جاراپرکرده بودکه اینهاروابط زن وشوهری ندارندولی اصلا این مسایل برای شوهرماهمیت نداشت.هروقت یکی ازاعضای خانواده من به خانه ی مامی امدندمادرشوهرم بارفتارسردی باانهاروبرو میشد.تااینکه بعدازدوسال بااینکه من کارووظیفه شوهرم وپنج دخترش راکه رسیدگی به مادرشان بودراانجام میدادم فهمیدم که مادرشوهرم پشت سرمن خانه دخترهاوفامیلهایش گریه می کرده ودرباره ی من بدگویی میکرده.ولی تابه خانه مامیامدهمه راانکارمیکردومی گفت تمام این حرفهادروغ است.وقتی که دیدیم واقعاداردکاربه جاهای باریک می کشدیک خانه ی تمیزبرای اوگرفتندوالان یک سالی است که دران خانه وسایلش رابرده اندولی دراین مدت اصلا درخانه اش نمی نشیندومدام درگوش شوهرم می خواندکه من می خواهم پیش توباشم.ومرتب به خانه ماوبقیه بچه هایش می رود.ولی چون درمدت دوسالمن تمام وکمال ازمادرشوهرم مراقبت کردم هم شوهرم وهم پنج تاخواهرشوهرهایم این راوظیفه ی من می دانندوهمگی مخصوصاشوهرم طوری بامن رفتارمی کندکه انگاراین وظیفه من بوده والان مادرشان بی کس شده است.تواین سه سال زن وشوهری بین منوشوهرم دیگرازبین رفته وشوهرم می گویداگرمادرم هررفتاری باتووبچه هاداشت توبایدچیزی نگویی.این راهم بگویم من یک دختر10ساله ویک پسر18ساله دارم که مادرشوهرم هروقت دخترم راتنهاببیندانقدرازمن برایش بدمی گویدکه دخترم حتی حاضرنیست یک لحظه بااوتنهاباشد.ازبس که ان اوایل بین پسرم وشوهرم افتادبه شدت میانه پسرم باشوهرم بدشده به طوری که پسرم یکبارمی خواست دست به خودکشی بزند.واین راهم بگویم ازبس مادرشوهرم اخلاق بدی داشته حتی شوهرم هم حاضرنیست که بااودرخانه باشدصبح زودازخانه بیرون میرودوبعدازاذان به خانه می ایدحتی اگرکارهم نداشته باشدیه بهانه ای می تراشدوازخانه بیرون میرودوفقط وفقط یک حرف راتکرارمی کندومی گویدتوهم دراینده عروس میگیری وتوهم پیری داری.من وبچه هایم درمدت شش ماه دوبارکروناگرفتیم من وپسرم دراولین بارانقدرحالمانبدشدکه خوب شدنمان معجزه بودولی شوهرم حتی یک بارهم ازاحوال من و پسرم ناراحت نشدویک ماه پیش هم که کرونادوباره گرفتیم حال من به قدری بدشدکه اززبانم خون می امدولی هرچه که دکتررفتم خودم یکه وتنهابودم درصورتی که هردوبارکرونارااول شوهرم گرفت وماازاوگرفتیم ولی خداراشکراودرحدسرماخوردگی بود.امشب دوباره شوهرم بحث این که بایدمادرم اینجابیایدرادوباره پیش کشیده ودرجواب من که می گویم لااقل خواستی الکی هم که شده وقتی من مریض بودم حامی من باشی باپرخاش به من می گویدتوبرای من ارزشی نداری که بخواهم غصه ی تورابخورم.به خداشکسته بودم وسه سال تحمل کردم ولی امشب کاملاخردشدنم راحس کردم.شوهرم کسی بودکه باخنده ی من می خندیدوباگریه ی من گریه میکرد.دیگرمن اورانمی شناسم.نمی دانم باچه کسی دردودل کنم.نه میتوانم به پدرومادرم بگویم چون شوهرم راپیش انهاخوردمیکنم ونه میتوانم دیگربه این زندگی ادامه دهن.تواین سه سال یک روزشادمانداشتیم.همش درگیری ودعواازطرف شوهرم.مدام به بچه هام برخوردبدمی کنه.دوتابچم به شدت افسرده هستند.اگربه همین منوال ادامه دهم که مطمئنا کاربه جاهای باریک میکشه واگرقبول کنم که مادرشوهرم پیش مابیادکه دیگربایدفاتحه زندگی رابخوانم.شوهرم هم کسی نیست که درصورت دخالتهای مادروخواهرهایش حامی منوبچه هام باشه.حتی دخترهایش هم دیگه نمی تونندبامادرشون زندگی کنندازبس که بین همون هاراهم به هم زده.توراخداکمکم کنید.من باید کدوم راه راانتخاب کنم.منم دلم گذشته وشوهرم وحامی زندگیمو می خواد.زن بادلگرمی ومونس بودن وحامی بودن شوهرش امیدبه زندگی دارهولی من سه ساله اینهاراندارم.گناه من تنها دلسوزی ودل رحمی بودچون اصرارازطرف من بود.توراخداکمکم کنید.تشکر














سلام به شما دوست عزیز
قابل درک هست که این شرایط برای شما و فرزندانتان و حتی همسرتان با فشار روحی زیادی همراه شده است اما عزیزم بهتر است دقت کنید که شاید این شرایط بتواند تشدید کننده باشد اما به نظر می رسد که این مشکلات از قبل نیز بین شماها وجود داشته است اما در شدت کمتری.
در هرصورت در این مسیر اگر قرار است نتیجه گیری بهتری داشته باشید نیاز است که بجای دعوا یا قهر و یا حتی به دنبال مقصر بودن به این موضوع توجه کنید که در اول همسر شما مسئول رفتارهای هیچ فردی جز خودش نمی باشد پس اینکه شما بخاطر رفتارهای مادر همسرتان را سرزنش کنید خب تنها باعث جبهه گیری بیشتر ایشان می شود.
در کنار اینکه اقدام به خودکشی فرزندتان را نیز بهتر است جدی تر در نظر داشته باشید مخصوصا اینکه او در سن نوجوانی قرار دارد پس بهتر است اگر هنوز هم مشکلات روحی و ارتباطی را مشاهده می کنید او را به روانشناس ارجاع بدهید.
شما و همسرتان اگر قرار است شرایط بهتری را در منزلتان ایجاد کنید در اولین گام بهتر است سعی کنید که یکدیگر را درک کنید اینکه همسرتان فکر میند در قبال مادرشان مسئولیت دارد و اینکه خب شما نیز این شرایط برایتان خسته کننده هست و نیاز به استراحت هم دارید اما هردوی شما حتی زمان هایی که مادرشوهرتان در منزل شما نیست بازهم به نظر می رسد در دور همان سبک از روابط گام بر می داید و بیان می کنید که روابط جنسی شما کامل قطع شده است در صورتی که توجه به این مسائل و روابط جنسی و عطافی سالم برای هردوی شما در مسیر زندگی مشترک نیاز می باشد و خب بودن مادرشوهرتان و یا نبودنش نباید تاثیری بر این موضوعات بگذارد.
در مورد دوم اینکه بهتر است به هیچ عنوان در مقابل فرزندانتان در مورد این مسائل صحبت نکیند و اجازه بدهید که هریک از آنها مسیر ارتباطی خودش را بسازد .
شدت مشکلات بین شما افزایش زیادی پیدا کرده است بهتر است در این مسیر بدون به دنبال مقصر بودن و یا سرزنش در زمان مناسبی که فرد دیگری حضور ندارد با همسرتان صحبت کنید و بخواهید برای بهبود زندگی مشترکتان و روابط بین شماها به زوج درمانگر مراجعه کنید و در این مسیر بجای قهر و دعوا احساسات خود را بیان کنید و شنونده احساسات ایشان نیز باشید و سعی کنید از کمترین حالت از نام مادر ایشان استفاده کنید .
در صورت مخالفت همسرتان برای مراجعه بهتر است خودش ما برای بررسی دقیق و تصمیم گیری مراجعه داشته باشید.