سلام نمیدونم از کجا و از چی باید شروع کنم فقط اینو میدونم دیگه خدا خیلی داره به قولی امتحانم میکنه ….پدرم هررررررررووووووووز جلو بقیه خواهرام که ازم کوچکترن بهم میگه احمق نفهم خر فقط چون کنکور پزشکی قبول نشدم … بخدا خیلی خسته شدم هرشب گریه میکنم هرشب با بغض میخوابم ….. بهشون حق میدم که تا حدی بد اخلاق باشن اما اگه قراره من درس بخونم باید شاد باشم و انرژی داشته باشم که اونا اینو درک نمیکنن … حتی دیگه خواهرامم بهم احترام نمیزارن چرا اینقد بی منطقن چرا اینقدر بی درک و فهمن … از مادرم مثلا سوال میپرسم بابا کجا رفته میگه تو چقد فضولی چقد پروویی چرا سوال میپرسی بعدش جالب اینجاست فکر میکنن خودشون دانشمندانه زمانن … به خدا هیچوقت نمیبخشمشون به خاطر رفتاراشون …. هرچقد خودمو کنترل میکنم با گریه کردن خالیش میکنم اصلا انگار نمیشه ی روز خوب بیاد که شاد باشم و با انرژی درس بخونم ..بعدش تازه اقا میگه تو چرا همیشه قیافت ناراحته و میری سر درسات تو باید شاد باشی خب اخه بگو لامصب مگه تو برای من شادی گذاشتی .. سه بار فقط فکر خودکشی اومده اما بعدش از ترس اینکارو نکردم اما دیگه دا تا ی جاهایی ادامه میدن که از زندگی کردن بترس م و کار خودمو ی سره کنم و اونا تا اخر عمرشون از عذاب وجدان نتونن راحت زندگی کنن