با سلام
دختری ٣٥ ساله مجرد در خانواده ی پرجمعیت روستایی/ مثلا مقید و مذهبی/ شمال هستم. البته تحصیلات دانشگاهی هم دارم.

باوجود اینکه صبور و آرام بوده و سرم تو کار خودم اما در سالهای اخیر بخاطر ضعف وکاستی هایی که رخ داده حالت اعتراضی داشتم و این موجب طرد شدگی از سمت افراد خانواده شده و روحیه انزواطلبی خودم  و اینکه برای داشتن ارامش  دوری گزینی از جمع رو اختیار کردم بی دلیل نبوده.

ارتباط من و مادرم از ابتدا بر پایه رابطه درست نبوده و کلا مادری سرکوبگر داشتم و ازونجایی که ایشون پسردوست بوده هیچ جایگاهی در خانه نداشتم  از بچگی حتی اگر خواستم تو جمع صحبت کنم با جملاتی اینچنینی با اشک روانه اتاق دیگرم میکرد:”کی با تو حرف زد. باز تو حرف زدی.  برو اون اتاق”… و رفتارهای نادرست اینچنینی. هیچگاه رابطه خوبی با او نداشته و حرفهای دلم یا تو دلم میماند یا  با خواهرها درمیان می گذاشتم.

کودکی نوجوانی جوانی یا شیوه غلط و رفتار نادرست گذشت…

بحران زندگیم از انجایی شروع شد که فرزند و پسر آخر خانه  که سوگلی مادربوده ازدواج میکند و از زمان عقد تا عروسی به مدت حدود سه سال عروس رو به صورت مداوم به خانه میارن و اختلافهای بین تموم اعضا شدت میگیره.(لازم به ذکر هست که پدر قبلها یه اپارتمان خریده بودن و میتونستن خیلی زودتر پسر و عروس را به انجا منتقل کنند ولی بخاطر منفعتها و سودهای شخصی و تصاحب مال بیشتر و وابستگی مادر به او این کار صورت نگرفت)و درصورتی که اجازه مادر کافی بود تا همه چی سرجای خودش باشه و با تصمیم درست میتونستن جلوی این همه فشارها و اختلافها رو بگیرن.

در این مدت ٣.٤ ساله  بدترین فشارهای روانی بر من وارد شد و اعتراض من و نقابله ی برادر شدت گرفت و خشونت بی حرمتی ها انها بیشتر… و حمایت مادر از برادر دادن قدرت به او  ،اجازه هرگونه رفتاری رو بهش میداد.

به وضوح  ظلمی که در حق من انجام شد دیده میشده ولی کسی کاری نمیکرد و به هم میگفتن فلانی حسوده نمیتونه ببینه..

اینها گذشت گذشت و باعث شد آستانه صبرم پایین و پایین تر بیاد و اون زود خشمگیری که تو ذاتم بود شدت گرفت.

بعد اتفاق دیگه در ١٣ فروردین سال ٩٨  بخاطر بحث بین من و یکی ازخواهرام رخ داد بخاطر اختلاف عقیده که داشتیم سر یه مساله ای بحث میکردیم که اون بین ،ناخنم خورد بهش ازونجایی که وسواسی بودن و به گمون خون اومدن دستش ،(حتی این موقع لبخند روی لبم بود داشتم بچگی میکردم) شروع کردن به حرفای کوبشی و تند و پایین اوردن عزت نفس و تخریب شخصیتی و حتی بالارفتن سن و ترشیدگی به اصطلاح اونا مورد تحقیر قرار داد… تو این زمان من فقط فریاد میکشیدم ساکت شو حرف نزن صداتو نمیخوام بشنوم و در حد خفه شو …اون هم ساکت نمیشد وقتی برمیگشتم به اتاقم چشم به بطری اب خورد و به سمتش پرت کردم اونم فوری سیب گندیده سفره هفت سین رو پرت کرد و کلا اونجا رو به گند کشید…

من باز هم اینجا از مادر ناراحت شدم ک شاهد این وقایع بود و کاری نکرد حتی انتظار داشتم هر دو تای ما رو ادب کنه و اجازه نده تو خونش همچین حرکتایی بشه ولی باز هم مثل دفعااات قبل مقصر من بودم سرزنش ها سوی من نشونه رفت…

بهار و تابستان ٩٨ هم بخاطرسوءقصدها باز هم اذیتم کردن و با فتنه گری خواهر و برادر از سوی مادرخیلی شرایط دشوار و سختی رو برای من رقم زدند … و تنها عکسالعمل من دعواهای مداوم من و مادر و انزوای بیش از حدم. از ترس انها بقیه هم رابطشون رو با من قطع کردن حتی یکی از خواهرا که تلفنی باهاش درددل میکردم رو توبیخ میکردن و ما یواشکی درارتباط بودیم و اون میگفت من درکت میکنم و پشتیبانتم ولی نشون میدم که ما رابطه ای نداریم تا اذیت نکنن.

من تنها موندم ولی در برابرشون ایستادگی کردم و از حقوقم دفاع میکردم و اونها نادیده میگرفتن

در این بین حرفای نامربوط ضرب و شتم. فحشای رکیک توهین و تحقیر تهمت حتی چیزای کوچیکی بود که از سمتشون به من نسبت داده میشد

تا اینجا من با برادر و یکی از خواهرم قهر کردم  و تا به امروز ادامه داشت. زمانهایی که انها به خانه ما میایند من از اتاق بیرون نمیروم و بخاطر تنشی که بهم وارد میشه از صبح تا شبی که حضور در منزل دارند اون روز کلا عصبی و بی قرار و دپرس و غمگینم و فشار زیادی بهم وارد میشود.

من اصلا ادم حسودی نبودم هرگز

ولی از طرفی رفتار خانواده از طرف دیگه بیکاری و آینده نامفهوم و نداشتن قدرت ثروت خانواده من رو از درون ضعیف کرده تا جایی که زندگی معمولی اطرافیان و داشته هاشون برای من حسادت برانگیز شده)شاید کلمه نامناسبی رو بکار بردم(

ازینکه روزایی که انها با خانواده و بچه و همسر وارد خانه میشن پره هیاهوی زندگی هستن. صدای قهقهه شون گوش فلکو کر میکنه ، من ازینکه تو این سن به هیچی رسیدم غمگینترم میکنه و از درون میپاشم..

کلا دچار بی انگیزگی تو هرزمینه شدم.رسیدن به چیزایی که دوست داشتم خوشحالم نمیکنه. درصورتی قبلها روحیه بیخیالیم وروحیه پر انرژی منو سرپانگه میداشت.

پدر ومادر میتونند برای من کاری کنن و اما نمیکنن. از لحاظ مالی روحی از هر لحاظی یار و یاریگر پسرها و هم دخترای متاهل هستند اما برای آینده ی من قدمی برنمیدارند و این هم بیشتر ناراحتم میکنه.

برای کار هم خیلی تلاش کردم که یه کاری جور کنم بزنم از خونه برم بیرون بلکه حال و روحیه م بهتر شه همین هفته ها هم جویاش بودم اما کار درخور و مناسب پیدا نکردم تا بکنون و هم بخاطر بعد مکانی با شهر هر کاریم که بگیرم بخش بزرگیش برای هزینه رفت و امدم میره و فقط خستگی تو تنم میمونه.

شدت افسردگیهایم به حدی بود تو زمستان و بهار چندین دفعه دچار افسردگی مفرط از شرایط و حال و روزم شدم که فقط روزها بی مهابا اشکانم جاری میشد

و حتی به صورت ناله های شبانه 

مادر صدای گریه و اه و نالم رو میشنیده و کاری نمیکرد و میگفت چرا ساکت نمیشی و حتی چند دفعه با هم بحث کردیم و من حرفای دلمو میزدم و اما او با منطق خودش پاسخگو بوده

باز هم در حالتی من رو مسبب تیروزی ها دونسته.. حتی درصدد دلداری برنیومده

درصورتی ک با همدردی و لحن ملایمتر میتونست حتی منو آروم کنه

هیچ وقت و هیچوقت آرومم نکرد و بیشتر حرفاش آتیشیم کرده. (و ازقول خودش که از گریه های من آسی شد و با برادرهایم درمیون گذاشت انها تهمت و حرف ناروا نثارم کردن و این دهن به دهن گشت و به گوشم رسید که سر اون حرف هم یک هفته ناراحت و به گریه مینداختتم…. و من باز هم بی سیاستی مادرم رو علت اینکار و حرفا میبینم )

وقتی خونه خالی هیچکی نیست خیلی آرامش دارم حتی مادری، که بهم بی اعتناست و تو گدایی محبتم ازش زد به باسنش و  گفته تو برام اهمیتی نداری  بهم بی اعتنایی میکرد ،رو هم وقتی سکوت خونه برقراره دوست دارم خونه رو دوست دارم بدون آدماش…

من مشکلم با آدمای خونست حد نشناسی ها و اینکه اجازه دخالت و هتک حرمت و هر چی رو به خودشون میدن

وگرنه من ادمیم حتی برای فرار ازین شرایط ماهها در خوابگاه گذروندم و با ادمای مختلف و رفتارهای متفاوت و کلا ادم بساز و سازگار با محیطم

ولی دیگه افراد خانواده برای من قابل تحمل نیستن و از جایگاه حقیقم پایین کشوندن.

حتی قوه سرزنشگرانه مادر تو درگیری هفته پیش با خواهر بزرگم هم بوده با اینکه دیده بیتقصیر و بی هیچ و پوچ اونجا نشستم و داشتم میخندیدم مورد حمله قرار گرفتم باز مادر میفرمایند “تقصیر توهست چون اونجا نشستی و پا نشدی نرفتی تو اتاقت”

میگه خواهرت عصبی نباید حرفی بزنی

خواهرت مشت کوبوند تو دستت بزرگتره تو کوچکتری نباید واکنش بدی…

من فقط دارم از خودم دفاع میکنم…

من حتی بهشون میگم  تو هر بحث و دعوایی ٥٠ و٥٠ دو طرف تقصیرکارن درصورتی ٢٠ درصدم سهم من نیست اما همیشه من سرکوب شدم و طرف دیگه با روی باز پذیرش میشه تا جایی به مادرم گفتم چون من شوهر ندارم خانواده ندارم برات اهمیت ندارم منو در حد کمترین قرار دادی…

من خواهان برقراری ارتباط با این سه شخصی که باهاشون درگیر شدم نیستم

چون تازه به آرامش رسیدم و ارتباط با اونا یعنی وارد شدن به بحثای خاله زنکی و برهم زدن ارامش و … هر دو تا خواهرم فقط مشکلات و مسایلشونو رو ما بار میکردن و خوشی ها رو با همونایی که پشتشون غیبت میکردن داشتن و فقط بازی با اعصاب دارن و من از نداشتنشون احساس خرسندی دارم

من ازینکه نمیتونم با مادر  یه دفعه حرف معمولی بدون جنجال داشته باشیم ناراحتم و نمیتونم منطقشو درک کنم. و اصلا ما دو تا تو یک خط قرار نمیگیریم. وقتی من یه چیزی میگم اون بدتر میکنه من لج کنم اون لجبازتر میشه اصلا فکر نمیکنه مادر باید بچه شو اروم کنه و جلوم کوتاه بیاد بصورت یه رقیب با من تک به تک پیش میره.در صورتی که تنها با من اینطوره و جلوی بقیه کوتاه میاد خیلی کوتاه میاد.

من هر روز میبینم از صبح دغدغه ی اینو داره ناهار برای پسرش چی بپزه خوشحالش کنه میبینم سفره رو پهن میکنه همه رو دونه دونه صدا میکنه و میره دنبالشون ، همه رو دور خودش جمع میکنه و حتی نوه ها رو به زور نگهشون میداره محبت میکنه راه و چاه رو نشونشون میده، و توجهی بهم نداره .بهشم میگم اینارو انگار نه انگار برای داشتنم کاری نمیکنه.از صبح مثل دو تا دیوار باهم روبه روییم.  نه سلامی ن علیکی نه حرفی هیچی برقرار نیست. از صبح تا شب بی مکالمه میگذره. با من حرفی نداره وقتی در باز شه با بچه ١٠ ساله کلی حرف برای گفتن داره…

   

ولی من ازین وضع و ازین سبک زندگی بیزارم.. از طرفی هم سکوت بیحرفی روشم شده

خواستم بدونم راهکاری برای بهبود رابطه با مادر هست؟