با سلام وقتتون بخیر
میخام از صفر تاصد زندگی رو بگم میخام بدونم مشکل از منه یا همسرم
تقریبا پنج ماهی میشه که صیغه محرمیمت خوندیم و زن و شوهر هستیم
ماجرا از اونجایی شروع شد که ما ۳ فروردین بود رفتیم خاستگاری ی دفعه بابام همونجا پیشنهاد صیغه محرمیت داد که بتونند راحت رفت و امد کنند و …
اون شب گذشت یک روز دو روز بعد ابجی و مامانم گفتن برو بیارش خونمون دورهمیم منم به خانومم زنگ زدن گفتم قضیه رو گفت صب کن رفته بود از خانوادشون پرسده بودگفته بودن نه نمیشه بعد خواهر بزرگش گفته بود بهش بگو رعایت کنه حالا ما اجازه دادیم صیغه بخونید خودتون دیگ رعایت کنید اون ماجرا گذشت سر دعوتیامون چقدر اذیت میشیدیم با هزاز زحمت میرفتیم
گذشت بازم این من خونشون میرفتم نگاه سنگین خانوادش رو حس میکردم یا وقتی چنچند ساعت میموندم خونشون بعد که میرفتم میگفتن چرا نمیره همشو میمونه و… اینام گذشت تا ی روز همه خانوادش رفته بودن مسافرت فقط مامانش و بردارش بودن خونه منم غروب رفتم خونشون موندم به خانومم گفت دیر وقته من میمونم پیشت فردا میرم گغت باشه ی مدتی گذشت گفت مامانم گفته برو بگو ادم باید خودش بدونه تا کی بمونه بگو مزاحم پسرمی که کنکور داره خانومم اومد گریه کرد گفت برو خونتون منم پاشدم رفتم روزا اولش میدونست حق با منه خانومم بعدا سر هر موضوعی پشت خانوادش میگیره خودش قبول نداره اینکار میکنه اما من حس میکنم من حرفی بزنم ی جور دیگ براشت میکنه
من که آقاشم انتظار دارم پشت من باشه وقتی خانواش اینجور برخورد میکنن باهام پشت من وایسه هوای منو داشته باشه اما اینجور نیست
دوست دارم حواسش بهم باشه ی قطعه شهری عکسی چیزی بفرسته سرحالم کنه اما وقتی بهش میگم میگ دیگ چون گفتی مستقیم دیگ از این کار متنفرم انجام بدم
وقتیم بحث بشه قهر پیش بیاد هیچ وقت پا قدم نمیشه همیشه من پا پیش میزارم الان از اینکار خسته شدم وقتی چیزیم میگم میگ نصیحتم میکنی و…
من خودمم زود رنجم یکمی زود عصبی میشم رو ی چیزی پافشاری میکنم
خسته شدم از این چیزا موندم چیکار کنم
خانومم خانوادش مثل چی پشتشونه هرچی در مورد من بگن بازم پشتم رو نمیگیره اونجوری که باید باشه