سلام خسته نباشید من قبلا سوالی با این مضمون رو پرسیدم و جواب خوبی از شما گرفتم ولی مسئله اون چیزی نبود که من فکرشو میکردم
من 27 سالمه فوق لیسانس شیمی دارم با آقایی 31 ساله دانشجو دکتری و کارمند به مدت 2 سال رابطه صمیمی و عاشقانه ای داشتم البته من اینجور فکر میکردم که خیلی نزدیکیم
قرار ما دوستی نبود و ازدواج بود ولی به خاطر بهونه های ایشون و خانوادشون 2 سال طول کشیده و من به خاطر علاقه زیادم صبر کردم تا بالاخره بهم برسیم
زمانی که یک سال از رابطمون میگذشت این آقا به اصرار زیاد من رفت ماجرا رو به خواهرش گفت خواهرشم به من زنگ زد و گفت مادرشون تصمیم میگیره و خود این آقا نقش زیادی ندارن
اون موقع خیلی ناراحت بودم مادرشون هم بدون اینکه منو ببینه یا بشناسه مخالفت کردن و باز من صبر کردم چون این آقا همش گفت من قول میدم درستش کنم و بهم برسیم من پشتتم نگران نباش همه چی درست میشه مامانمو راضی میکنم و کلی از این حرفا یه سال بقیه رابطه به من گفت
و باز هم به اصرار من گفت میرم با مامان حرف بزنم رفت و دوباره اومد گفت مامانم مخالفه میگه طلاق زیاده میری ازدواج میکنی دختره میذاره میره مجبوری مهریه بدی و از این چرت و پرتا
گفت نه باز هم میرم حرف میزنم باهاش باز گذشت دوباره من اصرار کردم رفت حرف زد اومد گفت مامام راضی نمیشه و باز هم از طرف مامانش کلی حرف زد و خیلی ناراحت بود که نمیدونم توی ذهنش چی میگذره
چند هفته از اون قضیه میگذره تا اینکه من با خانوادم سر این قضیه مشکل داشتم مثل همیشه و اخلاق این اقا هم که معلوم نبود چشه و دعوامون شد و من تموم کردم و خیلی عصبی بردم کادوهاشو پس بدم
خودش خونه نبود مادرش در رو باز کرد
من هم گفتم بذار برای یه بار هم که شده با مادرش حرف بزنم خیلی محترمانه قضیه رو بهش گفتم ولی اون اصلا منو نشناخت و گفت این اقا اصلا راجع به من حرفی نزده بهش
من خیلی متعجب شدم و گفتم ولی پسرش گفته با شما حرف زده و شما مخالفین من دو سال عمرمو گذاشتم کلی بهم قول داده خانوادم اطلاع دارن من منتظر بودم بیاد خواستگاری تمام خواستگارامو توی این دو سال رد کردم چون مطمئن بودم به ایشون
مامانش بدون اینکه ذره ای احساس و قلب داشته باشه گفت باید زودتر میرفتی نباید دو سال میموندی اون اصلا قصد ازدواج نداره و یه اشتباهی بوده و وقتی میگفتم دوسش دارم اونم منو دوست داره تعجب میکرد
تازه یادش اومد یه سال پیش دخترش منو گفته بود ولی حتی عکس منم نشون ایشون نداده بودن و گفت یه قضیه ای بوده تموم شده رفته و این دو بار اخری که این اقا گفت رفتم حرف زدم همش دروغ بوده
واقعا احساس میکردم بهم خیانت شده همه این مدت و همه چی الکی بوده و من توی توهم بودم
اون روز اون اقا مدام بهم زنگ زد و توی خیابون اومد دنبالم که بیا تو ماشین حرف بزنیم به اصرار ایشون رفتم و هر چی میخواستم بهش گفتم اون لحظه به خاطر دروغاش ازش متنفر بودم
بهم گفت میترسیدم بگم به مادرم و نه بشنوم از طرفیم اگه بهت میگفتم که میترسم بگم میذاشتی میرفتی و نمیتونم از دستت بدم و همه زندگیم تویی و از حرفا ولی من اصلا باور نکردم
اگه اون منو میخواست چرا نرفت به مامانش بگه چرا هیچ تلاشی نکرد چرا بهم اوهمه دروغ گفت و منو فریب داد چرا اصلا به من دست زد وقتی میدونست نمیتونه سر قولاش بمونه
اون روز دعوای خیلی شدیدی کردیم و اون همش گریه کرد و نمیخواست تموم کنیم ولی از اون به بعد دیگه نه اون زنگ زد نه من و اصلا حرف نزدیم دو روزه
الان خیلی نارحتم خیلی دوسش دارم ولی اعتماد ندارم بهش ولی نمیتونم فراموشش کنم چون واقعا عاشقش بودم همه ایندمو با اون تصور کردم و خیلی تلاش کردم برای رابطمون و 100% خودمو براش گذاشتم
میشه منو راهنمایی کنید؟ ممنونم ازتون