سوالتو بپرس
X

بدقولی دوست پسرم برای ازدواج

سلام خسته نباشید من قبلا سوالی با این مضمون رو پرسیدم و جواب خوبی از شما گرفتم ولی مسئله اون چیزی نبود که من فکرشو میکردم
من 27 سالمه فوق لیسانس شیمی دارم با آقایی 31 ساله دانشجو دکتری و کارمند به مدت 2 سال رابطه صمیمی و عاشقانه ای داشتم البته من اینجور فکر میکردم که خیلی نزدیکیم
قرار ما دوستی نبود و ازدواج بود ولی به خاطر بهونه های ایشون و خانوادشون 2 سال طول کشیده و من به خاطر علاقه زیادم صبر کردم تا بالاخره بهم برسیم
زمانی که یک سال از رابطمون میگذشت این آقا به اصرار زیاد من رفت ماجرا رو به خواهرش گفت خواهرشم به من زنگ زد و گفت مادرشون تصمیم میگیره و خود این آقا نقش زیادی ندارن
اون موقع خیلی ناراحت بودم مادرشون هم بدون اینکه منو ببینه یا بشناسه مخالفت کردن و باز من صبر کردم چون این آقا همش گفت من قول میدم درستش کنم و بهم برسیم من پشتتم نگران نباش همه چی درست میشه مامانمو راضی میکنم و کلی از این حرفا یه سال بقیه رابطه به من گفت
و باز هم به اصرار من گفت میرم با مامان حرف بزنم رفت و دوباره اومد گفت مامانم مخالفه میگه طلاق زیاده میری ازدواج میکنی دختره میذاره میره مجبوری مهریه بدی و از این چرت و پرتا
گفت نه باز هم میرم حرف میزنم باهاش باز گذشت دوباره من اصرار کردم رفت حرف زد اومد گفت مامام راضی نمیشه و باز هم از طرف مامانش کلی حرف زد و خیلی ناراحت بود که نمیدونم توی ذهنش چی میگذره
چند هفته از اون قضیه میگذره تا اینکه من با خانوادم سر این قضیه مشکل داشتم مثل همیشه و اخلاق این اقا هم که معلوم نبود چشه و دعوامون شد و من تموم کردم و خیلی عصبی بردم کادوهاشو پس بدم
خودش خونه نبود مادرش در رو باز کرد
من هم گفتم بذار برای یه بار هم که شده با مادرش حرف بزنم خیلی محترمانه قضیه رو بهش گفتم ولی اون اصلا منو نشناخت و گفت این اقا اصلا راجع به من حرفی نزده بهش
من خیلی متعجب شدم و گفتم ولی پسرش گفته با شما حرف زده و شما مخالفین من دو سال عمرمو گذاشتم کلی بهم قول داده خانوادم اطلاع دارن من منتظر بودم بیاد خواستگاری تمام خواستگارامو توی این دو سال رد کردم چون مطمئن بودم به ایشون
مامانش بدون اینکه ذره ای احساس و قلب داشته باشه گفت باید زودتر میرفتی نباید دو سال میموندی اون اصلا قصد ازدواج نداره و یه اشتباهی بوده و وقتی میگفتم دوسش دارم اونم منو دوست داره تعجب میکرد
تازه یادش اومد یه سال پیش دخترش منو گفته بود ولی حتی عکس منم نشون ایشون نداده بودن و گفت یه قضیه ای بوده تموم شده رفته و این دو بار اخری که این اقا گفت رفتم حرف زدم همش دروغ بوده
واقعا احساس میکردم بهم خیانت شده همه این مدت و همه چی الکی بوده و من توی توهم بودم
اون روز اون اقا مدام بهم زنگ زد و توی خیابون اومد دنبالم که بیا تو ماشین حرف بزنیم به اصرار ایشون رفتم و هر چی میخواستم بهش گفتم اون لحظه به خاطر دروغاش ازش متنفر بودم
بهم گفت میترسیدم بگم به مادرم و نه بشنوم از طرفیم اگه بهت میگفتم که میترسم بگم میذاشتی میرفتی و نمیتونم از دستت بدم و همه زندگیم تویی و از حرفا ولی من اصلا باور نکردم
اگه اون منو میخواست چرا نرفت به مامانش بگه چرا هیچ تلاشی نکرد چرا بهم اوهمه دروغ گفت و منو فریب داد چرا اصلا به من دست زد وقتی میدونست نمیتونه سر قولاش بمونه
اون روز دعوای خیلی شدیدی کردیم و اون همش گریه کرد و نمیخواست تموم کنیم ولی از اون به بعد دیگه نه اون زنگ زد نه من و اصلا حرف نزدیم دو روزه
الان خیلی نارحتم خیلی دوسش دارم ولی اعتماد ندارم بهش ولی نمیتونم فراموشش کنم چون واقعا عاشقش بودم همه ایندمو با اون تصور کردم و خیلی تلاش کردم برای رابطمون و 100% خودمو براش گذاشتم
میشه منو راهنمایی کنید؟ ممنونم ازتون

Behnoush:

نمایش نظرها (3)

  • با سلام خدمت شما دوست گرامی
    دوست عزیز احساس ناکامی و ناراحی و عدم اعتماد و آسیبی که در این رابطه دیده اید کاملا طبیعی و قابل درک است.
    اساسا اعتماد یککی از ارکان اصلی رابطه محسوب می شود به خصوص در روابطی که با هدف ازدواج شکل گرفته و ادامه پیدا می کنند.
    و اعتماد سازی هم توسط خود افراد و با داشتن رفتارهای باثبات و قابل پیش بینی و صادقانه و از این طریق شکل می گیرد و هر گونه رفتاری که بر خلاف این پیام را برساند باعث تخریب اعتماد می شود و بازسازی آن به مراتب دشوارتر از شکل گیری اولیه آن می باشد.
    اما نکته مهمتری که وجود دارد این است که حتما خودتان هم می دانید که دوست داشتن و عشق هرگز برای ساختن یک زندگی مشترک و داشتن یک رابطه باثبات و با دوام کافی نیست و اگر بخواهید دیگر واقعیت ها را نادیده بگیرید در آینده نه چندان دور متحمل ضرر و آسیب و ناکامی بیشتر و بزرگتری خواهید شد.
    اگر مادر ایشان گفته اند که ایشان قصد ازدواج نداشته اند و یا به گفته خودشان حتی از مطرح کردن این واقعیت از ترس شنیدن پاسخ منفی واهمه داشته اند، در هر یک از این حالات پیامی را به شما منتقل می کد که در عمل تفاوت چندانی ندارد.
    چرا که در هر صورت نشان دهنده ای است که ایشان به میزان کافی از یک شخصیت پخته و مصمم و بالغ برخوردار نیستند و به نظر نمی رسد بتوانید بر روی ایشان به عنوان یک همسر تکیه کنید.
    ایشان حتی تلاش خود را هم انجام نداده اند و اگر هم از ابتدا چنین قصدی نداشته اند که فقط برای نگه داشتن شما در همین رابطه ظاهرا دروغ گفته اند چن یکی از قول هایی که افرادی چون شما را درون رابطه نگه می دارد همین قول ازدواج است و متاسفانه اگر برای خودان فرصت و محدوده زمانی را برای اقدام مشخ نکنید احتمال سو استفاده و فریب بسیاز است.
    اگرچه جدایی بعد از دوسال به قول خودتان سرمایه گذاری احساسی- عاطفی- روانی و زمانی بسیار دشوار خواهد بود اما در نظر داشته باشید که از سوی دیگر اگر این تنها دلیل ادامه دادن رابطه و چشم بستن بر روی برخی از واقعیت ها و موانع باشد، بعدها بیشتر آسیب خواهید دید.
    بر همین اساس به شما پیشنهاد می شود برای اتخاذ تصمیم مناسب حتما مشاوره فردی دریافت نمایید تا بدانید چگونه بر اساس ارزش ها و اهدافتان در زندگی قدم بردارید نه ترس ها و نگرانی هایی که در این زمینه دارید و تمرکزتان بر خشنودی و رضایت بلند مدت باشد نه امروز.
    در نهایت هم اگر به این نتیجه رسیدید که می خواهید به ایشان فرصت دیگری بدهید به شما توصیه می شود اینبار حتما زیر نظر متخصص و با دریافت راهنمایی ها وشرایط لازم باشد و حتما برای تصمیم گیری نهایی مشاوره قبل ازدواج دریافت کنید تا با شناخت بیشتر و آشنایی بهتر با چالش ها و مشکلات احتمالی پیش رویتان و با آگاهی بیشتر از پیامدهای انتخابتان بتوانید بهترین و مناسبترین تصمیم گیری را در این زمینه داشته باشید.

  • سلام به شما دوست عزیز
    قابل درک هست که روبرو شدن با این شرایط برای شما با دشواری و فشارهای روحی زیادی همراه می باشد اما بهتر است دقت داشته باشید که روابط آنشایی و قبل از ازدواج حدود مشخصی دارد و شما نباید 100 خود را برای فرد مقابلتان بگذارید و در این مسیر نیاز است که خط قرمزها رعایت شود تا بتوانید تصمیم گیری بهتری داشته باشید .
    در این مسیر بهتر است از سرزنش کردن خودتان خوداری کنید و سعی کنید که به خودتان فرصت بدهید تا بتوانید در این مسیر به مرحله پذیرش وارد شوید .
    احساس دلتنگی ف ترس از تنهای ، چک کردن و... همه رفتارهای طبیعی در این دوران می باشد و شما با فرصت دادن به خودتان می توانید نتیجه گیری بهتری داشته باشید .
    روابط آشنایی برای ازدواج نباید این مقدار طولانی باشد و فرد اگر شما را می خواهد نیاز است که از طریق خانواده ها اقدام کند و در این مسیر این آقا چه از ترس نه شنیدن مادرشان باشد و چه ترس از دست دادن شما هردو نشان از مشکلاتی در ایشان می دهد و ایشان از استقلال لازم جهت تصمیم گیری برخودار نیم باشند و این موضوع حتی می تواند در زندگی مشترکتان نی زآسیب زا باشد .
    ایشان 31 سال دارند و نیاز است که به ساتقلال لازم برای زندگی شمترک رسیده باشند تا بتوانید شما در ادامه مسیر به ایشان اعتماد کنید .
    بهتر است سعی کنید از رابطه فعلی به عنوان یک تجربه استفاده کنید و اجازه بدهید در آینده در مورد این موضوع تصمیم گیری کنید و این اقا نیز اگر مایل به ازدواج باش ما باشند می توانند از طریق رسمی و خانواده ها در این مسیر اقدام کنند .
    راضی کردن خانواده و مادرشان در این مسیر کار ایشان می باشند و بهتر است شما در اینگونه مسائل فرد مقابلتان وارد نشوید و سعی کنید به عنوان یک شناخت استفاده کنید که فرد مقابل شما رد کنار احترامی که برای پدر و مادر خود قائل می باشد از چه مسیری برای رسیدنب ه خواسته های خود تلاش می کند فرار و پنهان کاری و یا تعامل و مشورت وشناخت و...

  • خیلی ممنونم از راهنماییتون ایشون دیگه با من تماس نگرفتن و هیچ تلاشیم نکردن برای جبران
    متشکرم ازتون 🌷🌷🌷