سلام من یه دختر۲۷ ساله هستم که پدرومادرم جداشدن چون مادرم جنون داره یه برادردارم که۱۸سالشه وبامادرم زندگی کرده ومن وخواهرم باپدرم زندگی کردیم وپدرم همیشه میگفت که حضانت برادرمونو به جای مهریه داده به مادرم ولی الان بعدازاین همه سال انکارمیکنه وپرونده های دادگاه رونشون میده که به جای مهریه برادرمونو نداده وبرادرم چون فکرمیکنه پدرم دروغ میگه ارتباطش باپدرم خوب نیست والان مابعداز۸سال دوباره همدیگه روملاقات کردیم ولی برادرم همش ازگذشته زندگی پدرومادرم برااساس تعریف هایی که مادروخانواده مادرم کردن صحبت میکنه و۸سال پیش مابرای ارتباط بامادروبردارم تلاش کردیم اما دایی وخاله ها اجازه ندادن که ما ارتباط داشته باشیم ومادرم هم که اصلا اختیاری ازخودش نداره تمایلی نداشت برای ارتباط باما وحالا برادرم که ارتباطش بامابدنبود براساس تعریف های دروغی که دایی وخاله براش کردن ارتباطش بامابدشده اونا گفتن که من وخواهرم مادرمونو نمیخوایم وفقط میخواستیم بابرادرمون ارتباط داشته باشیم وماهم بهش گفتیم که نمیخوایم باخاله ودایی ارتباط داشته باشیم ناگفته نمونه اون کنارخاله ودایی بزرگ شده ومیخ استم ببینم چاره چیه وقتی که اونم ازقبل گفت که نمیخوادباعمو وعمه ارتباط داشته باشه اما ما بااین حال رفتیم باخاله ودایی ملاقات کردیم والان ازطرف پدر ومادربزرگم تحت فشاریم واقعا نمیدونم چی درسته تحت فشارشدید روحی قرارگرفتمولی وقتی شندیم این دروغ روگفتن بهش گفتیم نمیخوایم باهاشون ارتباط داشته باشبم واینکه برادرم هم افسرده اس ویک بارخودکشی ناموفق داشته وترک تحصیل کرده وبافکربه این مسائل خود من هم احساس افسردگی میکنم ودوماه که هرروز گریه میکنم چطور میتونم به برادرم کمک کنم طوری که اون تحت فشارنباشه ووضعیت روحیش بدترنشه