خب راستش من الان بیشترین مشکلم مربوط به خانواده امه که نمیدونم چیکار کنم

تقریبا شروع همه چیز برمیگرده به پارسال
اردیبهشت ماه پارسال بود که طی یه تصادف پسر دایی من فوت میکنه
خب کلا خانواده ما خیلی بهم وابسته بودن
و ما تو یه شهر غریب زندگی میکنیم و تو این بیست و خورده ای سال تقریبا هیچ کس ام اینجا نداشتیم
و ایشونم تنها کسی بودن سمنان بودن اونم برا کارشون
البته به مدت کم فقط یکسال
خب بعد مرگ « ابراهیم » خیلی شرایط بدی پیش میاد و همه خاله و دایی و … از نظر روحی کلا شرایط خیلی بدی پیدا میشه
و مامان من هم همینطور
تا دو سه ماهی شرایط هست و تقریبا هرکی کار خودشو میکنه
تا اینکه حدودا همین مرداد و تیر پدر مادرم میرن مکه و خب من و برادرم یک ماهی خونه فامیلا میمونیم
راستش اصله کاری برادرمه
که من واقعاااا باهاش مشکل دارم
حتی به جایی رسیدم که میگم اگه قراره همه پسرا مثل «شریف » باشن حالم از همشون بهم میخوره .
حدودا یکساله و دقیقا از بعد مرگ پسردایی امو و یک ماه نبود پدر و مادرم شریف شروع کرد به تغییر کردن .
خب ما باهم خوب بودیم و شاید فقط همین دعوا های خواهر برادری که همه میکنن فقط مشکلمون بود
اما خدا شاهده این بشر امسال که سال کنکورش بود چقدررر همه مونو اذیت کرد

طی اتفاقات زندگی خودمون ، شرایط بد سال کنکور و اون روحیاتی که سراغ همه میاد و حتی اون احساساتی که سراغ همه پسرا میاد تو سن بلوغ و کامل شدنشون و احساس بزرگی ای که میکنن همه و همه کلا برادرمو رو از این رو به اون رو کرد

همه اش دایم بیرونه و دنبال دوستاش
یادم میاد که تابستون پارسال چقدر خودشو به آب و آتیش میزد که سال کنکورش بهترین شرایط باشه و درس بخونه و دنبال مشاور و … که چجور روزی 12 ساعت بخونه
و تو این یکسال انقدرر عوض شد که حتی دو سه هفته مونده به کنکور
شاید حتی به زور روزی 3.4 ساعت میخوند
پدر و مادرم هیچ وقت اصرارش نمیکردن که برو درس بخون
اما اون
کلا از یه جایی به بعد درسو گذاشت کنار وگفت هدف من درس نیست !
من میخام به بقیه کمک کنم همه چیز زندگی درس نیست و من باید کار دیگه ای کنم

حالا فکر نکنید اینا متحول شدن
رفتن موسسه خیریه باز کردن و دارن کاری انجام میدن
نه !
اینا شیش ماهه فقط نشستن و از ایده ال هاشون حرف میزنن
یه استارت اپ میخان راه بندارن و به قول خودشون میخان کم کنن به همه
اما خودشونم نمیدونن چی می خوان

من واقعا ازش متنفرم
واقعا من همچین آدمی نبودم اما بخدا دیگه نمیتونم
حتی اصلا اصلا به هیچ وجه نمیخام روابطم باهاش خوب شه
چون اون واقعا انگار یکی از منفورر ترین شخصیت های زندگمیه
پدر و مادرمو دوست دارم . عاشقشونم
اما تو این خونه واقعا انگار هیچ اعصابی برات نمیمونه از دست اون بشر
دایم باید من و مامانم حرص و جوش بخوریم

همش بیرونه
همش با دوستاش میگرده
خیلی بد با پدرم رفتار میکنه و من قشنگ دارم احساس میکنم اون از پدرم بدش میاد
چند ماه قبل کنکور و حتی تا الان
شبا ساعت 11 میره بیرون پیاده روی و هی میدوعه
و هرشب باید کل خانواده تا ساعت 1و 2 منتظرش بمونن!

در اتاقش همیشه بسته بود
و شبا هر وقت اتفاقی میومدم بیرون میدیدم هرشب تا 2 و 3نصفه شب هی داره تلفن حرف میزنه
همش اینستا بود هی استوری و پستای فلسفی و عجیب ! هی تولد دوستاش ! هی نیم ساعت به نیم ساعت هی با دوستاش زنگ زدن و هی خندیدن و خوشحالی و حرف زدن با اونا

و اینا همه در حالی بود که
بد اخلاقیاش تو خونه هی بیشتر و بیشتر میشد و میشه
حتی شاید جز چند جمله و کلمه سر غذا یا تلوزیون هیچچ حرفی دیگه باهم نمیزنیم
و هی سر هر چیز کوچیکی وقتی پدرم بهش چیزی میگه دعوا راه میندازه
و از یه جایی به بعد دیگه بد خوابیدن هم اضافه شد !
با چشم بند خوابیدن و شیشه آب و کلی چیز عین این بیمارا موقع خواب کنارش گذاشتن خوابیدن
همه اش دایم تو خونه به طرز عجیبی حرف میزنه و حرفا و منطقای ببخشید به شدت مزخرف که اصلا برا اون نبوده و طی همشنینی با دوستاش یا هر تغییری اینجوری شده و دایم میگه شما واسه من اعصاب نمیذارین !

شاید تو این یکسالی که همه این چیزا رو دیدم واقعا به هیشکی هیچ چیز نگفتم ولی دیگه واقعا نمیتونم طاقت بیارم
چند وقت پیش شماره و چت وکلی تماساش با یه دختر رو اتفاقی تو گوشیش دیدم ! به مامانمم گفتم
امافهمیدیم و خودش گفت که اون یه همکارشونه برا اون شرکتی که دارن میزنن و دختره حافظ کل قرانه و خب همکار همبود واقعا
ولی من دیگه واقعا نمیتونم دوسش داشته باشم
یعنی واقعا هم نمیخوامم هم که دیگه باهاش باشم
خب از یه طرف این خواسته خودم و فکرم هست که نرم طرفش برا اینکه وقتی میرم اعصابم بهم میریزه حرصمو در میاره و منوجوش میارم از اینکه چقدرر حرفاش برام بی منطق و رفتاراش احمقانه است
و از یه طرف میترسم از اینکه گناه کنم
میترسم این یه کاری باشه بر عهده من و خدا واسه من قرار داده باشه و من وظیفمو با فرار کردن و واسه اینکه اعصاب و آرامش داشته باشم بپیچونم

میدونم مهمترسن چیز رضایت خانواده است و برا همین ناراحتم و از یه طرف میگم پس من چی ؟
هی روز به روز عذاب بکشم به خاطر اینکه برادرمه
و درحالی که
اون ادمیه که داره خوشیاشو صرف بقیه میکنه و دعوا ها و حرص و جوش هاس رو برای من و پدر و مادرم میاره

من واقعا نمیدونم چی بگم و چی کار کنم…