بهانه جویی
سلام من 5 سال ازدواج کردم و قبل اون هم 8 سالی با زنم دوست بودم
زنم با خانواده ام بیشتر با مادرم مشکل داره و مدام بهانه جویی میکنه تا رابطه اش رو قطع کنه و با بحث و دعوا میخواد مجاب کنه منم باهاشون قطع رابطه کنم من توی این 5 سال روش های مختلفی رو پیش گرفتم ( اولش مقابلش استادگی کردم و که خانواده ام هستن و تو حق بی احترامی و اینکه بخوای من بهشون سر نزنم رو نداری و با خانواده اش حرف زدم و بالاخره به کمک مادرش بردیمش خونه مادرم و به قولی آشتی شون دادیم اما بعد سه ماه باز همون بهانه جویی ها و … – این سری خواستم به دلش راه بیام و گفتم باشه تو دوست نداری منم نمیرم نمیام ) اما هیچ کدوم توی وضع زندگیم جواب مثبتی نداد و مدام هر چیزی تنش ایجاد میکنه داد میزنه جیغ میزنه فحش میده تا حرف میزنم که چرا این کارا رو میکنی میگه ناراحتی مهرم رو بده طلاقم بده برم تا جایی که فقط طلاق و جدا شدن از این خانوم رو تنها راه برگشت به آرامش می دونم و حالا برای آخرین راه برای بهبود وضع زندگم قبل طلاق سراغ شما امدم تا راهنماییم کنید














با سلام خدمت شما دوست عزیز
اینگونه اختلافات نیاز به مدیریت دارد و نیاز می باشد که بدانیم هدف هریک از شما از این زندگی مشترک چیست؟
دقت داشته باشید که نیاز است هریک از شما بدانید که شما افراد جدایی از خانواده می باشد و تنها مسئولیت زندگی و رفتارهای خودتان را دارید و سرزنش کردن هریک از شما بخاطر رفتارهای خانوادیتان می تواند بر روند زندگی مشترک شما تاثیر مخرب داشته باشد.
. رابطه عاطفی و جنسی شما با همسرتان رضایت بخش می باشد؟
۳٫ مشکلات همسرتان با مادر شما چیست و واکنش شما به هریک از آنها چگونه می باشد ؟
۴٫ همسرتان از شما چه توقعی دارند؟
۵٫
۱- رابطه عاطفی و جنسی خودمان تا زمانی که حرفی از خانواده ام نباشه خوب
۲- مثلا چرا من رفتم خونه شون اول به من سلام نکرد به تو سلام کرد چرا امد خونه بابام دست خالی امد چرا خواهرتون رو دعوت کرده به من هم نگف برم اونجا چرا فقط به امیر علی ( پسرمون ) توجه داره انگار من اونجا اضافه هستم البته باید اضافه کنم همه اینا از اینجا شروع شد که بعد عقد وقتی که برای معاینه ایشون رفت دکتر مادرم بهش گفت چرا خودتون رفتید از ما هم باید یکی می بود و این شد سر منشا همه دردسرها و بعد همه این عیب جوی ها آخرش بر میگردیم به همین موضوع و من بارها بهش گفتم این قصه رو برا همیشه از ذهنت دور کن هر چی بود تموم شده انقدر این موضوع رو برا خودت مرور نکن
۳- من در جواب میگم اولا اینا همه ساخته ذهن تو هست که بهش ذهنیت منفی داری آخرش اون هزارتا عیب و ایراد دیگه میگه که بگه اون و اشتباه کردم اینو چی اون رو چی ! در نهایت میخاد بگه که اونا باهاش بد هستن در این موقع من بهش میگم اصلا اونا بد تو بخاطر من و زندگی مون نباید باشون بد باشی اما باز حرف خودشو میزنه و از من میخاد به کل قید خانواده ام رو بزنم
و در کل من و خانواده ام ادمای بد روزگار هستیم ولی خودشو و خانواده خودش بهترین آدمای روی زمین
هدف من از زندگی یه زندگی به نسبت آروم و بی دقدقه و پر از آرامش
همسرم آدم بدی نیست اما بیمار روانی شده اسم خانواده ام که میاد به یه دیوانه روانی تبدیل میشه که حتی برا ۱ ثانیه هم نمیشه باهاش زندگی کرد
خونه باباش که میره میشه کزت به من که میرسه میشه پرنسس توقع داره لیوان آب اش هم بدم دستش
به خانواده خودش همه جوره رسیدگی میکنه ( مالی و جانی ) به خانواده من که میرسه میگه به من چه خودشون بکنن