بی محلی مادرشوهر به عروس
سلام دوستان.
من فرزاد هستم. ۳۵ سالمه و ۸ ساله ازدواج کردم. با همسرم توی دانشگاه همکلاسی بودیم و پس از یک دوره آشنایی طولانی، با وجود مخالفت خانواده بنده ازدواج کردیم. مخالفت مادرم هم سر موضوع بی اساس مثل ظاهر و اینکه همسرم اهل شهر دیگه ای هستن بود. البته اینم باید اضافه کنم که پدرم چندین سال قبل از ازدواج من فوت کرده بود. و برادر بزرگترم با وجود اینکه متاهله و بچه هم داره ولی نمیره سر خونه زندگیش و چسبیده به مادرم و اونجا زندگی میکنن.
مشکل اصلی من با خانواده خودمه که تو اینهمه سال به همسرم کم محلی کردن با وجود اینکه همسرم همیشه احترام خانواده منو حفظ کرده، همیشه تو مناسبتها براشون هدیه خریده، تولد گرفته و خیلی کارای دیگه. مادرم تو اینهمه سال فقط ۲ بار اونهم به اصرار من اومده خونمون در صورتیکه همیشه به خواهراش سر میزنه. یعنی من و خانومم هیچ اولویتی براش نداریم. همسرم تو شهر ما غریب و تنهاست و پدر و مادرش که قبلا اینجا زندگی میکردن برگشتن شهر خودشون. انتظار من از مادرم این بود که حداقل به خاطر غریب بودن همسرم بهش توجه کنه ولی انگار خود من هم هیچ اهمیتی براش ندارم چون وقتی باهام کاری داره به یادم میافته.
این بی محلی ها انقدر ادامه پیدا کرد که الان ۳ ساله خانوم من پاش رو تو خونه مادرم نذاشته و من هم چون برادرم و خانوادش همیشه اونجان هیچ رغبتی ندارم به مادرم سر بزنم و من هم ۳ ساله بهشون سر نمیزنم. ولی چون من اعتقاد به نیکی به پدر و مادر دارم همیشه کارهاشو انجام دادم و هیچ اعتراضی نکردم در صورتیکه برادرم که باهاش زندگی میکنه هیچ کاری براش انجام نمیده. ولی خدا رو شکر من و همسرم با هم هیچ مشکلی نداریم و با وجود مشکلات با هم خوب کنار میایم. ولی میترسم که تشعشعات کارهای خانواده ام زندگی مارو از هم بپاشه چون همسرم هم کم اورده و جروبحث و گریه و ناراحتی به رابطه ما هم وارد شده.
ولی دیگه واقعا کم آوردم و بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم چون کارهاشون زندگی من و همسرم و آرامشمون رو تحت تاثیر قرار میده. انقدر حالم بده که خواب و خوراکمون بهم خورده و شب و روز برام هیچ فرقی ندارن و زندگی برام بی معنا شده.
خیلی ممنون میشم اگه کمکم کنید بدونم باید چه کاری برای رهایی از این مخمصه انجام بدم. خیلی ببخشید که متن طولانی شد. سپاس از همگی.














سلام به شما دوست عزیز
قابل درک هست که این شرایط برای شما و همسرتان با فشار روحی زیادی همراه شده است اما در هرصورت شما و ایشان نیز توانمدی مشخصی دارید و خب بیش از یک میزان دیگر نمیتوانید کاری انجام بدهید و اگر بخواهید همه تمرکز خود را بر کسب رضایت مادر بگذارید خب این باعث می شود که زندگی مشترک شماها نیز دائم تحت تاثیر این مسائل قرار گیرد.
در این مسیر بهتر است در کنار یک رابطه در احترام با خانوادیتان سعی کنید که مسیر زندگی شمترکتان را دنبال کنید در هرصورت تا زمانی که مادر شما نخواهند اشتباه بودن مسیر خود را بپذیرند اینکه شما و همسرتان دائم بخواهید به ایشان توجه کنید و یا کارهایشان را انجام بدهید خب کمکی نمی کند چون ایشان تمایلی به تغییر مسیر خود ندارند.
سعی کنید برای زندگی مشترکتان برنامه ریزی و هدف گذاری داشته باشید تا از فشار روحی بیشتر بر شما و همسرتان کاسته شود.
سلام مشاور عزیز
با تشکر از پاسخ سریع شما.
آیا قطع رابطه با مادر راه حل درستی است؟ چون واقعا راه دیگری برام نمانده!
خب بهتره ارتباط با ایشان به میزانی باشد که واقعا زندگی مشترک شماها را تحت تاثیر قرار ندهد چون در هرصورت نه شما و نه همسرتان با توجه به توضیحات شما بی احترامی به ایشان نکرده اید و خب در این مورد هم بهتر است در زمان مناسبی در احترام و بدون حضور هر فرد دیگری احساسات خودتان و توقعاتی که از ایشان دارید را بیان کنید و صحبت های ایشان را نیز بنشوید در این مسیر شاید بتوان امیدوار بود ایشان نیز به این موارد بیشتر توجه کنند .
اما رابطه بهتر است در حدود مشخصی باشد که نخواهید آن را به زندگی مشترکتان وارد کنید چون نه شما مسئول رفتارهای مادرتان هستید که همسرتان شما را سرزنش کنند و نه همسرتان مسئول این مشکلات پس بهتر است در حد توانمندی خودتان از هم توقع داشته باشید.