سلام تقریبا ۵ ساله ازدواج کردم و یه بچه ۲ ساله دارم. با همسرم ۱ سال دوست بودم هر دو فوق لیسانس هستیم خانواده من از نطر مالی بالاتر هستند وقتی ازدواج کردیم من شاغل بودم و اون جویای کار.هیچ موقع حرفی نزدم تا به غرورش بر نخوره.یکسال بعد کار پیدا کرد از همون اوایل عقد یه مقدار عصبی بود تا اینکه فهمیدم توی محیط متشنج بزرگ شده اما من فوق العاده آروم بودم و همیشه سکوت میکردم کم کم توهین ها شروع شد تو دیونه ای تو کثیفی تو کمک مادرم نمیکنی و… من سکوت میکردم اما خیلی از داخل خورد میشدم .باردار شدم دوران سختی بود هم خودش و هم مادرش خیلی بهم حرف زدن بچه بدنیا اومد تو بلد نیستی بچه داری راحت شدی دیگه سرکار نمیری میخای بخوری بخابی تو تنبلی تو نفهمی دیگه نمیتونستم تحمل کنم از یه جایی تصمیم گرفتم از حقم دفاع کنم دیگه جواب میدادم به خودش هم گفتم هر کس به شخصیتم توهین کنه دیگه جواب میدم هر چی فحش بلد بودم گفتم همه حرفهای این ۴ سال که توی دلم بود را گفتم .نمیدونم چرا برای شما مینویسم شاید دلم آروم بشه .حالا شدم هار …. خسته ام از این همه سکوت خسته شدم از تحقیرها .خسته شدم از شنیدن توهین ها و معدرت خواهی بعدش میشه کسی کمکم کنه