سلام مدت 3 سالی هست با یه پسری اشنا شدم من 28 سالمه و اون 25ّّّّّ.. اوایل قصدمون جدی نبود و بعد جدی شد مثلا بعد از 6 ماه من میترسیدم بگم قصدم جدیه و بالاخره گفتم و اونم گفت قصدش جدیه یک سال از رابطه گذشت گفتم باید بیای خواستگاری گفتش باید درسش تموم بشه وقتی درسش تموم بشه دست رو هرکی بزاره خانوادش قبول میکنن و چون تک فرزنده مشکل مالی نداره بعد مدتها فهمیدم خیلی شدید بی پولن به طوری که باباش ضامن یکی شده و طرف ببالا کشیده و مجبور شدن خونه و همه چیزو بفروشن تو یه اپارتمان کوچیک پایین شهر زندگی کنن با ماهی 800 تومن البته خودش ماهی یک میبلیون قسط میده و در حد قسطش پول درمیاره وقتی اشنا شدیم تازه کارشناسی رو شروع کرد بود ترم اول بود بارها از خواستگارای مختلفی که میومدن باهاش درمیون گذاشتم و تا حالا 3 بار با بابام صحبت کرده و جواب منفی شنیده چون تنهایی و بدون خانواده اقدام کرده و حتی اونا نیومدن خانوادش میگن ما هیچی نداریم و بابای دختره قبول نمیکنه باباش بازنشسته و بیکاره و خودش دکوراسیون کار میکنه که الان با بیکاری هیچ فرقی نداره هروقت بهش میگم برو کارگری بهش برمیخوره همه خانوادم فهمیدن من به خاطر اون خواستگار رد میکنم و همیشه بهم میگه تو هم کار کن باهام خرجمون رو بدیم قرار گذاشتم گفتم پولامونو رو هم بزاریم خرج عقد رو بدیم ولی نکرد میگه من اول باید خونه بخرم بعد میام خواستگاری منم گفتم تو بیا برای خونه بابام کمکمون میکنه حالا بازم من بلاتکلیف موندم نمیدونم چکار کنم سن من بیشتره و میترسم دیگه نتونم ازدواج کنم از یه طرف وابستگی شدید بهش دارم همرو رد میکنم الان دو ساله نتونسته هیچی جمع کنه همشم دنبال خرج کردنه میگه ساعت ست کفش ست بگیریم اصلا راجب اینده حرف نمیزنه من نمیدونم دیگه چکار کنم