سلام و خسته نباشید خدمت اعضای محترم
من یه مشکلی دارم که خیلی اذیتم میکنه.من ۱۷ ساله و همسرم ۲۹ ساله هست.دو ساله کن عقد هستیم.
منو همسرم از هم دوریم من در یکی از شهرستان های تبریز و ایشون کرج زندگی میکنن.ازدواجمون خیلی سنتی بوده ولی خانواده هامون همدیگه رو میشناختن.همسرم با من خیلی سرد هست و بی اهمیت. توی جمع اصلا بامن حرف نمیزنه در حدی که نمیتونه به من سلام بده.فقط وقتی دوتایی تنها هستیم حرف میزنه باهام.
وقتی من میرم خونشون چون دوریم مجبور میشم یکی دوهفته ای بمونم.طی روزایی که من تو خونشونم یک بار به من نمیگه که خوبی؟ یا مثلا چیزی لازم نداری؟ یا اینکه آماده شو بریم یکم بگردیم.اصلا انگار من یه موجود نامرئی هستم اونجا منو نمیبینه کلا.خانوادش هم که میگن برید یکم بگردید هی بهونه میاره.میگه نه،کاردارم،هواسرده،یا گرمه و هزارتا حرف دیگه. . بیشتر وقتاهم از تنها شدن بامن میترسه انگار.مثلا میخواییم دوتایی بریم جایی زودی میگه بزار به خواهرم یا بچه ی برادرم هم بگم بیاد با ما.بابا منم دوس دارم دوتایی تنها باشیم اخه.کلا احساسات نداره. من که بهش میگم دلم واست تنگ شده زودی بیا دیگه.فقط میخنده میگه باشه.
اون هم اومدنی خونه ی ما بازم همون آش و همون کاسه.نه با من حرف میزنه نه میگه بریم بیرون.اصلا نمیتونه تو روی من نگاه کنه.
توی جمع با همممه حرف میزنه میگه میخنده. به من که میرسه تبدیل به یه تیکه سنگ میشه.
اولای نامزدیمون هفته ای یه بار به من زنگ میزد اصلا پیام هم نمیداد.به منم گفته بود من کار دارم تو زنگ زدنی نمیتونم جواب بدم تو زنگ نزن من خودم سر وقت زنگ میزنم.منم نزدم گفتم مزاحم کارش نشم ولی هی بهش پیام میدادم گاه اصلا جواب پیامامو هم نمیداد.من انقدر بهش گفتم توروخدا زنگ بزن خانوادم هی باهاش صحبت کردن که چرا اینجوری میکنی. بعدش سه چهار روز در میان زنگ میزد.بعدااا هم خانواده خودش خیلی گفتن که زنگ بزن زنگ بزن. الان یه روز در میان زنگ میزنه.بازم من هی پیام میدم بهش اون اصلا.اصلا طی این مدت نامزدیمون یه بار به من نگفته عشقم یا نفسم،نگفته که دلم واست تنگ شده،یا اینکه دوست دارم.منم بهش میگم دلم واست تنگ شده اخه زودی بیا خونه ما.میخنده میگه باشه. روز تولدم یه کلمه نمیگه تولدت مبارک اصلا تو پیامک هم تبریک نمیگه. جواب های پیامکای منم خیلی کوتاه و سرد جواب میده.یک بار منو نبرده بازار تا واسم یچیزی بخره همیشه مادرش به انتخاب خودش میخره میاره.وقتی بینمون یه ناراحتی بوجود میاد زود قهر میکنه دیگه اصلا به من زنگ نمیزنه.مقصر هم خودشه ها ولی من باید بهش بگم ببخشید اشتباه کردم تا آشتی کنه هیییچوقت ناز منو نکشیده.کلا بی تفاوته به من.باهم که دعوامون میشه بجا اینکه زنگ بزنه یا پیام بده نازمو بکشه میره با دوستاش گردش مثلا شمال… من که میرم خونشون مثلا میخوام برم خونه فامیلم ازش اجازه میگیرم میرم.اگه تا ده روز هم نرم خونه اونا.یه زنگ نمیزنه که کجا موندی پس.یا اینکه خودم بیام دنبالت.یا خودم میبرم میرسونمت.
با دوستاش و فک و فامیلای خودش انقدر صمیمی و خوب هس انقدر با دوستاش احساساتی حرف میزنه که میگم کاش یذره از اون علاقه رو خرج من میکرد.
مثلا اگه بهش بگم فلانی کیه یا فلان کارو چرا کردی اون کار بده.زودی بمن میگه بتو ربطی نداره.
یا خفه شو و …..
توی خونوادشون یکی دو نفر هستن که هی پشت سر من حرف میزنن .اذیتم میکنن.بیشتر میره باهاشون صمیمی هم میشه. یه کلمه نمیتونه بهشون بگه با زن من چیکار دارین؟ اصلا طرف من نیست
یبار بهش گفتم چرا طرف من نیستی.هیچوخ نمیخوای طرفمو بگیری؟ برگشت گفت نه.
ازش هی پرسیدم ک منو واقعا میخوایی دوستم داری یا زورکی گرفتی.میگه دوست دارم دیگه اگه نداشتم نمیگرفتمت. از دوس داشتنش مطمعنم‌ولی معنی این رفتارهاشو نمیفهمم.
من تو این مدت انقدر بهش محبت کردم که همه میگن بسه دیگه تو خودتو کشتی واس نامزدت.انقدر بهش احترام‌گذاشتم حرفشو گوش دادم ک نگووو

ازتون میخوام‌کمکم کنید.بنظرتون چجوری باهاش رفتار کنم؟ چیکار کنم اخلاقش درست شه؟از حامی فرشته ها ،آشیل و خانم طیبه خواهش میکنم به دلنوشته من جواب بدهند و من رو راهنمایی کنند.
باتشکر از همه عزیزان.