سلام من سیزده سالمه داداشم یه چندهفته ای میشه که نامزدی شده اوایل خیلی خوشحال بودم اما بعد وقتی دیدم داداشم واسش کادو میخره یکم ناراحت شدم و دروغ چرا حسادت کردم راستش اونقدر ناراحت شده بودم که میخواستم گریه کنم اخه داداشم هیچوقت واسم چیزی نمیخرید تا وقتی که خودم بگم رابطه ی من و داداشم زیاد خوب نیس یعنی اون همیشه خارجه و یکی دو سالی ده روز میاد‌ ایران اما تو این چند روز اینقدر با نامزدش صمیمی شده که حد نداره خوب من بعضی وقتا دختره رو یه جوری نگاه میکنم دست خودم نیس بهش حسادت میکنم شاید فکر کنین افکار من بچگونه اما باور کنین من خیلی ناراحت میشم بعضی وقتا با خودم میگم کاش نامزدش بمیره اما یهو میگم خدا نکنه این چه حرفیه ببخشید زیاد شد امیدوارم کمکم کنین‌