خانوادم رو دوست ندارم
سلام من یه دختر ۱۴ ساله هستم داخل یه خونواده ۶نفره ، یه ابجی دارم که یکسال ازم بزرگتره و یه ابجی سه ساله و یه داداش ۸ ماهه دارم
اولین مشکلی که با خانوادم دارم اینه که زمانی که مامانم سره داداشم باردار بود من اصلا دوست نداشتم که یه عضو جدید به خونوادمون اضاف بشه و جمع خونوادم رو دوست داشتم، و از اون بد تر این بود که مامانم بچه که میاره همش من
بزرگ میکنم ، خواهر کوچیکم رو کلا من بزرگ کردم اون میرف با بابام تفریح و منم تو نوجوانی وایمیسادم بچه بزرگ کرده، زمانی که داداشم دنیا اومد من افسردگیم شروع شد ، اما به خاطرمامانم چیزی نمی گفتم. ولیاون ازم می فهمید
همینطور که میگذشت میخواستم خودم رو به شرایط وفق بدم و لی خیلی موفق نمیشدم و. همین که داداشم رو میدیدم ازش فرار میکردم ، طوری شده بودم که همه ی فامیل فهمیده بودن و میزدم توی سرم ، منم نمیتونستم چیزی بگم .
الان که ۸ ماه داره میگذره من زندگیم درست نشده مامانم باهام لج کرده و همش باهام دعوا میکنه منم به احترامش هیچی نمیگم و بابامم که قبلا حتی یه بارم روی من دست بلند نمیکرد الان به خاطر داداش و ابجی کوچیکم منو میزنه یا مثلاً بعضی وقتا من همه ی کارهای خونه رو میکنم ولی بابام همین که از سر کار میاد خونه میبینه ظرفیت نشسته ست به جای که به مامانم چیزی بگه سره من داد میزنم که چرا ظرفا رو نشستم منم مجبور میشم بدون حرفی ظرف بشورم
بعدش مشکل دیگه ای که هست اینه که از وقتی که مامانم باردار شده تابه الان همه ی کارهای خونه به گردن من و خواهرم ، مخصوصا من (چون خواهرم خیلی کار نمیکنه)هست
از این قضایا که بگذریم، مشکل دیگه ای که من دارم اینه که از سن ۱۲ سالگی به بعدم باید داخل خونه مثلاً جلوی بابام همش باید با لباس پوشیده باشم ، همش مانتو و شلوار و روسری تنم هست ، ولی به خواهر بزرگم خیلی گیر نمیدن
بابام طوری هست که من دیروز میخواستم وضو بگیرم استین مانتوم بالا نمیرفت گفتم تا بابام نیست مانتوم رو در بیارم وضو بگیرم ، بعد از وضو داشتم دستم رو خشک میکردم که بابام ظاهر شد و طوری نگام کرد که انگار من لختم و بعدش فوری بهم پاشو لباس درست تنت کن ، منم که کلا لقت اقای نامحرم بهش دادم
مشکل بعدیم اینه که ابجی بزرگم داخل هر جمعی که کیشینیم منو کوچیکم میکنه و تحقیرم میکنه ، مثلاً یه بار رفته بودیم خونه داییم جلو دختر داییم و اینا میگفت این خنگه ، سادس و هزار تا چیره دیگه ، یامثلا یه بار خونه بودیم شیشه ادکلن منو برداشت رو خودش خالی کرد من فقط بهش گفتم تورو خدا دست نزن میتونی چقدر پولشو دادم ، اونم که بیخیال ، ولی یه بار من حواسم نبود روسری اونو اشتباهی پوشیدم دنیارو رو سرم خراب کرد چون روسری هامو مثل هم بود تشخیص نداده بودم
کلا انگار باهام توی این خونه مثه برده رفتار میشه ، دیگه خسته شدم ، همش فکر فرار به سرم میزنه ولی با خودم میگم کجا برم ، چجوری زندگی کنم ، گیج شدم به خدا














سلام به شما ریحانه جان
قابل درک هست که این شرایط برای شما با فشار روحی همراه شده است و در این مسیر بهتر است که در زمان مناسبی در احترام بیان کنید که شما نمی توانید وظایف منزل را کامل انجام بدهید و تنها می توانید در کمک کردن به آنها قسمتی از آن را انجام بدهید در کنار اینکه بهتر است که برای زندگی روزانه خود برنامه ریزی داشته باشید تا بتوانید نتیجه گیری بهتری داشته باشید .
اما در مورد بارداری مجدد مادرتان و ورود عضور جدید خب بله به دلیل شرایط بارداری و نیاز به مراقبت های نوزاد ممکن است که مادر به کمک بیشتری نیاز داشته باشد و میزان توجه او به شما ها مقداری کاهش یابد اما این اصلا به معنای دوست نداشتن شماها نیست بلکه بخاطر شرایط جدید می باشد .
در این مسیر شما وطیفه ای در مراقبت و بزرگ کردن برادر و یا خواهرتان ندارید مگر اینکه بخواهی به آنها کمک کنید .
بهتر است که عزیزم مسیر رشدی خودت را سپری کنی و در احترام به پدر و مادر احساسات و نیازهای خودت را بیان کنی تا صحبت های آنها را نیز بشنوید اما بهتر است در این مسیر از هرگونه مقایسه خوداری کنی تا بتوانی در مسیر تعاملی بهتر از نظر پوشش ، ارتباط ، کارهای منزل و… نتیجه گیری بهتری داشته باشید .
در کنار اینکه بهتر است در مسائل شخصی که مربوط به مادر و پدر می باشد مانند تصمیم گیری برای داشتن فرزند دیگر وارد نشوید .
سلام
میدونید خانواده من جوری هستن که اگه کمک مامانم نکنم مامانم همش دعوام میکنه ، یا مثلاً بابام میگه موندم دختر برای چی بزرگ کردم ، کی گفته تو خونه ای که دختره مثه دسته ی گله ، همش طعنه و کنایه به من می زنن ، مثلاً مامانم امروز به منو خواهرم گفته ظرفارو بشوریم ، خواهرم همش گفت من بدم میاد ظرف بشورم اخرش من مجبور شدم تمام ظرف های دیروز و امروز رو بشورم ، اگرم بگم نمیتونم بشورم یا یکی از ظرف هارو نشسته بذارم مامانم سرم داد میزنه ، من الان ۱۴ سالم بیشتر نیست ولی همش کمرم و زانو هام درد. میکنه به خاطر کار زیاد
باز موضوع اینکه میگین من وظیفه ای ندارم در قبال بزرگ نکردن خواهر ی برادرم، اگه من به مامانم در این موارد کمک نکنم هم مامانم هم بابام دعوام میکنن و همش میزنم تو سرم که تو کمک ما نمیکنی ، یا مامانم همش نفرینم میکنه و…اصلا به این فکر نمیکنن که من تو سن نوجوانی هستم به جای این کارا باید از دوره ی الانم به خوبی لذت ببرم
اینکه بگم شاید فکرشون قدیمی باشه و اینا هم نیست ، چون هر دوشون تحصیل کرده هستن
در. مورد اینکه میگم به فکرم نیستن ، اینجوری هست که من دیروز رفتم خونه دوستم ، از ساعت ۱۰ شب به مامانم و بابام زنگ زدم که بیان دنبالم ، هیچ کدوم ، نیومدن ، دیگه ساعت ۱۲ شب بابای دوستم مجبور شد منو برسونه .منم جلو دوستم و خانوادش خیلی خجالت کشیدم
سلام ریحانه خانوم
نمیدونم الان این نظر من رو میخونید یا اینکه فراموش کردید همچین نظری رو توی این سایت دادید ولی به هر حال من این مطلب رو مینویسم تا شاید به درد یکی خورد
اول اینکه سن شما کمه و توی این شرایط بعضی دیدگاه ها ممکنه فرق بکنه یعنی اینکه ممکنه شرایط واقعا هم اینطوری بد نباشه فقط مشکل از دید شما به زندگیتون باشه که قطعا به نظرم با توجه به سن کمتون میتونه یکی از عواملش باشه
دوم اینکه خواهش میکنم هرچی دلت خواست رو انجام بده یعنی هر کار درستی که برای پیشرفت توی زندگی لازمه رو انجام بده منظور من مثبت هست نه منفی یعنی دوس داری سیگار بکشی انجام نده چون منفیه ولی دوس داری درس بخونی انجام بده چون مثبته
باور کن من این دوران رو سپری کردم همین پدر و مادری که الان بهت گیر میدن و اذیتت میکنن اگه فردا یه جایگاه خوب اجتماعی پیدا کردی زمین تا آسمون اخلاقشون عوض میشه دیدم که میگم البته واسه تو مهم نیست اخلاق پدر مادرت بعدا چظوری میشه چون دیدی که قبلا با تو چجوری بودن و نظرت راجع به اونا عوض نمیشه
منم پدر و مادرم انتظار دارن که هر کمبودی که توی زندگی دارن رو من باید براشون جبران کنم و سه سال از سال های طلایی عمرم رو از ۱۸ تا ۲۱ گرفتن البته خوب شد چون بعد خودم سر عقل اومدم همین پدر و مادر که من واسشون خودم رو به آب و آتیش زده بودم توی دوران کنکور برای پول پیدا کردن من رو برای کارگری میفرستادن و اجازه نمیدادن درس بخونم من رو هم پیش بقیه بی عرضه خطاب میکنن
از نظرم هیچ چیز توی دنیا از این حس بد تر نیست که مادری به بچش بگه بی عرضس و هیچی نمیشه ولی یه چیز رو بدون از انرژی های منفی سوخت بیشتری برای حرکت به جلو به وجود میاد
من الان خودم دارم تلاش میکنم و میخوام زبان آلمانی بخونم و برای همیشه مهاجرت کنم و نزارم که پدر و مادرم از روح ساده من تغذیه کنن بلاخره خدا به هرکسی یه چیزی میده
به بعضیا پدر و مادر خوب به بعضیا هم جرات و هوش خوب برای تغییر شرایط زندگی
هیچوقت نا امید نباش چون اون بالا ها کسی هست که تو رو بی چون و چرا دوس داره نه بخاطر ظرف شستنت یا به خاطر پول پیدا کردنت یا مراقبت از خانواده یا هرچی
من خدا رو توی تک تک لحظات زندگیم دیدم با اینکه خیلی آدم مذهبی هم نیستم ولی با جون دل بهش باور دارم اگه به خدا پشتت گرم باشه هیچ چیزی نمیتونه بهت آسیب برسونه
از من این جمله رو به یادگار داشته باش
فقط خودتی و خودت