سلام،من دختري ۲۴ ساله هستم،در رشته دندانپزشكي تحصيل ميكنم،يك سال از تحصيلم باقي مانده،در شهرستان درس ميخونم و شهرستان دور هست از شهر خودمون،با توجه به اينكه پدرم از سال دوم دانشگاه اجازه ورود خواستگار دادن و بنده كمتر خونه هستم،تعداد خواستگار خوبي داشتم,هر چند كيفيت خوبي نداشته،خانواده ما مذهبي هستن و خود من هم مقيد هستم،من مشكلات زيادي دارم كه هم بهم ربط دارن هم خير….
۱.من در رابطه با تحصيلم مشاور خوبي نداشتم و بدون شناخت رشته رو انتخاب كردم،شايد يكي از دلايل پدر و مادر بودن كه دوست داشتن دخترشون رشته اي كه شان اجتماعي بالاتري داره درس بخونه،الان به رشتم علاقه اي ندارم به چند دليل،يكي اينكه كلا من با دانشگاه مشكل دارم به خاطر مختلط بودنش و من واقعا ترمهاي اول سختم بود الان هم به سختي عادت كردم نه اينكه سختي برطرف شده باشه،مشكل بعدي دانشگاه اين بود كه اساتيدمون و هم كلاسيهام اشتراك عقيده اي نه تنها نداشتيم كه كاملا ضد هم هستيم،و من تنها در كلاس ۲۳ نفرمون هستم،و مسخره هم ميشم بعضا به خاطر دفاعي كه از جمهوري اسلامي و نظام دارم،از طرفي دوري از خانواده و فرهنگهاي متفاوت و جو خوابگاه اذيتم ميكرد ،الانم اذيت ميكنه،باز ولي كنار اومدم هر چند فقط زمان توش ميگذرونم وگرنه كار مفيدي نميكنم،جوونيم هم اينطوري رفت و چون مفيد نيستم در عمرم به شدت ناراحت و غمگينم و همين غمگيني دوباره روي غير مفيدبودن اثر گذاشت و…اينكه من كه بدون شناخت اين رشته رو انتخاب كرده بودم حالا روز به روز بي علاقه تر ميشم،به خاطر اينكه تا به خودم بيام كه كجام و به شرايط عادت كنم،عقب افتادم از كارا(البته نه عقب افتادن ترم يا افتادن درسي ولي درسها پاس ميشدن بدون اينكه سوادي به من اضافه بشه،يه جور شب امتحان و همون گذر عمر)،از طرفي عقايدي توم محكم شد و شكل گرفت كه زياد با رشته اي كه ميخونم همخوني نداره،مثلا زود ازدواج كردن و بچه تربيت كردن كه نقش زن در جامعه مهمترينش همين بچه تربيت كردن هست و….و شغل خانم نبايد به خانواده ضربه بزنه كه خب چون خودم رو ميشناسم فك نميكنم هم زن موفقي تو خونه بشم و همزمان دندانپزشك خوبي،از طرفي من عقايد افرادي رو ميپسندم براي همسر بودن كه اونا خانم شاغل نميخوان تقريبا،و خب خواستگاري نميان.
از طرف ديگه افرادي بودن كه اومدن و عقايدش خوب بوده،پدرم ميگن اين افراد ميخوان سو استفاده كنن,چون اونها از لحاظ اقتصادي ضعيف بودن و تريپ حزب اللهي دارن و پدرم ميگن اونا فقط بلدن حرف بزن و كلا مخالفت شديد دارن،ميگن با يك بالاتر از خودت ازدواج كن،مه خب افراد بالاتر از خودم عقايدي كه من ميخوام رو ندارن!!!
يه مشكل ديگه من اينه كه خ حرف ميشنوم از اشنا و فاميل و دوست و حتي بچه هاي كوچيكتر از خودم در مسجد!!! كه تيكه ترشيدگي ميندازن،حتي پدرم بهم ميگه برو برا خودت شوهر پيدا كن،از طرف ديگه مادرم به اين و اون ميسپره كه شوهر پيدا كنن!!!! در صورتي كه گيرم كسي بياد وقتي بين عقيده من و پدرم تفاوت هست،فرد جديد هم ميشه مثل قبلي ها،اين كار مادرم كه خيلي به عزت نفسم ميخوره،مخصوصا اينكه نگاه سنگين اون افراد رو روم مياره،مگه من بي خواستگارم آخه!!!،شايد مشكل بزرگ من اينه كه بي اطلاع بودم و اين بي اطلاعي باعث شد زندگيمو خودم پيش نبرم.
اضافه كنم پدرم در تصميم گيري خ ضعيف هستن،به طوري يه بنده خدا رو ما سه ماه حرف زديم باهاشون،و پدرم كاملا در جريان بودن و حالا ميگن كلا نه بدون اينكه دليل خاصي داشته باشن،و اصرار دارن كه من با فردي كه ايشون ميخواست ازدواج كنم كه هيچ مهري بنده نداشتم به ايشون و حتي روز به روز بدم ميومد از شخص.و حالا مرتب غر و لند ميكنن به ايرادهايي مه من ميگرفتم از ايشون و وقتي از خونه مير پيامدهاي پدرم شروع ميشه كه همش غر زدن و فحش و….
من چيكار كنم؟