سلام خسته نباشید.
من دختری 25ساله ام و تحصیل کرده و اجتماعی. اما یه دغدغه فکری دارم که مدام آزارم میده. توی چند سال اخیر 4/5تا خواستگار داشتم. حالا یا من نخواستم یا خانواده یا خانواده خواستگارم.
مادر بنده به دلیل بیماری افسردگی و اختلال حواس زیاد اهل آداب و معاشرت نیست با کسی رفت و آمد نداره . اگرم جایی بره یه رفتاری از خودش نشون میده که من خجالت میکشم و غصه میخورم. گاهی هم این رفتارش موجب مزحکه و خنده دیگران میشه. من خیلی ناراحت میشم. پیش خودم میگم کسی با این شرایط منو نمیپذیره و نمیخواد. وقتی میبینم خواستگار میاد ولی خانواده من اونجور که باید رفتار نمیکنن و آداب معاشرتشون در سطح پایینی قرار داره و بعد از اومدن دیگه ازشون خبری نمیشه غصه میخورم. از خودم نا امید میشم. گاهی پیش خودم میگم اگه ازدواج کنم داروهای مامانمو هروز کی میده کی هروز باید غذا درست کنه و خونه رو تمییز کنه. اگه من نباشم کسی نیست این کارا رو انجام بده. دلم میگیره از اینکه هنوز جونم ولی جونی نمیکنم. شرایط سختی دارم. کسی ام با این شرایط یه دخترو نمیپسنده. نمیدونم تقدیرم چیه………..
نمایش نظرها (6)
دوست عزیز وقتی کسی واقعا" شمارو بخواد این مسایل براش اهمیتی نداره
بهتره در این مورد با پیشگویی فکرتون رو درگیر نکنید و توکل بخدا کنید ....
همه چی رو به خودش بسپارید و حتما" درکنار این مشکلات هنر و حرفه ای رو یاد بگیرید تا بتونید براساسش محیط جدید و دوستان و موقعیت جدیدی رو تجربه کنید و نامیدی رو از خودتون دور کنید ... و امیدتون به خدا باشه
سلام من با مادر شوهرم مشکل دارم
نمیتونم باهاش کنار بیام و دوسش داشته باشم
همش بین منو همسرم دعوا میندازه و از این موضوع لذت میبره
خب دوست عزیز در این مورد نیاز هست که شما سیاست زنانه به کار بگیرید ... یعنی به ارامی شروع به محبت کردن به ایشون کنید ...محبت میتونه یک ببر رو ارام کنه پس مسلما" رو افراد تاثیر گذاره و میتونه اعتمادشون رو جلب کنه .... این کار سخته ولی نتیجه ای بسیار عالی در پی داره ... و شما میتونید از این رهگذر حتی روی رفتارهای شوهرتون هم تاثیرگذار بشید
در این مورد میتونید با متخصصین کانون مشاوران ایران، مشاوره تلفنی/تخصصی داشته باشید
021-22354282
021-88422495
من هنوز عقد هستم چند روزه پیش تولدم بود با همسرم قرار گزاشتیم که یکبار خونه مادر من و یکبار خونه مادر شوهرم تولد بگیریم
نمیتونستیم یکجا تولد بگیریم چون سر یکسری از مسایل بین خانواده ها اختلاف پیش اومد البته از جانب اونها و جالبه که الان انگار اتفاقی نیوفتاده من خودم هنوز ناراحتم ولی به روم نمیارم ولی مادرم دلش هنوز صاف نشده
تولد رو خونه ما برگزار کردیم فرداش تو گوش شوهرم خونده که چرا مارو دعوت نکردید خونه مادر خانومت؟
خلاصه یه دعوایی راه انداخت که نگو بعدم به همسرم گفته که دیگه زنتو نیار خونه ما
الان من چیکار کنم؟برم عذرخواهی کنم؟اخه بابت کاری که نکردم
بهتره با همسرتون در این مورد صحبت کنید و مدتی رو صبر کنید تا اوضاع از تب و تاب بیفته و بعد با وساطت شوهرتون میتونید با خرید هدیه ای برای اشتی اقدام کنید ... به هر حال وقتی میبینید شرایط به این منوال هست بهتره تولدتون خودتون و شوهرتون اجرا کنید و از دوستان چند نفری رو هم دعوت کنید ... نه اینکه با این کارتون شرایط رو بحرانی کنید !!!
سلام من شدیدا به راهنمایی نیاز دارم من و شوهرم کمتر از13ساله که داریم با هم زندگی میکنیم الان بچهای ما که البته دوقلو هستند 12 سالشون است شوهرم که از دوران سربازیش دچار افسردگی شدید شده بود وقبل از تولد دخترهام متوجه شدم که از جمله افراد دوقطبی است و تحت نظر دکتر ...با تمام سختیهایی که کشیدم زندگی خوبی داریم تا اونجا که شده نذاشتم شخصیتش در اجتماع وپیش دخترام خرد بشه حالا مشگلی نداره فقط اعتیاد به تریاک که اون هم به دلیل وضعیت مالی خوب چندان جلوه نمیکنه
اما مشکل بزرگ من اینجاست که جدیدا با تحریک خانواده اش اصرار داره بچه دار بشیم و من که در دوران بارداری دوقلوها مادرم را از دست دادم شدیدا مخالفم من از فکر کردن به بچه سوم احساس چندشم واقعا از این موضوع خجالت میکشم لطفا راهناییم کنید