سلام وعرض ادب.من باهمسرم دزفول زندگی میکنیم وخانوادم همدان هستن و تااخر سال برای همیشه برمیگردم ب شهرم.الان هم. نزدیک ازمون وکالت هستم ویک سال براش تلاش کردم اما متاسفانه درکل خیلی نگران خانوادم هستم و خیلی عذاب وجدان دارم ازینکه ازشون دورم.ضمن اینکه پدرمن متاسفانه خونشوسرمایش رو به کل ازدست داد ومن ب شدت فکرم درگیره و اصلا نمیتونم. کنترل رو ذهنم داشته باشم وخیلی نازاحتیشون ناراحتم میکنه.چون مستاجرن فکرم خیلی مشوشه.ازطرفی هم تاسه هفته دیگه نمیتونم. برم کنارشون والان ک نباید فکرمو مشوش کنم وتمرکزم روی ازمونم باشه متاسفانه فکرم درگیره .البته. بیشتربخاطراینه ک پدرو مادرم تنهاهستن ومن برادروخواهری ندارم ک پیششون باشه وگرنه. اگرکسی بود اصلا اذیت نمیشدم پدرومادرم هم خیلییی ی من وابسته اند ولی اصلا ب من فشار نمیارن وتوقعاتشون روبهم نمیگن.ولی ازین که همخ اطرافیانشون بچه هاشون کنارشونه ولی خانواده من تنها اذیت میشن ومن هم همینطور.میشه لطفاراهنماییم کنید