سلام. دختری 26 ساله و مجرد هستم.در شرکتی تولیدی به عنوان مهندس مشغول به کار هستم. یکی از همکارانم که 27 ساله هستن به من ابراز علاقه کرد و گفتن که قصدشون ازدواج هست و من هم بعد از مدتی که حس کردم یه سری از پارامتر های مورد نظر منو داره و با توجه به اینکه خیلی بهم ابراز علاقه میکرد به ایشون علاقه مند شدم و به نیت آشنایی با ایشون دوست شدم. به خاطر علاقشون خیلی سریع رابطه پیش میرفت و تقریبا صمیمی شده بودیم. طوریکه بعد از دو ماه دیگه من با ایشون راحت بودم و نمیتونستم وقتی کنارمه با بغل گرفتنشون و یا بوسیدنشون مخالفت کنم چون من هم بهشون علاقه داشتم. همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه حس کردم یه مقدار سرد شده. که خودش یک بار گفت که حالش خوب نیست و سرما خورده. باز گفت به خاطر بیماری مادرش که قبلا بهم گفته بود ( سرطان رحم) منم با سردی ایشون سرد شدم. بهم گفت چرا پیام نمیدی و چرا سرد شدی گفتم من توجه میخام. گفت من اول خانوادم اولویتم هستن بعد چیزای دیگه و به خاطر مامانمه اگه اینطوریم. منم بهم برخورد و گفتم من دوست دارم خودم اولویت اول زندگی همسرم باشم، ما با هم تفاهم نداریم و خداحاظی کردم. و بعد
از یک هفته که برگشتم گف توی بدترین شرایط منو تنها گذاشتی حالا که رفتی
کلا برو. من خیلی شکستم. کسی که اونطوری منو دوست داشت و میگفت عاشقمه حالا میگفت برو. این گذشت و دیگه حرفی نزدم. پدر بزرگم که فوت کرد دوباره اومد و گفت من نرفتم و تا همیشه کنارتم ولی باز گفت یکی از حرفات روی مخمه. بعد از یه مدت کوتاه دوباره سرد شد. و گفت به عنوان همکار همیشه هستم. منم گفتم دوست و همکار زیاد دارم خیر پیش اینطوری نمیخام باشی. باز گفت اینطوری گفته که واکنش من رو ببینه و همسزی نمیخاد که دوست و همکار زیاد داشته باشه. من دیگه کلا نا امید شدم ازش. اما رفتاراش داخل شرکت و اینکه به هر بهانه ای میخاد باهام صحبت کنه گیجم کرده!! حس کردم هنوز بهم علاقه داره. به خاطر همین ازش خواستم تکلیف منو روشن کنه. ولی اون منو مقصر میدونه و میگه توی بدترین شرایط تنهاش گذاشتم و یک هفته رفتم و بعدشم ..بهش گفتم خیر پیش!! و گفت همون موقع که رفتم تکلیف رو روشن کردم. گفت که خیلی مغرور و خود خواه هستم :( من خیلی از این بابت ناراحتم و حس میکنم من رابطه رو خراب کردم. لطفا راهنماییم کنید