سلام.
پسری 24 ساله و دانشجوی پزشکی هستم.
اوایل ورود به دانشگاه به یکی هم کلاسی هایم علاقمند شدم. خانمی خوب و محجوب بودن و هستند.
از ترس اینکه فردی زودتر از او خواستگاری نکنه و از دستش بدم و افکاری که معمولا در اون سن و اوایل ورود به دانشگاه شایع هست و… با او صحبت و ابراز علاقه کردم.
ایشون گفتن که فعلا قصد ازدواج ندارن.
من هم گفتم که قصدم ازدواج در آینده و پس از فراهم شدن امکانات و موقعیت لازم هست.
یکی دو ترم بعد مجددا در این رابطه با ایشون صحبت کردم و در پاسخ گفتن که الان زوده.
ارتباطی با هم نداشتیم حتی نه پیامک و نه…و مثل سایر همکلاسی ها فقط سلام و خداحافظ.
به مرور تجربه های خوبی از زندگی و محیط کار به دست اوردم و خودم و هم کلاسی هام رو بهتر شناختم.
بعدا متوجه شدم به ایشون به عنوان همسر آینده م و مادر بچه هام علاقه ندارم.
چند ترمی هست که کلاس ما به چند گروه تقسیم شده و هر گروه در یک بیمارستان مشغول به تحصیل هست و خیلی کم مجددا همه یا بیشتر هم دوره ای ها در یک مکان جمع میشیم و بنابراین سایر دوستان و از جمله ایشون رو به ندرت میبینم و طی چند ترم گذشته و حتی قبل از گروه بندی کلاس و دور شدن از ایشون و سایر هم دوره ای ها سعی کردم با رفتارم نشون بدم که دیگه علاقه ای به ایشون ندارم و بی تفاوت هستم ولی یا هنوز متوجه نشده که بعید میدونم و یا اینکه این واقعیت رو نمیخواد قبول کنه چون هر موقع که بر حسب اتفاق روبرو میشیم متوجه میشم که منتظر ابراز علاقه و یا توجهی از سمت من هست ولی من نه میتونم تظاهر دروغ به دوست داشتن بکنم و نه توانایی و جرات گفتن بی‌علاقه بودن خودم رو دارم.
تا فارغ التحصیلی تقریبا دو سه ترم باقی مونده و من واقعا ناراحتم از اینکه ترم های اول عجله کردم و هر موقع که به این مسئله فکر میکنم به شدت مضطرب میشم و واقعا نمیدونم باید چه کار کنم.
قدرت تصمیم گیری رو از دست دادم.
از اینکه احساسات و آینده و زندگی فردی رو اینطور تحت تاثیر قرار داده م احساس خیلی بدی دارم.
ممنون میشم آشنایی کنید.