سلام من ی جوون ۲۰ سالم ک اصلا دیگه حال روحی خوبو معمولی هم حتی ندارم و واقعا ب تهش رسیدم حتی یبار اقدام به خودکشی کردم با ۸ تا قرص ولی انگار کم بود و دوستم سریع منو برد دکتر و چیزی نشده بود منو دلیل هایی ک ب باعث شده بهتپن میگم
۱- پدر من بیمار دوقطبی متوسط و منو خیلی اذیت میکنه دست بزن داره حقوق بسیار کم با این ک شغل مثبتی داشت اما سخصیت کاملا منفی داره ادمی هست که بجایی کخ برای ما تلاش کنه از کارافتاده شده صب تا شب با دخترا غریبه چت میکنه . بعضی وقتا باهم یقه به یقه میشیم و نمیدونم چطوری توصیفش کنم
۲-من سال سوم کنکور میدم و دیگه خسته شدم بریدم همش درس و کتاب واقعا حالم بد میشه سال اول پرستاری اوردم گفتم بشینم برای پزشکی سال بعد اما نشد و سال بعد دانشگاه وزارت اطلاعات قبول شدم اما بخاطر بابام منو تو مراحل اخر رد کردن
الان هم سال سوم و تو این بازه زمانی کلی عقبم و کلی کلافه ام و سرگردم بخدا دیگه نمیتونم
۳- تو این چند سال همه دوستام دور وری هام پسرخاله و… همه یه همدم یه کسیو دارن عاشق هم باشن ولی من تنها تنهام از هرکی خوشم اومد بهم گفت نه چون مطمنم بخاطر ظاهرم میگن من قبل کنکور بازیکن تیم ملی بودم و هیکل و زیبایی خوبی داشتم اما الان موهام ریخته و تقریبا نصف سرم مو نداره قدم کوتاه موند
خانواده منو از لحاظ مالی ساپورت نمیکنه من هم نمیتونم هم کار کنم هم درس حتی سوییچ ماشین هم بهم نمیدن کلا هیچ دختری از من خوشش نمیاد همه بهم میگن تو بهترین اخلاق داری تو خیلی مهربونی و باحالی و کلی ازم چه جلو خودم چه پشتم تعریف میکنن دخترا اما تا از یکی خوشم میاد جوری نگام میکنن انگار من یه موجود دیگه هستم فقط یکبار تونستم ب یکی برسم ک خیلی دوسش داشتم ک اونم واس پول اومده بود دید هیچی ندارم دل عاشق منو گزاشت رفت . تو جمع ما همه دوتایی ان جزمن
واقعا دارم اینارو میگم دارم گریه میکنم
شبا خود زنی میکنم موهامو میکنم وسایلمو میشکونم
معتاد خودارضایی شدم روزی چند بار
رابطمو با خدا از دست دادم من ادم نماز خونی بودم اما الان هیچ
هر روز دارم بیشتر سمت مرگ میرم
ب مامانم میگم منو ببر دکتر هی میگه میبرم اما نمیبره چون من پول ندارم باید اون منو ببره
مامانم اصلا ب تصمیم های من احترام نمیزاره خودخواه خودخواه همش تو سرم میکوپه فلان کس پزشک شد تو نشدی بعضی وقتا اگر چیزی هم بگم منو میزنه رو بدنم با ناخوناش خط میندازه ک دردش هیچ زخمی ک میمونه بده
آقای دکتر واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم؟ بخدا اگه فقط دلم برای خواهرم تنگ نمیشد همین الان رگمو میزدم همین الان
اما این دلیل هم دیگه کمکم داره برام کم اهمیت میشه چون که واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم
به خدا بریدم .ب ابلفضل بریدم دیگه نمیتونممم
دیگه رسیدم به تهش