با سلام و خسته نباشىد.دخترى 25ساله ام.اىن روزها زندگى کردن و حتى نفس کشىدن برام به قدرى سخت و طاقت فرسا شده که احساس مىکنم به پوچى مطلق رسىدم.دلىلشم برام مشخصه.من تو خونواده اى زندگى مىکنم که همه چىز رو به روم بستن.خونوادم اجازه نمىدن من تنها بىرون برم.احساس مىکنم ىه زندانى ام که هىچ راه فرارى ندارم.به شدت افسرده شدم.همش گرىه مىکنم.من جوونم دلم مىواد با دوستام بىرون برم.به نقاشى و درس خىلى علاقه مندم.اما احازه نمىدن از زندگىم استفاده کنم.من دختر شادى بودم.چرا به اىن روز منو انداختن.بارها باهاشون حرف زدم اما هىچ فاىده اى نداره.اصلا حرف منو نمىفهمن.من خىلى خستم.تو رو خدا بگىد باىد چکار کنم.من کارشناسى ازماىشگاه دارم.مىخوام واسه ارشد شرکت کنم اما اصلا روحىه ندارم.استعدادم خىلى زىاده.تورو خدا راهنماىىم کنىد.ممنونم