باسلام من یه زن28ساله هستم وحدود 4سال پیش ازدواج کردم زمانی که با همسرم اشنا شدم یه دختر دانشجو بودم که به خاطر شرایط سخت مالی وعاطفی مجبور به ازدواج شدم اوایل همسرمو دوست نداشتم ولی اینقدر با خودم کلنجار رفتم که کم کم عاشقش شدم یعنی یه جورایی خودمو راضی کردم که باید باسرنوشتم کنار بیام وباور کنید غیر از احترام به خودش وخونوادش کاری نکردم همیشه هرکاری ازم میخاستن فقط چشم میگفتم چند ماه قبل متوجه تغییر رفتار همسرم شدم بی محلی بهم میکرد مدام سرش تو گوشی بود اصلا بامن حرف نمیزد منم شب وروز تو خونه تنها بودم مدام کتاب میخوندم چندبار سر رفتارای همسرم باهم مشاجره کردیم ولی اصولا از دعوا وبحث همیشه فراری بودم تصمیم گرفتم برای فرار ازتنهایی وسرگرمی کلاس زبان ثبت نام کنم یه مدت خیلی خوب بود سرگرم درس وکلاسا بودم تو کلاس زبانمون معلم زبانمون یه پسر مجرد بود خیلی خوش مشرب وبذله گو بود مدام از هوش وسخت کوشی من تعریف میکرد به صورتم نگاه میکرد باور کنی همیشه سعی میکردم سرمو بلند نکنم واصلا نگاهش نکنم همش تو دلم میگفتم باید محکم ومتین باشم من یه زن متاهلم ولی بی توجهی وعصبانیت های همسرم تو خونه انقدر ناراحتم میکرد که نتونستم جلوی خودمو بگیرم وعاشق معلم زبانمون شدم وابستگی من بهش اینقدر زیاد شد که تمام ذهنمو درگیر خودش کرده بود خیلی با خودم جنگیدم خیلی ولی هرچقدر دست وپا میزدم بیشتر غرق دراحساساتم میشدم انقدر که تو اینستا پیجشو پیدا کردم وفالووش کردم اونم بهم پیام میداد ومثل همیشه از شخصیت وهوشم تعریف میکرد تو همون دورانم ناگهان حامله شدم نمیدنم دلیلش چی بود ولی باعث شد نسبت به زندگی خودم خیلی سرد بشم ونسبت به معلمم وابسته تر تا جایی که موضوع خیانت همسرمو براش تعریف کردم مدام دروغهای دیگه رو هم میگفتم تا بتونم برای خودم نگهش دارم دلم نمیخاست به خاطر متاهلی وحامله بودنم باهام قطع رابطه بکنه از طرفی از لحاظ روحی خودمم خیلی داغون بودم وعذاب وجدان داشتم معلم زبانم هم یه ادم دمدمی مزاج بود گاهی وقتا میگفت جدا شو من باهات ازدواج میکنم وبیشتر وقتاهم منو پس میزد خلاصه درکنار این قضا بعد از باخبرشدن همسرم از حامله بودنم کم کم اخلاق همسرم درست شد خودش بهم موضوع خیانتشو تعریف کرد ولی از طرفی خودمم غرق در کار بدی که کرده بودم بودم نمیدونم چیکار کنم دلم میخاد یه زن محکم وسنگین باشم ولی نمیتونم احساساتمو کنترل کنم به معلم زبانم فکر نکنم خواهش میکنم کمکم کنید دلم میخاد برای بچه ام یه مادر خوب باشم علاقه ام به همسرم خیلی کم شده نمیخام بچه ام وقتی به دنیا میاد شاهد یه خانواده سرد باشه