سلام دخترم 17 ساله خیلی تو دارم و خیلی راجع به مشکلاتم حرف نمیزنم پارسال متوجه شدم پدرم سرطان داره و اون سال سال کنکورم بود همه خونمون ریخته بود بهم و هیچ کس سر جاش بند نمیشد مامانم مدام گریه میکرد بابام هم حرف نمیزد ولی من هیچ چیز نگفتم و فقط. جو خونه رو اروم کردم و اصلا ناراحتی و به روی خودم نیاوردم به هیچکس هم نگفتم هیچکس نه تو مدرسه و ن ت خونه نفهمید من چه مشکلی دارم و من خودم شبا اروم تو رختخابم تا صب گریه میکردم و میترسیدم پدرم و از دست بدم ولی جلوی خانواده به روم نمی اوردم ک اونا رو داغون تر نکنم تو مدرسه هم مشکلات زیادی داشتم جوری ک کاری میکردن نرم مدرسه ولی چون درسم برام مهم بود ادامه دادم 7 ماه بعد پدرم خوب شد و همه چی عادی شد دوماه مونده بود به کنکور یهو متوجه شدم مادرم داره به پدرم خیانت میکنه به هیچ کس نمیتونستم بگم چون کسی نبود ک همچین مسعله ای رو بخام بهش بگم به مادرمم چند باز غیر مستقیم گفتم و جوابمو با زندگی خودمه به تو ربطی نداره داد منم دیگه باهاش حرف نزدم دیگه نتونستم درس بخونم امتحان هام همه با 10 پاس کردم ک فقط دیپلم بگیرم تا اینکه بعد 2 ماه به ادم مورد اعتماد گفتم و اون مسعله رو با مادرم مطرح کرد مامانم از اون روز به بعد منو مقصر میدونه و میگه تو ابروی منو بردی نباید به یکی دیگه میگفتی ولی نمیدونه برای من چقد سخت بوده و نمیتونستم باهاش حرف بزنم کنکور قبول نشدم همه دوستام باهام قطع ارتباط کردن و جوابم و نمیدن از اتاقمم بیرون نمیام ک خانوادم و نبینم ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم چون همه دارن مدام منو سرزنش میکنن و میگن به اندازه کافی قوی نبودم چ تو کنکور چ تو مساعلم ولی از طرفی من ب کسی هم نمیتونم بگم چ مشکلی دارم میخاستم خودمو بکشم ولی اگر خودمو بکشم مامانم جو گیر میشه و میره به پدرم همه چیو میگه اون وقت زندگی خاهر و برادر کوچیکم و داغون میکنم نمیدونم چ

پیامم